رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
در تاریکی

رده سنی +18

ژانر ترسناک و دلهره آور

نویسنده افرا

فصل اول : پارت 1 _ 7

خلاصه :

ماجرا از جایی شروع میشه که  خانواده ی مک دونا تصمیم میگیرن به کلبه ی باقی مونده از عموشون ولیام (که بعد از مرگش تو یه مزایده خریده بودتش) نقل مکان کنن اما رفته رفته اتفاقاتی برای اعضای خانواده میفته که حاکی از وجود یه نیروی شیطانی قویه که...

پی نوشت :

نکته آخر این رمان به جهت تصور بهتر کارکترها تو یه فضای خارج از ایران اتفاق می افته و تماما زایده تصورات یه نویسنده پریشان حاله .



Negar_24042018_001813-1.png


_الکس ؟ بچه ها کجایین بیاین وسایلاتون ببرین تو اتاقاتون !

این صدای کریستینا مک دونا بود که کارتون سنگینی از  خرت و پرتای خونه رو به داخل کلبه زوار در رفته ی ولیام [برادر شوهرش ]می برد .

_اه... خدای من مکس کجایی ؟ اینجا چه افتضاحیه !

مکس از بالا پله ها زن کلافه و پریشونش رو که وسط خونه دست به کمر بینیش رو چسپیده نظاره کرد .
 پیش خودش می تونست حدس بزنه که زن سختی ندیده ش چقدر از ترک کردن لندن و نقل مکان به یه خونه قدیمی زیر گرد و خاک مدفون شده که ۵۰ مایل از شهر فاصله داره ناراحته و زندگی تو همچین جایی براش چه تصور دور از ذهن و مزخرفیه .

صدای جیغ و خنده ی سوزان ، کوچیک ترین عضو خونواده که تو حیاط پشتی مشغول بازی با یه ملحفه قدیمی چرکه که تو باد تکون می خورد و حرکات با مزه ای رو براش طراح می زد ، کریستنای عصبی رو سمت خودش کشوند .

_سوازن میشه با خنده ها اینقدر روی مخ من نباشی عزیزم ؟

سوزان با متوقف شدن حرکت ملحفه سمت مادرش که اخماش حسابی در هم بود برگشت و با لب و لوچه آویزون جوری که دل کریستنا رو به رحم بیاره که مانع خوشیش نشه مظلوم گفت :

_اخه بابا گفتش که تو دست و پای...

با حالتی که از سرزنش یکباره مامانش بق کرده باش ِ صورت سفید و بلوریش رو که زیر نور خورشید به درخشش نشسته بود ، پایین گرفت و برای ادامه حرفش با انگشتاش بازی کرد .

_خیلی خب حالا...

کریستینا همونجوری که به سوزان پشت می کرد ، گفت :

_برو ببین داداشت کجاست بگو بیاد داخل کمک بده . هر چه زودتر این خونه تمیز بشه زودتر می تونید به بازی هاتون برسید .



آقای مک دونا یه باره جلوش ظاهر شد و دست های خسته همسرش را گرفت .

_عزیزم ، دلیل عصبانیتت رو درک می کنم... با خودم گفتم یه کم زمان بهت میدم همه چی حل می شه ولی می بینم یه ذره هم از موقیتت عقب نشینی نکردی .

در ادامه حرفش کتف های استخونی و پرهنه کریستنا رو که از یقه ی قایقی ِلباس باز سفیدش بیرون اومده بودن تو دستاش گرفت .

_ ما چاره ای نداشتیم... یا من باید می رفتم زندان یا اون خونه رو می فروختیم تا بدهکاری ها رو بدیم... اینجا اونقدر ها هم بد نیست فقط نیاز به یه تمیزکاری درست و حسابی داره .

کریستینا سعی کرد چشماش رو روی هم بذارِ و فکر کنه که مکس محض رضای خدا هم که شده اون رو برای تندی های اخیرش تو خونواده سرزنش نکنه ، وقتی خودش اینجوری تو یه شرط بندی زندگیش رو نابود کرده .
 یعنی حق نداشت بابت خرابکاری که خودش کرده و کل خونواده رو آلاخون و بالاخون کرده رفتارهای اون رو نامناسب بدونه .

مکس رو کنار زد و صداش رو کنترل کرد :

_خدای من مکس تو به این میگی زندگی ؟

دستش رو به حالت اشاره به سمت جا جای خونه گرفت .

_خوب ببینش اینجا داغون تر از چیزی هست که بشه توش زندگی کرد من می دونم این خونه پر از حشره های موزی و آزار دهنده ست .

دستاش رو عصبی سمت دهنش بالا اورد و با پرخاش گفت :

_من نمی دونم اون ولیام کل خر چرا باید این خونه نکبتی رو با اون قیمت اون تو این فاصله از جاده اصلی بخره... 

مکس خواست چیزی بگه اما با دیدن سوزان که با اخم تو چهارچوب در بهشون زل زده بود ، پف کلافه ای کشید و سعی کرد این بحث رو همین جا قبل از یه مشاجره بینشون ایجاد کنه ، تمام کنه . پس اسمش رو با هشدار صدا زد :

_کریستیناا !

خانم مک دونا دستاش رو عصبی به پیشونیم کوبید و با دم و بازدمی عمیق سعی کرد آروم بشه اما یکباره منفجر شد .

_خیلی خب... خیلی خب ما تو این خونه ی زشتِ پوکیده زندگی می کنیم و هر وقت اتفاقی برمون افتاد می تونیم خوش بین باشیم لگن تو سالمه و ما رو تا شهر زنده میرسونی  . من میخوام یه فرصت دیگه بهت بدم اما... اه ! لعنتی من نمیدونم به چی این زندگی میخوام فرصت بدم . 

مکس همه توانش رو بکار برد تا با بغل کشیدن کریستینا اون رو آروم کنه . بابت افتضاحی که به بار اورده عمیقا ناراحت بود ؛ اما خب این بار چندمی بود که قمار کرده و کریستین باهاش کنار اومده بود .

کمرش رو نوازش کرد و زیر گوش کریستینا زمزمه کرد :
_همه چیز درست می شه . بهت قول میدم اینجا رو مثل خونه ی سابقمون درست کنم جوری که نتونی ازش دل بکنی .

کریستینا نگاهش روی سوسکی که از پنجره بالا می رفت افتاد و متاسف شده برای خود گفت :

_ولی اینجا خونه ی کثیف ولیامه .

مکس لاله گوش همسرش رو وقتی مطمئن شد سوزان از اونجا رفته ، بوسید . شاید می تونست با یه تحریک کوچولو عصبانیتش رو بخوابونه .

_ولی از این به بعد اینجا خونه ی ماست نه هیچ کس دیگه ای...

با افتاد مجسمه ی سفالی نصف شده ی گوشه ی اتاق ، جیغِ گوش خراشی خانم و آقای مک دونا رو از هم جدا کرد .

کریستینا متعجب گفت :
_صدای سوزانه... از حیاط پشتی میاد .

به دنبال حرفش اجازه یکم خوش گذرونی با همسرش رو ازش گرفت و سمت خروجی دوید



_ حالت خوبه ؟ آخه کی گفت بری اون پایین !


الکس بالا درب چوبی زیر زمین که از بالا باز می شد ایستاده بود و سوزان رو برای کنجکاویش ملامت می کرد .

_چه اتفاقی افتاده ؟ !

خانم و آقای مک دونا در حالی که این جمله رو هم زمان با هم بیان کردن باعث شد الکس به سمتشون بچرخه و جوابشون رو با لحن بدی بده .


_نگران نباش کریستین فقط دختر نازک و نارنجیت پاش از نردبون لیز خورد و افتاد اون تو .

کریستینا دم و بازدمی پر صدا گرفت و با دلخوری سمت مکس چرخید .

_هنوز نمی خوای به پسرت یاد بدی چطور با مادر ناتنیش برخورد کنه !

مکس هر دو اونا رو کنار زد و بالای  انبار در حالی که از کمر خم شد ، یکم صداش رو بالا برد :

_سوزی دختر حالت خوبه ؟

سوزان اشک ریزان جیغ زد و با احساس حرکت کردن چیزی  کنارش با تمام قوا جیغ کشید .

_یه چیزی اینجاااس... من میترسم ! کمک... مامان...

کریستین نگران در حالی که دخترش رو آروم می کرد به الکس تشر زد :

_همینجوری اینجا واینستا برو از تو ماشین طناب بیار !

الکس بی خیال شونه ای به نشونه ی به من چ بالا انداخت که کریستینا با جیغ دیگه‌ی سوزان صداشو بالا برد :

_حالا !

الکس از دیدن چشمای درشت شده ی اون ، چینی به بینیش انداخت و با چشم غره ی پدرش سمت ماشین جیپی که از شدت فرسودگی رنگ بدنه ی سبزش رو در اثر زنگ زدی از دست داده بود ، رفت .

زیر لب کریستینا رو فحش داد که مجبورش کرده بود این فاصله رو برای برداشتن طناب طی کنه .
اون از اینکه زنی دیگه جای مادرش گوئین رو گرفته بود یه حس بدی داشت . همیشه فکر می کرد علت جدای پدر و مادرش از هم وجود زن هایی دلبر با رابطه باز هستن که حاضر برای خوشی خودشون زندگی بقیه رو جهنم کنن .
تو کاپوت ماشین مشغول پیدا کردن طناب بود که با بیرون کشیدنش دستی روی سرشونه ش نشست .
به پشت سرش برگشت اما کسی رو ندید انگار دوچار توهم شده . سرش رو محکم به دو طرف تکون داد و با صدای داد پدرش که از اون می خواست قدری عجله کند تعمل رو کنار گذاشت و سمت انها دوید .

_طناب رو محکم نگه دارین ، هر وقت گفتم بالا بکشید !


آقای مک دونا پایین رسیده بود که صدای گریه سوزان بند اومد . 

_حالت خوبه گلم ؟ جاییت درد نمی کنه ؟ 

سوزان با تیر کشیدن پشتش که در اثر برخورد به زمین حسابی می سوخت ، خودش رو تو بغل پدرش انداخت و شدیدتر زد زیر گریه .

_نه ! ولی یکی... هع...

سوزان از ترسی که تو وجودش افتاده بود بین حرفش به سکسه افتاد و نتونست بگه تو تاریکی برادرش رو دیده و یه نفر اون رو عمدا  وقتی می خواسته دنبال ملحفه ی چرکی که باد با خودش سمت در زیر زمین اورده بره به داخل زیر زمین هل داده .

_مکس اون پایین همه چی مرتبه ؟

آقای مک دونا موهای خرگوشی دختر کوچوله ی ملوسش رو که از وحشت به لرزش افتاده بود ، کنار زد و با دادن سرش سمت بالا ، داد زد :
_همه چی خوبه عزیزم فقط سوزی یکم ترسیده آخه اینجا خیلی تاریکه .

نگاه به فضا تاریک زیر زمین انداخت . کلافه طناب رو دور کمر سوزان بست و با گرفتن دستش زیر بینیش از بوی گند زیر زمین ، گفت :

_سوزی رو اول می فرستم سنگین نباشه ! نمیدونم این پایین چی نگه میداشتن اما حسابی بوی افتضاح میده . باید یه تمیز کاری حسابی کنیم

سوزان دست پدرش رو گرفت و اشک ریزان زبون بند اومده ش رو به کار انداخت :
_یکی منو این تو هل داد .

پدرش ابروهاش رو توهم کشید . حتم داشت باز کار الکسه که برای تحریک کردن کریستینا ، سوزان رو اذیت کرده .

آروم دست دخترش رو فشرد و مایوس از رفتارهای شرم آور پسرش که هرچی بزرگتر می شد تشدید پیدا کرده بود ، گفت :
_به مامانت چیزی نگو وگرنه باز با الکس دعواشون می شه...

اشک های دخترش رو کنار زد و با رها کردن دستش ، انگشت اشاره ش رو به حالت تذکر سمتش گرفت .

_تو که نمی خوای مامان باز گریه کنه ؟

سوزان آب بینیش رو بالا کشید و باقی آثارش رو با کشید بینیم به آستینش تمیز کرد و با گره محکمی که پدرش به طناب زد " نه " ی بلندی تحویلش داد که خیال مکس رو راحت کرد .

_آفرین دختر خوب .

با دستاش موهای دخترش رو بهم ریخت و پیشونیش رو بوسید .

_کریستینا بکشش بالا !

خانم مک دونا طناب رو کشید و به الکس که بیخیال با سنگ ریزه ای رو پایی می زد ، توپید : 
_ بیا کمک !

الکس چشم تو حدقه گردوند بی حال سنگ رو گوشه ای شوت کرد تا دهن کریستینا با کمک دادن ، بسته نگه داره .

به محض بالا آوردن سوزان ، کریستینا  اونو به آغوش کشید و مثل آدمایی که سالها عشقشون دیدن یا یه بیمار از مرگ برگشته جای جای صورت دخترکش رو بوسید و همراه با برانداز کردنش صورت خاکی شده اش رو با دست تمیز کرد .

_اینجوری لوسش می کنی کریستین عزیز ، واسه همینه که دختر خل و چلت با کله هوس سقوط آزاد می کنه !

این حرف رو الکس که با عصبانیت به دلواپسی یه مادر زل زده بود ، گفت .
 نگاه خثمانه ی سوزان که چشمای ابیش رو نشونه گرفت با پوزخند سمت کلبه راه افتاد . 


* * *

خمیاره ی خانم مک دونا که تو تلفن پیچید مارگارت دست از حرافی کشید و گفت :
_کریستینا از اینکه همه چیز رو به راهه  خوشحال شدم . امیدوارم تا برگشتن عموی بچه ها ، همسرت بتونه یه خونه نزدیک شهر برای راحتی بچه ها واسه مدرسه جور کنه .

کریستینا آهی زیر لب کشید و دستش رو چند بار با فاصله پشت مهره های دردناک کمرش از بیکاری واسه تمیز کردن خونه ، زد و جای اینکه از بی کلگی های شوهر که به اجبار و پا فشار روی حرف پدرش انتخاب کرده بود به خواهرش بناله ، گفت :
_ممنون حالم رو پرسیدی... 

صدای خنده های ریز سوزان که تو راه می دودید گوش هاش رو اذیت کرد . به اندازه ی کافی ، امروز انرژی ش رو از دست داده بود و دلش یه تخت گرم و نرم به دور از سر و صدا می خواست .

دهن تلفن رو گرفت و داد زد :
_سوزان مسواک رو زدی ؟ دیگه وقت خوابه ! می خوام وقتی تماسم تمام شد تو تخت باشی... بجنب ! 

موهای آشفته ش رو از قید کش آزاد کرد و پشت میز توالت در حالی که موهای قهوه ای بلندش رو شونه زد ، گفت :
_مارگارت من خسته م عزیزم بعدا سر وقت باهم حرف می زنیم... مامان و بابا رو از طرف من ببوس . تعطلات خوبی داشته باشی .

مارگارت اسمیت به محض بی میلی خواهرش برای هم صحبتی ازش خداحافظ کرد و کریستینا رو برای زودتر رفتن تو تخت ، کنار همسر خوش خوابش تو عمل انجام شده قرار داد .
صدای غر و پوف مکس سر درد رو بیشتر می کرد . شونه رو روی میز انداخت باید میرفت تو آشپزخونه و یه قرض خواب می خورد تا راحت تخت کنِ و تا خود صبح بی خواب نشه .

از جاش بلند شد که از آینه چشمش به سوزان که توی چارچوب با لباس خواب بلند آبی آسمونی و موهای رها شده بهش زل زده بود ، خورد . عصبی سمت در چرخید و لحظه ای پلک زد و آرام توپید :

_مگه نگفته بودم بری بخوابی ؟ خدای من... چرا حرف به گوشت نمیره !

نگاهش به جای خالی سوزان تو چهارچوب خشک شد . سوزان کجا رفت به این زودی ؟!

ساعت ال ای دی روی عسلی شکسته ی تخت ساعت یک شب رو نشون می داد . دستش رو به سرش گرفت . کاملا خواب آلود و گیج بود برای همین سمت آشپزخونه که طبقه ی پایینه راه افتاد .

پله های چوبی زیر پاش به جیر جیر افتادن بودن که با خودش فکر کرد لابد اینم یکی از مزایای خونه بو گندوی ویلیامه که هر جنبده ای تو خونه جم بخوره اعضای خونه متوجه می شن .

سرش رو توی یخچال کرد تا از پلاستیک بزرگ قرص و دارو یه آکسار برای اروم شدن سرش بیرون بکشه .

_نمی دونم کجا گذاشتتش ! صدبار گفتم همه شون بذار تو همین پلاستیک .

غر زنان کشاب های شیشه ای یخچال رو به دنبالش گشت و سر سر ناچاری بطری آب معدی رو بیرون کشید که برق یخچال یکباره خاموش شد .

_لعنتی !

با پا در یخچال رو بسته و چرخی تو جاش زد که دکمه وصل شدن برق رو بزنه .
بطری رو روی کابینت ردیف چین پایین گذاشت . حدس می زد یخچالشو یا سوخته یا برق رفته پس دستش رو جلو برد اما با بالا و پایین کردن دکمه ی کلید فهمید برق رفته . آخه تو این ده کوره کسی زندگی نمی کرد ؛ جای تعجب داشت که حتی برق هم به اینجا هم اورده شده .

کلافه پفی زیر لب کشید . صدای نخراشیده ی و با ضرب بسته شدن در آشپزخونه که نیاز به گریس کاری داشت از جا پروندش .

_سوزان تو اینجا چیکار می کنی ؟ 

با دیدن صورت سفید سوزان که سرش رو پایین داد نفس آسوده کشید و سمتش خم شد .

_تشنه ت شده ؟


کریستینا بدون اینکه منتظر جواب بمونه ، طبق عادت همیشگی که دخترش داشت سمت بطری چرخید و لیوانی براش پر کرد . 

_بگیر بخور بعد برای خود و داداشت یه بطری ببر که اینجوری نصف شب واسه آب بیدار نشی  .

دستش رو جلوش تکون داد که سر سوزان بالا اومد . خانم مک دونا مات و مبهت بهش خیره شد . چیزی رو که می دید ، سوزان نبود ! فقط یه دختر بچه مظلوم بود که بهش زل زده بود . 

دستش رو لرزون جلو برد . دختری با صورت سفید و چروکیده که چشم های آبی کدرش حسابی از حدقه ی سفید و گردش بیرون زده بود و موهای بلند سیاه و ِژولیده ای داشت ! پیش خودش گفت چه دختر زشتی !  

کریستینا فک قفل کرده ش رو با فشار انگشتش تو مشتش و فرو بردن پر سر و صدای آب دهنش ، تکون داد :

_تو کی هستی ؟






نوع مطلب :
برچسب ها : رمان ترسناک، در تاریکی، افرا نویس، روح، جنگیری،
لینک های مرتبط : چنل در تاریکی،

       نظرات
جمعه 21 اردیبهشت 1397
افرا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر