تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - در تاریکی
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
بیا و دست هایم رابگیر
ژانر اجتماعی و روانی
نویسنده افرا
خلاصه :

دالیا دانشجوی پزشکی که برای بدست اوردن ارثیه خانوادگی طبق شرط پدربزرگش،یه ازدواج سنتی رو با احسان پسر خاله ی ۳۸ساله میکنه که بیماری سادیسمی داره و هر روز...

Negar_23042018_153202.png



صدای پاشنه های کفش سوزان بدجوری رو مخش بود . دهن باز کرد اعتراض کنه که اون دستشو کرد تو روپوش سفیدش و گفت :
_دالیا دکتر پاشا در به در تو بخش کولیز دنبالت می گشت... نمی دونم چرا عجله داشت ! یکی رو فرستاد دنبالت... خبر داری و اینجا پلاسی ؟ !

متعجب نگاهش کرد و تکیه ش رو از صندلی چرمی سیاه گرفت . 
پاشا دنبالش می گشت ؟ همین نیم ساعت پیش با اخم و تخمی که ازش بعید بود اون رو از اتاق بیرون انداخته بود !

_نه چی شده مگه؟ 

هول کرد ؛ نکنه بیمار بابت یه عصب کشی ساده که یه مدت قبل بخاطر پرت شدن حواسش خوب انجام نگرفته مسمم شده برای شکایت و حرفای پاش هم مجابش نکرده ؟ !
  با نگرانی از جاش پاشد و ادامه ی حرفش رو با انداختن گوشی پزشکی روی میزکار داد :
_ اون که به من گفت دندون آخرین بیمار هم خودش پر می کنه ! من اومدم یه سر پیش سوپر وایزر ببینم دفتر یادداشتم اینجاست جا گذاشتم یا نه ؟ !

سوزان تایی از اون ابروهای باریک کرده تتو ییه قهو ه ایش رو بالا انداخت . دستی به مقنه ی مشکیش کشید و بودار و پر طعنه گفت :
_خب حالا هول نکن بشین سر جات ! احتمالا با زنش رفتن خونه...

تو چشمای مشکی ، صورت سفید استخونیش که گونه هاشو مشخص تر کرده زوم کرد و نالید :
_نه دیگه کم کم رفع زحمت کنیم من باید برم خونه .

عصبی از اتافک بیرون زد که صدای پچ پچ سوزان و لیلی بلند شد :
_نمی دونم چرا تا اسم پاشا میاد این دختر هول می کنه... انگار اون پاشای بدبخت لولو خور خورست .

لیلی همونجوری که سرش تو یه پرونده بود ، دهن باز کرد :
_پاشا فقط با ما خوبه... امروز زده زیر بوق دالیا که دست پا چلوفتی هستی و از این حرفا انگاری که یه دندون خوب خالی نکرده... این بابا هم زیر بار نمی رفته که مشکل از کارشه... اینکه شاکیِ که یه مرد جوون روستایی بوده مجانی تخلیلِ می خواسته... قبول نکرده ، یارو زده سیم آخر رفته از دکتر علیزاده شکایت کنه دکتر پاشا نذاشته !






نوع مطلب :
برچسب ها : عاشقانه، سادیسمی، افرا، بیا و دستهایم را بگیر، رمان آنلاین، ازدواج اجباری،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 21 اردیبهشت 1397
افرا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر