تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - مربیگری دردسرساز
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
مربیگری دردسر ساز

فصل اول : از پارت 1_5

نویسنده f.k و افرا

ژانر طنز ، اجتماعی

خلاصه :
هامون پسر فقیریه که برای جور کردن بدهی پدرش و از دست ندادن خونه ی که صاحبش مرد هیز ی که به خواهرش نظر بد داره و می خواد در مقابل سفته های پدر هامون خواهر کوچیکش رو صیغه ی خودش کنه ، مجبور می شه تغییر چهره بده و به عنوان دختر تو محله های بالا شهر کار کنه تا اینکه مربی خصوصی یه دختر پشت کنکوری میشه و همین باعث آشنایش با پسر هوسبازی به اسم فرهاد می شه که یه شب تو مستی اونو به خونه ش می بره و...
Negar_24042018_002655.png



"هامون"

هوا یه جوری سرد بود که تو خودم کز کرده بودم . دستمو بهم مالوند و جلو دهنم " ها " شون کردم .

زیر لب به خودم فحش دادم :
_سگ بشاشه تو این زندگی حالا اگر یه کدومشون زد رو ترمز... تو این شانش گوه من باید دامن پام بود تا پرشو بدم بالا سوارم کنن !

گوشی تلفن زاقاتم تو این شرایط شروع کرد به " بع بع " کردن . عصبی سر خیابون رو گردن کشیدم و با کردن دستم تو جیب جین تنگ یخیم غر زدم :

_ای تو روحت دلنیا باز رفتی سر گوشی من... بذا برسم خونه از گیس بلندت می کنم .

گوشی رو چسپوندم دم گوشم و با صدایی که از سرما به لرزش نشسته بود ، جواب دادم :

_بله ؟

صدای ظریف و پر عشوه ی زنونه ای تو گوشی پیچید . آب دهنمو قورت دادم... یعنی کار یکی از طلب کاراست ؟

لبام با الو گفتن زنه به علامت تعجب کش اومد . 

_طلب کار نیست بابا... ببین چی میگه لابد دوست دخترت رو نمی کردی !

یکی زدم تو سر اسماعیل و پچ زدم :

_ببرو اسمال بی کله من دوست دخترم کجا بود لاکردار !

اسماعیل که یکی از دوستای خنگ بچگیام بود ؛ کلاه نمدی کرمش رو روی سر کچلش مرتب کرد و به گوشی که طرف اون ور خط داشت الو الو می کرد ، اشاره زد . 

_خا بذار ببینیم کیه...


صدام رو صاف کردم . کدوم دختری اونقدر بیکار بود که به من زنگ بزنه شاید حق با اسی باشه ؟ با تعجب شماره رو چک کردم . رند رند بود... 

_بفرمایین ، امر ؟

صدای زن شاکی مثل میخ نشست تو حلزونی گوشم .

_مردیکه چرا منو معطل خودت کردی ؟ مگه نگفته بودین امروز یه مربی واسه دخترم میفرستین سر شب شد پس چی شد ؟! وجودشو ندارین منو مچل خودتون نکنید به کس دیگه ای می سپارم...

 هینی کشیدم . خاک تو سرم پاک یادم رفته بودا . دستمو زدم به پیشونیم و با ت ته پ ته گفتم :

_نوکرم خانمم... امروز می فرستمش خونه تون . فقط آدرس خدمت کنید .


زن با اعصبانیت هر جوری شد آدرس که تو محله عیونی بود داد .

_کی بود ؟

سرمو با بدبختی تکون دادم و گوشی قطع کرده رو تو جیبم سر دادم .

_تف به این زندگی... اسمال بدبخت شدم گاوم زاییده . این دختره خیره سر یه مربی داشت تو باشگاهش یکی از شاگرداش زیاد ناز داشته عارش میومده با بقیه تو یه باشگاه رده پایین که فقط مربیش خوبه کار کنه اینکه پدره هم دنبال مربی خصوصی می گردِ به رئیس باشگاه پیشنهاد میده بیا خصوصی آموزش بده دخترم رو . مربی دلی هم که از وضع مالی ما خبر داره بهانه می کنه که وقتشو نداره اما بهترین شاگردش رو میفرست . اینجوری که...

با دست به زمین اشاره زدم .

_ شماره دلی رو داده این مرد . که با دلی هماهنگ کنن بره اونجا کار کنه اما نه من میذارم دلی لای یه مشت پولدار عوضی بره نه خودم میتونم بدهکاریا بابام رو بدم موندم مثل چی تو گل بذارم بره... نذارم... نمیدونم !

دستمو سمت آسمون بردم و با خدا حرف زدم : 

_د آخه نوکرتم نکردی منو دختر کنی و دلی رو پسر چرا خو ؟


اسماعیل دستمو کشید و گفت :

_خوب چرا خودت جای دلی نمیری اونجا آموزش ؟ تو که خودت دان یکِ جودو داری ؟ !

بوکس های سیگار رو تو نایلو مشکی سمتش پرت کردمو پیاده سمت خونه راه افتادم .

_خو خرِ من که دختر نیستم... پدرِ پدرسگش گفته دختر باشه یه وقت طرف دختر نوبرش رو نخوره . 

دستای سرخ و یخ زدمو زیر بغلم بردم و همونجوری که با سر زیر انداخت جلو می رفتم اسماعیل هم پشت سرم می دوید باز آمپرچسپوندم .

_من بدهی این اصغر شغال بیشعور رو ندم روح پدر بدبختمو از گور در میاره . من نمی دونم بابا که خبرش داشت میرفت سینه ی قبرستون دیگه این همه قرص و کوفت چی بود بالا آورد که من و خواهرم به نون شب محتاج شیم .

اسماعیل نفس زنان بازومو کشید و گفت :

_هامون....

بر و بر نگاهش کردم تا نفس چاق کرد مثل این آدمایی که یهویی یه ایده خوب به مخش می خوره ، شنگول گفت :

_خب چرا خودت رو جای ابجی دلنیا نمی زنی جثه هاتوم که یکیه !

نگاهی احمقانه بهش کردم .

_ شر و ور تحویلم نده باوا... ولم کن تو حال خودم باشم من برم چیم رو شبیه دلی کنم ؟ شلنگمو چیکار کن...

داشتم برمی گشتم تا به راهم ادامه بدم که حرفش رو مزمز کردم و دهنم رو چفت کردم .

یهو مثل برق گرفته ها که متوجه جریان شده باشم با چشمای بیرون پریده سمتش چرخید و با بوسیدن پیشونیش داد زدم :

_قربون اون مخ پوکیت بشم که برای اولین بار یه چیز درست از توش تراوش کرد .

با خوشی خودم رو به اونسر جاده رسوندم که داد زد :

_ کجا ؟

سمت مغازه بهروز که خیاط محلمون بود و قرار بود لباسهای ورزشیم رو دست دوم بفروشه ، رفتم و در همون حال گفتم :

_برو خونه من میام .

* * *

اسماعیل با نیش باز دستی به سوتین گل گلیم کشید و گفت :

_جوون این چرا سایزش بزرگتر اون لنگه س ؟ فکر کنم ۸۵ شده !

زدم رو دستش و تاپ دلنیا رو که دیگه قرار بود دور بندازه بس ترکش خورده بود تو لنگ دیگه ی سوتین کردم و گفتم :

_ببر صداتو ! ببین الان چطوره ؟ اندازه هم هستن ؟

اسماعیل اوم کش داری گفت و با خنده گفت :

_ای جووون اگر دخترا اندامی به خوشگلی تو داشتن ترتیبشون می دادم .


ریمل رو سمتش پرت کردم و توپیدم :

_جمع کن اون لب و لوچه ی آب افتادت رو ! برو تو حیاط ببین لباسام خشک شده بجنب !

تا اسماعیل رفت تو حیاط پشت میز توالت نشستم و کرم پودر نمره ۱۲ رو روی پوست گندمی یه دستم که شیش تیغش کرده بودم کشید و آرایشم را با یه خط خط چشم پهن ، موژهای ریمل خورده ، گونه های هلویی و رژلب قهوه ای سوخته تمام کردم .

_هامون ؟

باشنیدن صدای دلنیا دستمو که برای سیخ کردن جلوی موهای خرمایی آلمانیم به اتو مو برده بودم خشک شد .

_هیچ معلومه چیکار می کنی ؟ 

با بر خورد اتوی داغ با پیشونیم داد کشیدمو با صورت در هم رفته نالیدم :

_خبرت دلی سوختممم...

صندلی زیر پامو عقب کشید و با شگفتی گفت :

_خدای من این چه ریخت و قیافه ای برای خودت ساختی ؟ کی بهت گفته به لوازم آرایشی من دست بزنی ؟ ببین چقدر هم زده... تمامش کردی الاغ !

با موهام و رفتم و گفتم :

_شلوغش نکن کار جدیدم که بگیره بهتر و بیشترش رو برات می خرم ! بیا گوشه ی چشمام درست کن !

سرمو نزدیک آینه بردم و غر زدم :

_شما دخترا چرا زیر چشتون خط می کشید یعنی اینقدر مهمه !

دلنیا کوله باشگاهش رو کف زمین انداخت و با حرصی که تو صداش بود جواب داد :

_اره چون میخوایم چشممون واشه گیر یه پسر عوضی نیوفتیم !

با اشاره ای به خواستگاری پسر عاشق پیشه ی همسایه که بابت وضع مالیمون بی خیال خواهرم شده بود . سمتم اومد و مداد چشمو از گرفت و ادامه داد :

_بده ببینم ! مثل این فاحشه های نابلد آرایش کردی... زشت !

مشغول درست کردن صورتم شد که اسماعیل وارد اتاق شد .

_داداش لباسات دو نمه !

از گوشه چشم نگاهش کردم که خیره مون بود و گفتم :

_بگیرش رو هیتر برقی اما مراقب باش نسوزه تنها لباس درست و درمون دلیه که کلی پول واسش دادم تا بتونم تو تولدش بهش بدم .

دلنیا با این حرفم سمت اسماعیل برگشت و دست از کار کشید . این مانتو رو خیلی دوست داشت عمرا مثل لوازم آرایشاش بی چون و چرا بدتش بهم .

_همین الان بهم بگو اینجا چه خبره وگرنه کلاهمون تو هم میره ! اع... این که مانتوی مجلسی منه ! 

سمت اسماعیل رفت تا با زور مانتو رو بگیره . از سر و صدایی که بینشون در گرفته بود چند تا فحش نثارشون کردم و عربد کشیدم :

_خر نفهم نمی خوام که بخورمش تو تئاتر نقش یه دختر باید بازی کنم این که مجبورم با ریخت و قیافه ی دختر برم تا تو تست قبول شم !







نوع مطلب :
برچسب ها : مربیگری دردسرساز، عاشقانه های افرا، افرا رمان، طنز، اربا و رعیتی،
لینک های مرتبط : محافظ چنل مربیگری دردسرساز،

       نظرات
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397
افرا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر