تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - اشک آتش_ادامه_پارت 2
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
قسمت دوم اشک آتش

نویســــــــــنده :Afra



چرا حالیشان نیست ، دنیا بدون ضمیر تو بی معنی بود ! 
دستش را به سرش گرفته این درد ناگهانی که شقیقه هایش را به بازی گرفته است ؛ قصد بیخیالی نداشتند . هوای اتاق را با ولع به ریه هایش کشید . چقدر این ضمیر ها در ناخوداگاه اش بغض عظیمی به گلویش می راندند .
عسلی چشمان نافذی مسخش کرد و خیره خیره به افکار مالیخولیانه اش اجازه پراکندگی داد . نمی دانست از کی احترام به بزرگتر ها در نظر بی معنا گشت ! شاید از زمانی که او رفت ، نمی دانست ! دیگر حافظه اش یاری نمی کرد . این زندگی  نکبتی مدت هاست رخت سیاه بر تن کرده و مانند سایه ای شوم بر نور امیدش ، تاریکی ارزانی می دارد . 
مروارید های غلتان شروع به بوسیدن خاک مقدسِ سپید رنگ گونه هایش کردند . آهسته ، آهسته... نرم نرمک ، مثل بارانی که همیشه کام خشکیده زمین سیر می کرد . 
دست را پیش کشید و چانه اش بنابر رقصیدن نهاد . مگر یک آدم چگونه تغییر می یافت ؟ تغییر که همیشه الزاما با یک حادثه بزرگ شروع نخواهد شد ؛ گاهی با یک تلنگر کوچک تمام باور ها ، عقاید زندگی را نابود می شود . دقیقا مثل بازی دومینو که یک ضربه برای به پایان رساندن تمام زحمت های ایستادگی اش ، کافی است . او که دیگر یه موجود زنده بود نه جمود محض... !
بغ کرد و جسم استخوانی اش را به سمت صورت ، درست جایی حوالی منبع افکارش چرخاند . از پاتختی دستی به چهره غرق خنده اش که در قاب ، زیر نور آباژور چشمک می زد ، کشید . چقدر دلش برای طرح لبخندهایش تنگ شده است . صدایی آشنا لاله های گوشش را هر چند کمرنگ نوازش کرد .

_به من اینجوری زل نزن فنچ کوچولو، گیرت آوردم ، دیگه بخشش بی بخشش... 

و در نهایت صدای قهقه های شاد و مستانه اش . 

 به چشمانش دوباره اشک دوید انگار منتظر بهانه ای بودند که تمام کوچه های خلوت تنهایش را زیر آواری از سیل مدفون کنند . با اندوه نفس کشید . او کجای دنیای اش بود که فقط خاطرات می توانستند یقه گیری کنند ؟ این آه های گاه و بی گاه حکایت یک عمر درد نهان در پی داشتند که امانش را برید بودند . چرا کسی جز او وجود نداشت که همه احساساتش را از چشمانش بخواند ؟ چرا آنقدر بی رحمانه او را ترک کرد و خواب شبهایش را به یغما برد ؟
دستش مشت شد ؛ انگار قصد داشت با این روش بغضش را قورت دهد . آهسته زمزمه کرد : 
_بی معرفت ! مگه قول ندادی تا تهش هستی ؟
 مکث کرد . چشمانش را ثانیه ای بر هم نهاد . به قطرات اشک که راه خود را به زیر چانه اش کشیده بودند ، اجاز لمس لب هایش را داد و لب زد : 
_تو هم مثل اون تنهام گذاشتی !

زیور به ناچار با دردمندی به در قهوه ای کندکاری شده نگاه کرد و در نهایت با سبک و سنگین کردن حرف هایش که همیشه کمی بلندتر از حد معمول ذهن اش بود از پله ها فرش قرمز شده ، روانه شد .  سال هاست در این خانه اشرافی بعد از مرگ خانم خانه ، خدمتکار شده و شاهد بزرگ شدن کودکانش بود . او هرگز فراموش نکرد این دخترک مغرور و سر زنده که خواب را حتی در زمستان از درختان خانه باغ ربوده بود ، چگونه یک شب به دختری سرکش و رنجیده که گاه به مرز دیوانگی می رسید ، تبدیل شد ؟! عجیب این روزگار ، کام تلخی به او داده بود و تمایل به مدرا نداشت !

لبش از بی مهری چرخ گردان کش آمد و خط لب غمگینی را طرح زدند . پتو را چنگ زد که با به گوش رسیدن صدایی چون حرف زدن کسی ، تمام وجودش گوش شدند . انگار زری متوجه موقعیت شده و غر غر کنان از مهلکه فرار می کند ! پوزخندی لب هایش را مزیین نمود . سعی کرد از بخاطر آوردن حرف آن کنیزک به خود بقبولاند که واژه آقا آن هم برای افراد سبک مغزی که در اطرافش جولان می خوردند و بوی جز از نر بودن ، نبرده بودند ، زیادی هم سنگین و ثقیل نبود... حداقل برای آن ها !




نوع مطلب :
برچسب ها : اشک اتش، رمان درام، رمان عاشقانه، افرا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 29 اسفند 1395
افرا
دوشنبه 30 اسفند 1395 10:34 ب.ظ
Good
دوشنبه 30 اسفند 1395 02:05 ب.ظ
این رمان محشره مثل بقیه
دوشنبه 30 اسفند 1395 12:40 ب.ظ
سلام . رمانتون خیلی دویت دارن و بی صبرانه منتظرشم کاش زودتر بنویسید. سال نوتونم مبارک افرای عزیز
افرا سلام ، ممنون . سال خوبی داشته باشید .
دوشنبه 30 اسفند 1395 02:36 ق.ظ
خیلی دوسش دارممم این رمانو... عاشق احسانم خیلی باحاله اما هنوز نمیدونم کی چه دختر رو بدبخت کرده وای زودتر بنویس
دوشنبه 30 اسفند 1395 02:00 ق.ظ
منتظر ادامه ام تو چنل . وبلاک قشنگی داریم❤️
یکشنبه 29 اسفند 1395 02:54 ب.ظ
عالیه ... ادامه...بازم بزار
افرا
یکشنبه 29 اسفند 1395 02:13 ب.ظ
جالبه
افرا
یکشنبه 29 اسفند 1395 02:04 ب.ظ
افرا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر