تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - رمان وابند
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
رمان  وابند
قسمت چهارم

_چی بهت بگم ؟

به قهوه ای سرزنشگرش می نگرم ، سرم را پایین می اندازم . دلم نمی خواهد باز هم نصیحتم کند . اما او حق دارد هر چه باشد بزرگترست و داناتر ، اصلا آدم های به بلوغ رسیده هر چه می کشند به قول وی از ترشحات هرمونی نشعت می گیرد . اصلا عقلی در میان نیست... بلکه این غریزه لعنتی حیوانی است که بر بخش انسانی چیره می شود .
چشم از رومیزی ِ کرم رنگ می گیرم و با پوست کوچکی که کنار ناخنم ورق شده است ور می روم . 
دستش را روی دست می گذارد . شاید این گونه از جدال با آن پوستک مزاحم که دستم را زخمی کرده و به سوزش کشیده است ، دست بکشم . نگاهی اطمینان بخش نثارم می کند و با صدایی آرام گوشم را نوازش می کند :
_قربون اون چشمای خمار عربیت بشم ، همه مردا که مثل هم نیستن ! فدات شم ، شهاب یه مرد جدیه خب ! طبیعتا نمی تونه مثل محسن شوخ طبع باشه . مگه زندگی فقط به گفتن دوتا دوست دارم می چرخه ؟ خب تو که می دونی شهاب دژ غیر قابل نفوذه ، تو هم درکش کن همیشه که نباید مرد تو رو درک کنه و باهات راه بیاد ! همین که عاطفه داره ، حواسش بهت هست خودش کلیه . شهاب تو رو دوست داره من می دونم ، این از نگاه ی خاص وقت و بی وقتش که دزدکی تو نخته و همین مواظب کاریاش که می گی خلاف خواسته توئه ، می فهمم . چیکار کنه ؟ 

نا امید سر زیر می کنم و انگشتم را مشغول سوراخ های گل آفتاب گردانِ نقش زده روی ساتن می کنم از طرز پیج و خم های مهارانه اش مشخص است فردی مجرب هویه کاری اش کرده . حواسم را مثل پرت می کنم اما صدای اندکی بلند شده ی یلدا آن هم از احمقی من ، مرا برای گوش سپردن به حرف های طعنه دارش آماده می کند .
 موج حرص و ترسی که از خشاب هفت تیر واژگانش به سمتم پرت می شود آنقدر گیرا و پر حرارت است که هر دفتر سفید یا پر غلط یک دانش آموزش تبل و رفوزه را پر از کلمات درست کند .

_نمی دونه با یه الف بچه مثل تو چطوری برخورد کنه که به ذایقه ی جناب عالی خوش بیاد . اون بیچاره که هر وقت خواست یه جوری به تو نزدیک بشه جنگ جهانی دوم راه انداختی ! نینداختی؟ دورت بال بال بزنه ، می گی سردته ! یه جا بشین بهت زل بزنه ، می گی گرمته و... و... 

دستم را می کشد تا حواسم را مشغول خود کند .
_گوشت با منه ؟

به چشم های طلبکار و سرکشش که در حدقه با طنازی دور خود می چرخد زل می زنم . همه حرف هایش را قبول دارم اما دل زبان نفهمم ساز مخالف می زند . از نصیحت هایش عاصی می شوم و قصد منحرف کردن بحث را می کنم :
_یلدا ؟

نمی دانم صدای معترضم چقدر به گلویش پنجه می کشد که بلاخره کاسه ی صبرش لبریز می شود . انگشت حلقه ایم را در دست می گیرد و وادارم می کند به او توجه کنم .

_به من نگاه کن ، تو خودت نمی دونی با خودت چند ، چندی ! می ترسم تو این گرمی و سردی اون بی چاره جام کنه .

به حلقه نگین الماسم نگاه می اندازم . انگشت یلدا عصبی نگین سفیدش را می پوشاند و غرولند می کند :
_فکر کردی این حلقه که دست انداختی دیگه همه چی تمومه؟

بی پناه و ترسان نگاهش می کنم . روی ترش می کند و دستش را بی معطلی عقب می کشد :
_نه اون اسمی که شناس نامه ات رو سیاه کرده ، نه این حلقه ات ، نه خونه و زندگی به ظاهر مشترکتون هیچ کدومش مردت رو نگه نمی داره . فکر کردی اگه شهاب ولت کن چی می شه ، ها ؟ 

مثل کودکان خطا کرده که تازه به اشتباهشان پی می برند ، شوریده و با خاطری مکدر شده به اون می نگرم و شروع به جویدن پوست لبم می کنم .
پفی می کشد و از جایش بلند می شود . مردمک چشم هایم به مانند کودک دبستانی ، سمت وی می دود انگار از تنها ماندن در مکانی غریب وحشت دارد ! اگر شهاب مرا تنها بگذارد ، در این شهرِ بی در و پیکرد بعد از دریده شدن به دست گرگان حتما باقی مانده ی لاشه یِ پس مانده ام را در مرحله ی آخر مردار خوران به یغما می برند جوری که دیگر شیر هم نمی تواند با عدالت گم شده در جنگل ، حقم را به من برساند .
صدای برخورد چیزی به میز ، حواسم را به خودم بر می گرداند . نگاهی بین لیوان کریستال پر شده از آب و دست یلدا جا به جا می کنم .

_بخورش ، می ترسم سکته بزنی . رنگ به روت نمونده !

چهره اش مضطرب به نظر می رسد ! به دانه درشتی که از لب لیوان سفید به پایین می غلتد ، توجه می کنم . چه شباهتی میان او و سقوط آزاد های زندگی من است اما این مرواید غلتان سریعتر به پایان عمرش می رسد . مثل من زجر کش نمی شود !

_سندس ؟

گلویم خشک می شود و هراسان به سمت دهانش خیز بر می دارم . نمی دانم تنفر یا ترس ، کدامشان مرا از حس مبهوتی و خالی شدن و دست و پا زدن میان باتلاق برون کشید که دهان اش را چفت کردم !

_هیس ! می خوای من رو قبض روح کنی ؟

ابرو هایش از فرط تعجب تا جایی که ممکن است بالا می رود و مرا پس می زند .

_چته تو ؟

دو دستی سرم را می چسپم و روی صندلیم بر می گردم . تازه می پرسد ، " تو چته " ! انگار یک روز خوش در زندگی ام آرزویی محال است ! صدای آرام یلدا که تازه به خود آمده بود پس از صدای پایه ی کشیده شده روی پارکت ها بالا می رود:
_پاک حواس واسم نمی ذاری دختر!خب حال چیزی نشده اشتباه لپی بود. ولی من یه جورایی به شهاب حق می دم اون هیچی از تو نمی دونم و...
وقتی از عکس العملم ناامید می شود ، حرفش را نصفه رها می کند و با نرمش در تن صدایش می گوید :
_ببین من رو خانم کوچولو ؟ قهری ؟ 

دستش که روی سرم می نشیند ، چهره ام درهم می رود و لب به شکوه می گشایم :
_دستت درد نکنه تو طرف اونی یا من ؟

تند تند ، سر تکان می دهد و متذکر می شود :




نوع مطلب :
برچسب ها : رمان وابند، قسمت چهارم، رمان عاشقانه، رمان روانی، رمان، ابراهیمی، افرا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 12 فروردین 1396
افرا
یکشنبه 4 تیر 1396 12:34 ب.ظ
ســــلام !
وبلاگتون زیباست!
موفق باشید
پنجشنبه 1 تیر 1396 11:53 ق.ظ
ساخت وبلاگ
سیستم وبلاگدهی آریا با فضایی متفاوت و امکاناتی جدید و کاربردی پذیرای شما وبلاگ نویس عزیز می باشد
همین حالا شعبه 2 وبلاگ خود را با هر موضوعی که باشد می توانید در سایت آریا افتتاح نمایید .
تجربه ای متفاوت و لذت بخش با سایت آریا
شنبه 27 خرداد 1396 01:59 ب.ظ
لوازم شخصی و کالا و خدمات خود را در سایت نیازمندی های بازارچه 96 رایگان ثبت و فوری به فروش برسانید
http://bazarche96.com
سه شنبه 29 فروردین 1396 04:41 ب.ظ
تخفیف ویژه 10 هزار تومنی ریحون!
غذا رو سفارش بدید و 10 هزار تومن تخفیف بگیرید!
برای هر کسی که از لینک شما کد تخفیف رو بگیره هم 10 هزار تومن به حساب شما افزوده میشه!
برای گرفتن تخفیف 10 هزار تومنی مراحل زیر رو انجام بدید:
اول لینک رو باز کنید و کد تخفیف رو کپی یا یادداشت کنید
بعدش برید به صفحه اصلی سایت ریحون reyhoon.com و نرم افزار رو دریافت کنید (با گوشی برید و باید برنامه بازار رو داشته باشید)
بعد از نصب نرم افزار ثبت نام کنید (20 ثانیه طول میکشه نهایت!)
موقع سفارش غذا کد تخفیف رو بزنید تا 10 هزار تومن از هزینه غذا کم بشه
مثلا 20 هزار تومن غذا سفارش بدید فقط 10هزار تومن پرداخت میکنید
سوالی داشتید ایمیل بزنید
موفق باشی!

دوشنبه 14 فروردین 1396 02:53 ب.ظ
عالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر