تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - قلمرو شیطان_ادامه_پست چهارم
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
قلمرو شیطان


پست چهارم
پدرم که به خود آمده بود سرش را روی قلب او گذاشت و سپس گونه اش را نزدیک بینی وی برد . نفسی سهمگین بیرون داد انگار که تمام نفسش را حبس کرده بود ! یاشار را روی دست به صورت کج گرفت ؛ چند ضربه ی پیاپی به پشت او زد که صدای آزرده اش گریان در فضای اتاق به طبل درآمد . من که همان جا در بهت کار های آنها به پدرم خیره بودم با تکان دست مادر روی شانه ام به خود آمدم .

_ما می ریم درمانگاه .

به جنگل چشمانش خیره شدم و گفتم : _من کار بدی کردم که بهش غذا دادم ؟
مادرم از روی زانویی که زده بود تا هم اندازه ی من شود با گریه بلند شد . دوان دوان پی پدرم که بچه را بغل گرفته و به سمت در خروجی می رفت ، رفت . من متوجه صدا آرام مادرم شدم که گفتم : " داریوش نباید رو بچه م دست بلند می کردی ! " و بعد صدای پدرم را شنیدم که در جوابش گفت : " لازمش بود ، دیگه باید بزرگ بشه ! "
حالا که خوب فکر می کنم می بینم ، بزرگ شدن آدم ها ابدأ به زور و شتم در کسی جوانه و در نهایت هویدا نمی گردد . بلکه بزرگ شدن یک شب یا حتی در تیکی از ثانیه اتفاق می افتد . یقینا درجه ی ذهن تارعنکوب زده را اول زمان و بعد شدت حادثه ی هولناک تعیین می کند . شاید برای فهمیدن این موضوع زمان زیادی سپری شد اما خب بلاخره متوجه شدم ، در پس سختی هاست که گِل خامت ورز می آید و طی مراحل کوبیدن ، از آب در می آیی و در تنور زمان پخته می شوی .
به هر حال این واقعیت که مردمِ ذهن مرغی که خاکستر های مغزشان ، از بی کاری فسفر سوزاندن به اندازه یه نخود می شود ، نمی فهمند که گمان می کنند ، می توانند کسی را به زور و جبروت ، بزرگ کرد ! اما این باور غلط است... چرا که وقتی زمان گذشت ، پدرم به اشتباه اش پی برد اما متاسفانه دیر بود... خیلی دیر به گونه ای که دیگر نشد آن وقت زایل شده و همه چیز را به حالت اول بازگرداند . 

پشت پنجره رفتم ، می توانستم از همان مربع شیشه ای کوچک که درست اندکی بالاتر از تخت خوابم واقع شده بود آن ها را که پرشتاب به سمت درمانگاهی که روبه روی خانه یمان قرار داشت ، می رفتند ، ببینم . با دستان مشت شده پرده را کشیدم ، دلم نمی خواست چشمم به جمال جنبنده ای که باعث کتک خوردنم شده بود ، منور شود .
 عجیب است که موجود ریزین نقش اینگونه مورد توجه باشد و بتوان یک آدم مثلا از آب و گل در آمده را خشمگین نماید و افسار زندگیش را در دست بگیرد . به قول بزرگترها " فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه ! " .
 در نهایت تعجب همه ، بعد از سرزنش های بسیار و بی محبتی در جلوه دادن من به عنوان قاتل ناشی بی عطفت ، باز روز دگر آمد و او که شفاء یافته بود با نق نق ها و گریه های وقت و بی وقتش خواب را از چشمانم ربود. زمان گذشت و گذشت اما برخورد من و آن کرمینه که حالا بزرگتر شده بود و از حالت نوزاد پروانه در امده به آن یک اتفاق بسنده نشد . ولیکن جریان آن یک شبِ مغز به هم زدن هر چه بود با کشیده پدرم به قدری در من اثر و گیرای گل سرشتم شد که در سکوت به رفتار کینه توزانه و بی قیدم ادامه دادم . به خاطر دارم که آن روز هنگام جریان سر زبان افتاده ی خواستگارهای از میدان گریخته ی خاله ام در خانه مان چنان قشقره ای بپا شده بود که پدرم جز سر زیر انداخت و آه کشیدن در آرام ساختن مادرم حرکتی نمی کرد .

_چه خاکی تو سرمون کنیم ، تو محل واسمون آبرو نمونده... 

چشمم بین پدرم که در مبل فرو رفته بود و مادر عصبانی م را که طول و عرض هال را طی می کرد ، چرخاندم .
یک لحظه در جایش ایستاد و به سمت پدرم براق شد :
_تو چرا هیچی نمی گی ؟ ای خدا... مامان می گه بخت خواهرم رو بستن می فهمی داریوش ؟ بستن...

سر تکان داد و با آب و تاب در حالی که اشک تمساح می ریخت جوری که پدرم را به وجد بیاورد ، دنباله ی حرفش را گرفت :
_بس که خواهر عزیزم ، خوشکله ، حسودا واسش طلسم سیاه بستن... وای اگر مثل دختر شهین خانم دعا رو نعل اسب و یه گوشه ای دفنش کرده باشن چطوری پیداش کنیم ؟

متعجب به مادر نگاه کردم نمی دانم اثرات فیلم نامه هایی که می نویسد است یا واقعا بازیگر خوبی بوده ! وگرنه امکان نداشت زنی این قدر اشک بریزد ولی عطش آب نکند ! خب به هر حال از قدیم گفته اند که اخرین فتنه مرد اول فتنه ی زن است... گریه !

هم چنان در کف سناریوی که مادرم اجرا می کرد مانده بودم . 
به ناگه صورتش را با دست پوشاند و زیر لب جوری که به گوش پدرم برسد ، با خود حرف زد :
_خواهر بیچارم تا وقتی که خود طلسم باطل نشه باید گیسش رنگ دندوناش بشه... وای آقاجون بیچارم از این مصیبت دق می کنه !

جوری سرش را با هر قطر اشک جلو و عقب داد که من فکر می کردم اگر دل پدرم نرم نمی شد ، سرش از تنش جدا می شد .

_بس کن ، با گریه کردن که کاری درست نمی شه !

پدرم عصبی و نگران حرفش را زد و قصد بلند شدن کرد . اما چشمش متوجه من که با دقت آن ها را زیر ذربین گذاشته بودم ، افتاد . ابروهایش به سمت همدیگر یورش بردند._تو اینجا چیکار می کنی ؟

چند بار پلک زدم که با تاکید گفت :
_برو تو اتاقت ، حالا...

مادر که از بی توجه ای پدرم به جوش امده و نقشه اش چندان نگرفته بود . مانتو مشکی اش را از تن بیرون کشید و با ضرب روی دسته مبل مخمل سورمه ای انداخت و غرید :
_به جای گیر دادن به بچه ، به من بگو چیکار کنم ؟ میدونی تو محل چه صفحه هایی پشت خواهر مظلومم در اومده ؟

دو دستی موهای عریان خرمایی اش که مدل آلمانی کوتاه زده بود را گرفت و بعد از مکثی که از تامل منشع می گرفت با صورتی خشک از اشک ، به مبلی که پدرم رویش نشسته ، آمد و با ملاطفه ای که از اون بعید بود ، گفت :
_مامانت بلده داریوش .

گنگ به آن دو نگریستم پشت آن حرفی که از زبان مادرم برآمده ، حرف ها خوابیده بود . فهمش هم دور از ذهن می رسید... مادر بزرگم چه چیزی را بلد بود جز ترویج خرافه گری که مادر تحصیل کرده ام را تشنه ی نبوغ یکباره به چشم خورده اش کرده بود ؟!
پدرم به سمت من برگشت و با ابرو های گره افتاد به من فهماند باید آن ها را تنها بگذارم . از روی مبل سلطنتی پایه بلند که هنوز بعد از این همه مدت که قد کشیده بودم ، زمین را با پاهای کوتاهم قهر کرده بود ، پایین جستم و عروسک سرخ دراز دست کاموایم را با خودم بردم . آنقدر کنجکاو ماجرا شده بودم که پشت در نیم باز اتاق نشیمن به نظاری ماجرا ایستادم .
به سمت هم می رفتن و حرف می زدند گاهی پدرم رجزخوانی می کرد و گاهی مادرم . بلاخره بعد از لحظه ای صدای پچ پچ هایشان آنقدر آرام شده بود که برای شنیدنشان به زحمت افتادم . خوب می دانستم مادر با آن همه تحصیلاتش هنوز به صورت مضحکی افکارش ریشه در خرافات قدیمی داشت وگرنه بعد از دومین نامزدی که به هم خورد کاسه چه کنم چه کنمش را به دست نمی گرفت و به دور از چشم پدرم دست نیاز به یار اش را سمت رمال ها دراز نمی کرد .
جلو رفتم و هیکل لاغرم را با دید زدن های دزدکی پشت اخرین مبلی که به در نزدیک بود جا دادم .

_بس کن زن ، همین تو نبودی می گفتی اینا خرافاته ؟ حالا می گی باشم برم پیش مادرم !

مادرم روی پای پدرم می افتد . بیچاره پدرم تا حالا به زنش نه نگفته بود حتی وقتی که او و من را از مادرش به بهانه سالم نبودن روانش جدا ساخت و به این چهار دیواری کوچک کشاند !
با نزدیکی پدرم به او ، سرم را دزدیدم و پشت به مبل به دکمه های مشکی که چشم های عروسک دست ساز هدیه ی مادربزرگم زل زدم . پس معلوم شد تیر مادرم بعد از آن هم کاغذ بازی به سنگ خورده بود .
***
_هووو...

صدای زوزی بادی که بی سابقه به گوش رسید امیر حسین را از بند بند دفتر خاطرات جدا کرد . 
خسته و پژمرده پلکانش را روی هم گذاشت و با دو انگشت شصت و اشاره پشت چشمان دردناک از خواب کم اش را مالید . از جایش بلند شد و گوشه ی دفتر در همان صفحه ی که خوانده است ، تا زد .
 صندلی را عقب داد ، دستش را برای خاموش کردن چراغ زرد رنگ پایه خاکستری معالعه جلو برد . 
ناگهان برگه های دفتر خاطرات شروع به ورق خوردن کرد و روی صفحه ای خالی که تقریبا انتهای دفتر بود ، موتوقف شد . متعجب دستش را از کلید قرمز " off " چراغ کشید . باد از کدامین سو می وزد ؟ 
به سمت پنجره نگاه کرد ، نه انگار خبری نیست ! اما بیخیال چراغ را خاموش کرد . از بس خسته شده است ، مغزش کشش فکر بیشتر و دامن زد به یک اتفاق کوچک را نداشت .
صندلی را در جایش برگرداند و کور مال کورمال در حالی که دفتر خاطرات بسته را روی عسلی گذاشت تا فردا اول وقت پی گیر ادامه شود ، در تخته خواب ولو شد .

_اومم...

همراه با اصوات ، کش و قوسی به خودش داد . کمرش از خم شدن روی میز جمع شده بود . روی دنده چپ شد و چشمانش را روی هم گذاشت .
با وجود خستگی بسیاری نمی توانست ، بخوابد . لحاف خنک و سفیدش را که در تاریکی هنوز برق گیرایی داشت ، با خشم کنار زد . صدای چکه ی شیر هرز شده ی آب آشپزخانه روی اعصاب خسته اش سورتمه رفته بود . دستی به صورت مرده اش کشید و در تخت نیم خیز شد . اما چشمانش روی قامتی که در چهارچوب اتاق اش ایستاده است ، خشک شد .
چه کسی توانسته بدون اجازه و یا داشتن کلید ، وارد منزل او شود ؟ انگار که مغزش فعال شده باشد در ذهنش اکو شد : " دزد یا قاتل ! "
از جایش تکان نخورد همان طور که آن سایه تیر که در تاریکی باز هم تیره تر به نظر می رسید . انگشتان دستش را آهسته به سمت تنگ و لیوان آب برد تا برای پرتاپ ده امتیازی آماده شود . آباژور را آنی روشن کرد و با صدایی چون داد که برای از میدان به درد کرد رقیب بالا آورده بود در نطفه خفه شد ؛ چون چیزی آنجا نبود !
ابروهایش بالا رفت ، مطمئن بود جسمی را جلوی در دیده است ! دستی به چشم هایش کشید ، حتما اثرات ملولی ، توهمی اش کرده .
چشم که باز کرد ، نور آباژور با سو سو شدن به سمت بی فروخی رفت . پفی کلافه کشد و غرد :

_لعنتی... حالا چه وقت سوختن بود ؟

از جایش که بلند شد ، دیگر صدای پایین افتادن قطره ی آب قطع شده بود ولی اینبار جسم خمیده قامتی که روی زمین جلوی در اتاقش چمبره زده بود او را درگیر و هراسان کرد . مبادا خواب و توهم نباشد ؟
آب دهانش را قورت داد و با صدایی رسایی که لغزش صدایش را پنهان کرده بود ،گفت :
_کی اونجاست ؟

لیوان را بالا گرفت و دستش را برای پیدا کردن شی دیگر ، روی پاتختی به حرکت در آورد . دستش به گوشه ی کتاب خورد ، آن را به سرعت میان پنجه اش گرفت حالا وقت اندیشیدن به نابودی مدارک مجرم نبود باید اول جان سالم بدر ببرد ، بعد یک شکری می خورد . دفتر هم به لیست اشیاء پرتاپی اش اضافه کرد .
در حالی که چشم از آن جسم سیاه ساکن بر نمی داشت ، با احتیاط از جایش برخواست و بلند تر داد زد :
_ تو کی هستی ؟
 
تمام توجه اش به جسم رو به رویش بود که در پنجره با ضرب شکسته شد . هول کرده آدرنالین خونش بالا رفت و غافل از خرناسی که پشت سرش در گرفت به جسم سیاهی که روی زمین چهار دست و پا شده است خیره شد .
________

#نقد_



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 7 فروردین 1396
افرا
سه شنبه 4 مهر 1396 07:56 ب.ظ
شما عالی هستی گلم✌
جمعه 11 فروردین 1396 07:47 ب.ظ
تخفیف ویژه 10 هزار تومنی ریحون!
غذا رو سفارش بدید و 10 هزار تومن تخفیف بگیرید!
برای هر کسی که از لینک شما کد تخفیف رو بگیره هم 10 هزار تومن به حساب شما افزوده میشه!
برای گرفتن تخفیف 10 هزار تومنی مراحل زیر رو انجام بدید:
اول لینک رو باز کنید و کد تخفیف رو کپی یا یادداشت کنید
بعدش برید به صفحه اصلی سایت ریحون reyhoon.com و نرم افزار رو دریافت کنید (با گوشی برید و باید برنامه بازار رو داشته باشید)
بعد از نصب نرم افزار ثبت نام کنید (20 ثانیه طول میکشه نهایت!)
موقع سفارش غذا کد تخفیف رو بزنید تا 10 هزار تومن از هزینه غذا کم بشه
مثلا 20 هزار تومن غذا سفارش بدید فقط 10هزار تومن پرداخت میکنید
سوالی داشتید ایمیل بزنید
موفق باشی!

جمعه 11 فروردین 1396 07:13 ق.ظ
عزیزم می دونی چرا بازدید وبلاگت کمه ؟
میخوای بازدیدت رو زیاد کنی؟
یه راه آسون و بدون هزینه واست دارم.
تبادل لینک کن
با سایت ما ( چون بازدیدش زیاده )
جمعه 11 فروردین 1396 02:40 ق.ظ
ایولا
سه شنبه 8 فروردین 1396 01:47 ق.ظ
عشقققققققههههه
دوشنبه 7 فروردین 1396 09:11 ق.ظ
خیلی دوست دارم تبادل لینک داشته باشم.بهم سر بزن اگه خوشت اومد تبادل انجام بده
افرا سلام نفس جان . بله حتما سر میزنم و لینکتون اگر مورد نداشته باشه اینجا اشتراک میزارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر