تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - مطالب هفته چهارم مهر 1395
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_


خلاصه:"قصه من از آنجایی شروع شد،که من شدم حوا، میوه ممنوعه و تو شدی آدمی که برای ممنوعه بودنم مرا چید..."

مقدمه
زیادی خوب بودن اصلا خوب نیست!وقتی خوب باشی می شوی چون شیشه تمیزی که کسی تو را نمی بیند... دقیقا دو طرفت قابل دیدن است اما خودت نه!
 کافی است کمی گرد و غبار بگیری آنگاه چنان براریشان به چشم می آیی که هر کسی بی اختیار دستانش را بر تمیز کردنت بلند می کنند...
نمی دانم اما هم اکنون با تمام پوست و گوشتم حس می کنم زیادی خوب بودن آنقدر بد است که هر کس اجازه شکستند را به خود می دهد... آنگاه هر آن که به خوردهای وجودت نگاه می کنی،نیشتری بر قلبت فرو رفته و ترکی دیگر بر داشته، این به تو اثبات می کند زیاد خوب نباشی...
چون زیادی که خوب باشی تو را با عسل های دم بقالی پدرانش اشتباه گرفته و به خود اجازه دست درازی و چشیدنت را می دهند...
من هم اکنون از دنیایم دل کندم نه اینکه عاشق باشم نه... فقط کمر زیر بار این اعتمادها خم شده؛گاهی باران بهانه کرده تا لحظه های نمناکم را به یغما برده؛این گونه چشمانم دلیلی برای اثبات بی گناهی شان دارند."
"دوستت دارم، اما چرایش را نمی دانم... تو یک اتقاق بودی،دل سپردنم را می گویم!
بارها در کوچه های بی کسی ام باریدم... در هوا هایی که در نبود چون بغض عظیمی راه نفس کشیدنم را می گرفت...
کاش بودی... 
کاش بودی و بار دگر آسمان عسلی چشمانت را صحن آغوشم می ساختی... زندگی من هم اینک طعم غزل های حافظ را گرفته؛ نمی دانم چرا فال من بی تو،محتوایش خوش نیست!

عاشقانه
داستان_سریالی

ادامه_دارد





نوع مطلب :
برچسب ها : غمگین، رمان اجتماعی و عاشقانه، سارینا، افرا، اشک اتش، پایان تلخ، عشق و هوس،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 25 مهر 1395
افرا
*رمان : شـــــب ســـــرد

*نویسنده : افـرا (F:b)



*مقدمه :

دختر بودن تاوان دارد!
 باید هر روز صبح حواست باشد موهایت را کجا شانه می زنی... 
نکند کسی موهایت را ببیند... حرام است... حرام!
نکند کسی موهای تو را روی شئ بیند، چون انگ نجس بود می گیرد...!
نمی دانم چه فرق میانه من و برادر بود که دیدن موی او برکت... اما دیدن خرمن گیسوان تیره من حرام و نجس خوانده می شد!
بزرگ تر که شدم تازه فهمیدم؛ اگر من نگاهی را چپ کنم، هرزگی کرده ام اما برادرم، فقط نگاه کرده است...! آن هم برای پیدا کردن همسر مناسبی...؟!
دیگر اخر ظلم است من برای دل بستنی که حقم است باید محکوم به سنگسار شوم اما او...!
دل بستم به کسی که درپس خرابه های افکارم یافتم... در پس آغوش هایی که هیچ گاه شانه هایم را در تار و پودش نکشید...
تنم را از روی عشق ع*ر*ی*ا*ن کردم اما همین که دلش را زدم من را با امالی از افکار سیاه تنها گذاشت! آن گاه مرا ه*ر*ز*ه خطاب کرد! ندانستم دل دادن و دل سپردن عواقبی چون بدنامی و گاو پیشانی سفید شدن، دارد! هنوز یاد دارم، وقتی شب جای خود را به سپیده دم داد، چگونه مرا ک*ث*ا*ف*ت خواند و خودش را اندکی د*خ*ت**ر* ب*ا*ز...!
آه ای کبودی های این سپیده دم زندگی دیر شدی و دیر ماندی چو شام روزه داران...

 اعتماد! این کلمه را دوست دارم چون فکر می کنم او نیز حامله فرزندی است به نام عقده! گاهی فکر می کنم بدلیل حریم عشق به این واژه ت*ج*ا*و*ز می شود آن هم به کرات... 
کاش می شد ان گونه که دیر شکل می گرفت دیر هم از بین می رفت؛ اما افسوس... افسوس و باز هم افسوس...

افسوسی چاره ناپذیر از این زمانه که از هر جایی رسید فقط تجاوز کرد... عشق تجاوز کرد...  او تجاوز کرد... زمانه تجاوز کرد!
 و این چنین مرا حامله فرزندی کرد که در بطن، بد قلقی می کند!
 وای از روزی که درد زایمان گرفته و فرزند خود را فارغ شوم...

آشفته دلان را هوس خواب نباشد
شوری که به دریاست به مرداب نباشد
 
هرگز مژه برهم ننهد عاشق صادق
آنرا که به دل عشق بود خواب نباشد
 
در پیش قدت کیست که از پا ننشیند
یا زلف تو را بیند و بیتاب نباشد
 
چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست
نرگس شود افسرده چو در آب نباشد

 
گفتم شب مهتاب بیا نازکنان گفت
آنجا که منم حاجت مهتاب نباشد.

●در دست ویرایش●




نوع مطلب :
برچسب ها : رمان عاشقانه، فقر و رنج، غمگین، افرا، شب سرد، باند قاچاق انسان، پلیسی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 25 مهر 1395
افرا
●•نام رمان:"قلمروه شیطان"

●•ژنرل:ترسناک_هیجانی

●•نویسنده:افرا_F:B

●•خلاصه:داستان از اونجایی شروع میشه که چندتا زوج که رابطه صمیمی ای باهم دارند برای گذروند تعطیلات تابستونی به یک کلبه خارج از شهر میرن وقتی به روستا که حوالی کلبه متوجه می شن چقدر اون منطقه ساکته به همین دلیل این موضوع دو نفر از گروه رو کنجکاو می کنه بعد از جویایی ماجرا شدن پیر زنی که اون حوالی زندگی می کنه به اونا حقایقی رو می گه و معتقد که اون کلبه شیطان زندگی می کنه و کسی نباید اونجا بره ولی از اونجایی که افراد گروه ادمای بی اعتقاد بودن؛ حرفای پیرزن رو بی محتوا می دونن و به اون کلبه میرن که متوجه میشن حرفاهای پیر زن آنقدرها هم خروفات نیست همین امر باعث میشه که....

آیا کسی زنده می مونه؟چه اتفاقاتی در انتظار این جوانا ست؟



نوع مطلب :
برچسب ها : ترسناک، جن و روح، رمان ترسناک، افرا، قلمروه، شیطان، قلمروه شیطان،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 25 مهر 1395
افرا