تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - اشک آتش ادامه _ پست سوم وبلاگ _
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
اشک آتش
قسمت سوم


آرشام پریشان و متفکر ، پذیرایی را قدم رو ، بالا و پایین کرد . زنگ و تک زنگ های دوستانش نمودِ لب ریزی کاسه صبر و معطل شدنشان است . چشمش به آت و آشغال های واژگون روی گل میزِ شیشهِ قهوه ای افتاد . عصبی ، پایش را محکم به پایه ی سنگ مرمر گل میز زد شاید خورد شدن تمام محتوای روی آن دلش را خنک می کرد اما افسوس که عصبانیت دردی را دوا نمی کند . با خودش فکر می کرد چرا در تمام این ماه هایی که گذشته مراقب یادگار ساحل نبود ؟ خود را به اندازه تمام دردهای او مقصر می دید . اگر پیش ترها اقدام کرده بود و راز دلش را بر ملا می ساخت اینک مجبور نبود از ته مانده ی خرده های وجود وی برای خودشان آشیانه بسازند .
با به یاد آوردن قولی که دیشب در مطب داده بود تمام معادلاتش بهم ریخت و پنبه هایش ریش شد .  کلافه دستی به میان موهایش کشید . حال چگونه به او بگوید، وای که اگر او بداند...
سری تکان داد و با ذهنی میان تهی ، پذیرایی را به سمت مقصد اتاق او ترک کرد . دیگر انتظار کشیدن بی فایده است ؛ باید خود اقدام نماید . سر بلند کرد تا از پله ها بالا رود اما چهره ی پژمرده و در هم زیور هویدای یاغی گری آن دخترک چموش است . آهسته زیر لب با خود گفت : 
_خدا بخیر کنه ، لابد باز آمپر چسپیده و پاچه گرفته .

جلوتر رفت و مخاطب قرارش داد : 
_زری خانم چی شد ، بیدارش کردین ؟

از او چشم گرفت و با ابروهای بغل کرده سر زیر انداخت ، ساعت مچی اش رو چک کرد .

_ بابا دیر شد .

زیور خانم که سعی در پنهان کردن حقیقت داشت و نگران بود که مبادا بخاطر اشتباه اش در تحریک سارینا مورد نکوهش قرار گیرد با تعلل نالید : 
_بله اقا صداشون زدم ولی.... ولی انگار ناخوشن ، امروز رو می خوان استراحت کنن .

ابروهایش بیش از پیش در هم گره خوردند ؛ نکند باز حالش بد شده باشد ؟ با آن هم کوفت و زهرماری که بالا رفته بود بعید نبود که...
پیشانی نبض گرفته اش را مالش رفت و سوالاتی که در ذهنش قطار شده بودند را با عجز به زبان آورد : 
_دیشب قرصاشو خورد؟ حالش چطور بود؟ غذاش رو چی؟ مگه من نگفته بودم که این آشغالا رو دم دست... 

زیور هراسان نگاه از دست آرشام که به سمت هال اشاره می رفت برای موجه کردن کارش با گرفتگی زبانش که در هنگام استرس به جانش می افتاد ، به میان حرف آرشام  دوید : آآآقا... سـ... سر... ووقت غذاشون می برم  من که هر شب گزارش کار هام رو به آقا فربد ( پدر سارینا ) می دم ولی خانم اکثر مواقع غذاشون رو نمی خورن و...
نگاهی به چشم غصبناک آرشام انداخت ، با لبی برچید گویی که خود مرتکب اشتباه شده حرفش را نیمه رها کرد .
حرف های زیور به اندازه کافی گیر بود بخصوص حرفای ناگفته اش که از چشمان مشکی اش لبریز بود . با دستان گره کرده و مشتی که بر نرده فرود آورد قصد بالا رفتن از پله ها را کرد و  عصبی غرولند کرد :
_ باز این دختر افسار گریخته افراد خونه رو به سخره گرفته ؟ 
چشمانش را روی هم فسرد و زمزمه کرد :
_انگار خیال خوب شدن هم ، نداره !

به محض تماس دستش با نردها سرد ، از پایین نگاهی به بالا پله ها پر پیچ و خم چوبی رنگ طلا انداخت و توپ پر گفت :
_ تا شما وسایل رو تو کوله بزارین و صبحونه چیزی واسش به راه کنید ، ما هم اومدیم .

نمی داند این عصبانیت که یک باره در جانش تزریق شد و به مرحله فوران رسیده است از بی قیدی ساریناست یا حرف های گزنده [دیشب ] نیما ؟
دستش دور نرده ها مشت شد ؛ آخر این چه شکری بود که برای اثبات بی ثباتی آن مردک نفهم ، خورده بود ! بازدمش را آزمند بیرون فرستاد انگار خلقِ تنگش نفس کشیدن را برایش سخته می کرد .

زیور عجولانه سد راه آرشام شد . دفعه پیش نیز شاهد دعوای آن دو و تاکیدی که سارینا برای ندیدن وی کرده ، بود . 

_چی کار می کنی؟ زیور خانم ! 

آرشام که ابروهایش بالا رفته بود ، سوالی ، منتظر پاسخ ، به زیور خیره شد . او نیز مشوش از گستاخیش آن هم در مقابل آدم بی ملاحضه ای و وخشکی چون آرشام زبان بر روی لبش کشید ، قبل از اینکه بار دیگر آشوبی در منزل به پا شود . 




نوع مطلب :
برچسب ها : رمان اشک آتش، رمان درام، رمان غمگین، رمان عاشقانه، رمان فانتزی، افرا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 3 فروردین 1396
افرا
سه شنبه 8 فروردین 1396 01:49 ق.ظ
وای این رمان منو کشته کی فصل چهارمو می نویسین دق کردمم
جمعه 4 فروردین 1396 11:38 ق.ظ
جذاب
جمعه 4 فروردین 1396 09:04 ق.ظ
عالی
پنجشنبه 3 فروردین 1396 03:05 ب.ظ
عالی... قلمرو کی میزارین؟
افرا احتمالا امشب . اینستا که مشکل پیدا کرده اما نوشتم چنل و اینجا و انجمنا میزارم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر