تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - وابند _ادامه_قسمت سوم
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
 رمان وابند 

قسمت سوم 

شوخی های زنانه محسن آنقدر بلند می شود که یلدا به اعتراض در می آید و بازوی من را می گیرد ، کشان کشان در حالی که به سمت در می رود ، می گوید :
_محسن خان اگر اون ولم مبارک رو یه کم بیاری پایین به جایی بر نمی خوره ، ضمنا با دم شیر بازی نکن .

محسن نیشش شل می شود و دنبال حرف وی را می گیرد :
_یلدا خانم کجا به سلامتی ما تازه شب نشینی شب چله مون مونده .

یلدا که آن رویِ حقوق زنانه اش گل کرده است ،به راه خود ادامه می دهد.

_ ول کن دست زن مردم رو کجا می بری ؛ دو دیقه اومدن بشینن گل و بلبل شه تو نمی زاری ! وکیل مدافع اجتماعی باز فمینیسمی شدی ؟

پشت سرم را نگاه می کنم ، محسن روی مبل دست کپل قهوه ای روشن که با قالیچه زیر آن ها تضاد غلظت رنگ دارد . خود را روی مبل جلوتر می کشد .

_می بینی مرد! اینم از زنای این دوره زمون تا یه چیزی بهشون می گی بارو بندیلشون جمع می کنن و دِ برو که رفتیم .بعد به من ناشکری می کنی که مثل کوزت واست یخ حوض می شکنم و لباساتو با مشقت می شورم ... بفرما دوتا مثل این بدرد می خوره که قدرم رو بدونی .

محسن قری به گردن کلفتش می اندازد و دستی به سر نیمه تاسش می کشد . انگار که دارد موهای مثلا رعنایش را با اطفار پشت گوش می زند . بر و بر شهاب را با نکوهش نگاه می کند و دوباره لبش را جلو می دهد که لحنی زنان برای خود دست و پا کند .

_دروغ می گم ؟ همین اگر صدتا شکم واست نمی زاییدم ، دورت مثل فرفره نمی گشتم ، نازت رو نمی خریدم و با بی پولت نمی ساختم وضعم این نبود ؛ سرم دوتا دوتا هوو بیاری ! هاشا به غیرتت مرد خوب جواب زحماتم رو دادی .
 شهاب روی پای محسن می زند ، دستی به صورتش می کشد و چشمکی حوالی من می کند :
_زن اینقدر ناشکری نکن هر گلی یه بوی داره به خصوص همچین عروسک لعبتی باشه .

محسن لبش بالا می برد و با انزجار فرضی می گوید :
_بله ، چشم خانمت روشن ! حواست باشه خانم سواری این رفیق ما خیلی ناتویه فردا سرت هو نیارِ ؛ آخه ایشون خوش اشتهایه و فقط دنبال عروسکه نه خانم زندگی .

سر جایم میخکوب می شوم . او گفت ؛ " عروسک  ؟ " نکند واقعا شهاب به دنبال عروسک باشد وگرنه مردی که تمکین نشود اینگونه آرام نمی گیرد ! نگران به او نگاه می کنم ؛ نکند این چهره مظلوم فقط یک نقاب باشد ؟ مردمکِ چشمانم روی او می لغزد . یعنی ممکن است شلوارش دو تا باشد ؟ شاید از همان ها باشد که صد تا عروسک صیغه ای دارد !
شهاب که نگاه نامطمئن مرا متوجه خود می بیند ، به سمت محسن خم می شود و من نمیدانم بینشان چه می گذرد که محسن رنگ عوض می کند ، ناشیانه حرفش را منکر می شود :
_می دونید نائیریکا خانم البته این رفیق ما همچین جنمی ندارها ولی خب گفتم حواستون چار چشمی بدی به مردت که رو هوا نزننش وگرنه هیچ معلوم نیست فردا یا پس فردا یه چشم قهوه ای با پاشنه ده سانتی ، روژلب قرمز و ناخن مانیکور شده پاشو بکنه تو کفشتون ، با طنازی دل این شازده سوار بر کره خر نه ، نه... سوار بر اسب سفیده خوشبختی رو ، یه دل نه صد دل ببره .

چندبار پلک زدم ؛ منظور محسن یلدا بود ! یلدا که کنایه او را گرفته پشت چشمی نازک می کند و درمی آید که:
_دلت می خواد تا صبح گشنگی بکشی ؟ 

پس از حرفش به سمت جایی که نشسته بودیم ، راه می افتیم . یلدا که گویی برگ برنده را برای پایان دادن به قایلِ در دست دارد ، با لبخند ژکونده می گوید : 

_خب ، حالا حرف بزن . می شنفیم .

محسن تایی ابرو بالا و در همان حال که روی مبل پا روی پا می اندازد ، دستی روی شکم برآمده اش می کشد و به صرافت می افتد :
_نه قربون بشم ، برو که نی نی بیشتر از این تاب نمیاری تو این قحطی غذا خونگی و زنای آفتاب و مهتاب ندیده .

با تعجب به محسن نگاه می کنم و افکارم حوالی شهاب ، پرت او می شود. نمیدانم قیافه ام از بی قیدی او چگونه می شود که یلدا وسط هال متوقف و سری به تاسف تکان می دهد ، زیر لب غر زنان به من می گوید :
_آقا شیش ماهشه .

از گوشه چشم نگاهی به قیافه ی متاسف او می اندازم و لبخندی هر چند زورکی به صورت سفید و بزک کرده اش می پاشم . دلم نمی خواهد امروز را با شک و تردید کوفتمان شود .
_خانم اینجوری نگاه نکن ، طفلک بچه م زهله ترک شد . اون وقت سقط شد من یقه تو رو می چسپما !

شهاب از رفتار محسن که شکمش را بالا داده و پا گشاد روی مبل خود را باد می زند ، می گوید :
_یلدا خانم شما اگر رفیق ما رو آدم کنید من یه پول درست و حسابی میدم که از دیونه خونه رها بشید .

دست یلدا را می کشم تا با هم به آشپزخانه برویم اما یلدا حرص و جوش می زند ، همان جا می ایستد ، مانند زود پز به صدا در می آید و خط و نشان می کشد :
_به هم می رسیم آقا محسن حواست باشه الان مهمون داری وگرنه...

محسن سقلمه ای در پهلوی شهاب می زند و می گوید:
_بفرما ! چند بار گفتم زیر پای من نخواب ، خوب شد ؟ 

شهاب نگاهی بد به محسن می اندازد و با اشاره به شکم او به حرف بی سر و ته محسن دامن می زند :

_زهرمار ، من زیر پای تو خوابیدم یا...

پس گردنی که محسن نثار گردنش می کند مجال ادامه حرف را از او می ستاند و خنده اش را دو چندان می نماید .

_این بچه صاب دارِ ، صابش هم یلدا خانمه... فکر کردی از اون زنام که شکم بالا می آرم و فکر اسمی که بعدا رو من و دست گلم می زان ، نیستم ؟ نچ من حساب شده کار می کنم داداچ ، بی گدار به آب زدن ، کار بی کس و کاراست . بعدشم من می گم تو زیر پام می خوابی و گولم می زنی این حرفا رو می زنم که...
با چشم و ابرو به من اشاره می زند و دیگر پی حرف را نمی گیرد و می افزاید :
_حالا اون فک مبارک رو نگهدار تا خانما از خجالتت در نیومدن ، چون من یکی کمر اضافی ندارم .

صدای عصبی یلدا بالا می رود :
_محسن واقعا که...

محسن در جایش درست می نشیند و میان حرف یلدا می آید : 
_وا ! خانم کمر برای کلفتی منظورم تو که از این...

با انگشت اشاره به شهاب که لبخندی به پهنای صورتش زده است ، می زند و ادامه می دهد :
_از این شازده بی تربیت تر و منحرف تری !

یک مرتبه " الله اکبر " بلندی می گوید و از جایش بلند می شود .

_خدا ، عاقبت من و این زن رو بخیر کن .

به سمت آشپزخانه می رویم اما صدای آه و ناله محسن هنوز به گوش می رسد :
_تف به غیرتت شهاب ! دلت می خواد همین چارتا شوید روی سرم هم از دس این زن بریزه ؟ می دونی حساسه ؟ پاشو... پاشو اون تن لشت رو بجمع بیا اتاق کار ، کلی کار دارم که واسه خاطر شما و ضعیفتون رو هوا مونده .
_من و زنم یا یلدا خانم ؟

صدای هیس گفتن محسن که بالا می رود یلدا می خندد و می گوید :
_ من یه سر به خورشتا می زنم و میزو می چینم . تو هم بعدا یه سر برو بساط هال رو جمع کن که اگه دست محسن باشه شپش از هیکلش بالا می ره .

اولین صندلی پشت میز پنج نفره ی چوبیِ قهوه ای روشن را عقب می کشم . فضای کوچک و کاشی کاری سفید و کاراملی با کابینت های قهوه ای سوخته ی آشپزخانه ی آپنی ، حس یه ماگ لبالب کاپوچینو را در من القاء می کند . نگاهم را از دکور دلنشینی که محسن با آن مجسمه های کوتوله بالا کابینت ها به هم زده است می گیرم و دست زیر چانه به یلدا که مشغول هم زدن خورشت است ، خیره می شوم .
اندام پری دارد . در آن لباس مشکی راحتی زمینهِ قرمزِ گل ریزِ و شلوار استرجِ مشکیِ لوله تفنگی ، ظریف تر به نظر می رسد . 
بوی قورمه سبزی که به زیر بینی ام می زند با لذت لبخندی می زنم . چقدر او خوشبخت می شود اگر با محسن ازدواج کند . من می دانم او شادترین مرد دنیا است . کاش شهاب هم مثل محسن می توانست با من ارتباط برقرار کند . همیشه فکر می کنم بیشترین مشکل ما در زندگی ، زخم زبان های مادر اوست یا ارتباط کلامی کمی که بینمان جاریست . کلبه کوچکمان میزبان خوبی شده است برای مهمان همیشگیمان دعوا ! اما افسوس در این گیر و دارها او درک نمی کند من بر خلاف وی که هنگام عصبانیت نیاز به تنهایی دارد ، بیقرار و محتاجِ حمایت وی هستم ، کنارم باشد حتی اگر پسش بزنم .

_به چی می خندی عروس خانم ؟

از نقطه گنگی که رو به رویم زل زده ام ، چشم می گیرم و اشکی که از خیرگی در پلکم جمع شده است را با فشار چشمم پایین می دهم ( درست همان جایی که بوده ) . می گویم :
_هیچی داشتم به تو و محسن فکر می کردم که چقدر زوج خوشبختی می شید .

صندلی پشت چرمِ قهوه ایِ سوخته ی رو به رویم را عقب می کشد و نشسته در جایش با چشمان درشتِ مژهِ فرخورده ی مشکی اش ، خیره صورتم می شود .

_خب؟

دستم را روی میز ، در هم قفل می کنم و از نگاه تیز بینش چشم می دزدم .

_همین دیگه .

نچی زیر لب می گوید که نگاهم را بالا می آورد . به صندلی تکیه می زند و با اشراف کامل ، متفکر می گوید :
_همه ش این نیست درسته ؟ 

قبل از اینکه حرفی بزنم ، چشم ریز  و پیش دستی می کند  :
_یه چیز دیگه هست وگرنه اینجوری تو هپروت ، سیر نمی کردی ! حالا بگو جریان چیه ؟ باز دعواتون شده ؟

تکیه اش را می گیرد و خودش را روی میز جلو می کشد ، دست روی دستم می گذارد و با هم دردی اطمینان می دهد :
_هر چیزی هست به من بگو ، بتونم کمکت می کنم . مثل دو تا خواهر هر چی بینمون باشه از اینجا ( به قلبش اشاره می زند ) بیرون نمی ره .

او می گوید خواهر و من نمی فهمم خواهر بودن چه طعمی دارد... شاید مزه اش ناب یا شیرین تر از برادر باشد . حتما رنگش سفید و برای آدم تشنه ای چون من همانند آبی زلال است . نمی دانم شاید هم از آن آب های به ظاهر سفید است که اهواز می خوردم و باطن سیاه ش انقدر شور بود که تا سال ها له له اندک آب درست و درمانی می گشتم... نمی دانم .
نفسم را رها می کنم و درمانده به صورت مصممش توجه می کنم . او می گوید قلب معدن اسرار است پس چرا قلبِ نفهم من آنقدر بی جنبه و دهن لق شده ؟




نوع مطلب :
برچسب ها : رمان عاشقانه، رمان وابند، رمان روانی، رمان اجتماعی، افرا، ابراهیمی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 4 فروردین 1396
افرا
سه شنبه 8 فروردین 1396 01:48 ق.ظ
وششش....
جمعه 4 فروردین 1396 11:39 ق.ظ
بیسته اینزود زود بزارششش
جمعه 4 فروردین 1396 09:05 ق.ظ
عالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر