تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - رمان قلمرو شیطان_پست چهارم
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
رمـــــان ترسناکـــــ قلمـــــرو شیـــــطانـــــ
نویســـــنده : Afra
قسمــــــــــت چــــــــــهارم
12 تا حدودی قانعم کرد ، بفکر فرو رفتم ؛ آن روز که از مدرسه برگشتم و غذا آماده نبود کنترول رفتارم را از دست داده و سر مادرم داد کشیدم . اما بعد از خوردن ناهار آن چنان آرامشی در من القاء گردید که قابل وصف نبود حتی نود و نه درصد احتمال می دهم اگر زمان جنگ جهانی نیز همه سران آن اتفاق هولناک شکمشان پر بود کار به نزا و خشونت نمی کشید . ( البته شاید تمام این هایی که دارم ذکر می کنم ، آن زمان ها در مغز کوچکم به این روشنی جوشش نداشتند وگرنه چگونه نونهالی چون من تفکر بزرگ داشت یا معنای پیچیده کلمات را می فهمید؟! به گمانم اندکی اغراق در حافظ و تفکراتم کرده ام. ) در افکارم غرق بودم که با آهنگ صدای دلنشین و خلسه آورش از دنیال کتاب ها تاریخی ، بیرون خزیدم . _پدر و مادر بیچاره با وجود ناراحتی و عذاب وجدانی که دامنشون رو گرفته بود . تصمیمشون عملی کردن ؛ صبح اون روز که خورشید تو آسمون نشست . پدر تمام دختراش رو به بهانه جمع خوراک از میوه های وحشی با خودش همراه کرد . اون زمان قحطی بود و مردم اگر چیزی هم توی خونه داشت ترجیح می دادن بین اعضای خونواده خودشون تقسیم کنن تا دیگران... برای همین این موضوع دلیل خوبی بود واسه بردن همه شون حتی دختر کوچکش . پدرِ اونقدر از روستا دور شد و مسیرهای ناجور رفت که خیالش از پیدا نکردن راه بازگشت توسط دختراش آسوده شد . تو راه به یه درخت گیاکل برخوردن پدرِ فرصت رو غنیمت شمرد و از درخت بالا رفت تا زالزالک ها رو بتکونه پاش و درخترا جمعش کنن . دخترا اونقدر مشغول جمع کردن ، بودن که متوجه پایین اومدن پدرِ و رفتنش نشدن . بلاخره وقتی تمام دونه پای درخت رو یه گوشه کوپه کردن سرشون رو بالا کردن اما اثر از پدرشون پیدا نکردن و هر چقدر اطرافشون گشت نه خبری از پدرشون بود نه راه درست بازگشت به خونه . وقتی ناامید شدن هر کدوم یه گوشه کز کرد و برای خودش گریه و زاری سر داد . تا اینکه ماهرخ ، دختر کوچیکه که یه مقدار از خواهراش باهوش تر بود همونجور که سرگرم کندن زمین به یه چیزی بر خورد . با کنجکاوی گفتم :_چی پیدا کرد ؟ _یه زنجیر... تعجبم دو چندان شد و کلامش را تکرار کردم :_یه زنجیر ؟! _آره یه زنجیر ، زنجیر که دنیای انسان ها رو به دنیای دیوها وصل می کرد . ماهرخ که هر چی بیشتر جلو می رفت زنجیر تموم نمی شد و زورش به تنهایی نمی چربید ؛ خواهراش رو صدا زد :" _ هی آبجی بزرگا ، بیاین کمک من یه چیزی پیدا کردم . " یکی از خواهرا که حسابی گرسنه ش بود در مقابل حرف ماهرخ گفت :"_امیدوارم یه ملخ گنده باشه چون بدجوری گرسنه م . " از دو تن صداهایی که برای شخصیت ها داستان در

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&page=2
Copyright © http://forum.iranroman.comدرآورده بود ؛ غش غش خندیدم . اما حرف هایش انقدر در نظرم عجیب بود که با شنید ملخ ، صدا در کمـ ـرگاه نایم خفه و خنده روی لـ ـبم ماسید . با ابرهای بالا پریده گفتم : _ملخ ؟ در بستر به سمتم چرخید و جواب من بهت زده را این گونه داد : _ آره مادر اون زمون یه ماهایی از سال ملخ ها به محصولات حمل می کردن و چون زمان قحطی بود مردم چیز جز خوردن ملخ و دونه های بلوط چیزی دیگه ای دستشون نمی رسید واسه همین ملخ شکار می کردن تازه خیلی خوشمزه ست... به حالت چندش صورتم جمع شد ، حتی حرفش هم نفرت انگیز بود ؛ چه برسد به خوردنش ، اَه ! لب هایش را تر کرد و داستان را ادامه داد: _وقتی دخترا زنجیر رو دیدن ، همگی به صف شدن و شروع کردن بکشیدن . اونقدر کشیدن و زور زدن که مقابلشون یه آبادی خوشکل با کاخ های زیبا ظاهر شد . با شعف دستانم را به هم کوبیدم و ای جانی حواله ی حرف های او نمودم . _دخترا وقتی دیدن راه برگشت رو بلد نیستن و از باباشونم خبری نیست ، تصمیم گرفتن با هم به اونجا برن . خمیازه ای آرام کشیدم ، شصتم خبر دار بود که اگر صدایم به گوش او برسد دیگر از ادمه قصه خبری نیست... پس بی طاقت برای آن که به حرف هایش سرعت ببخشم ؛ نالیدم :_خب ، بعدش چی شد ؟ خودش را اندکی بالای بالشت کشید و سخن از سر گرفت : _اینقدر نپر تو حرفم ، یادم میره . خب ، کجا بودم... ؟ سرم را خطا کرد خاراندم و یاد آوری کردم:_دخترا تصمیم گرفتن برن اونجا... پتوی پایین داده ام را رویم کشید و با گفتنِ " اهان " در آمد که : _ اون آبادی پر از وفور نعمت بود از درختای میوه گرفته تا طلا و جواهرات . یکی از خواهر بزرگا که اسمش ساره بود به اسب ها اشاره زد و گفت :"_بهتر تا کسی ندیدتمون اینا رو برداریم و بریم ، کلی پولشونه ! نظرتون چیه ؟ " در همین حال سایه بزرگی روی خواهرا افتاد و باعث شد سرشون برای پیدا کردن علت بالا بگیرن . (چشمت روز بد نبین ننه...) دخترا از دیدن عجوزه دیو قامت که مخاطب قرارشون داده بود ؛ به ترس و لرز افتادن . "_شما آدمی زاد ، اینجا چیکار می کنید ؟ " ماهرخ سعی کرد از در ملاطفه وارد بشه ؛ برای همین جواب داد : "_به ما رحم کن ای غول ، راهمون گم کردیم و یه باره سر از اینجا در آوردیم . اگر اجازه بدین بعد از رفع خستگی می ریم ، آخه هنوز چیزی نخوریم و خیلی خسته ایم . " پیر زن فرتوت که دلی نیکویی داشت و از بیم پسرش می ترسید به اونا پناه بده . چشم از اونا گرفت و نگاهی به دور دست انداخت و بعد از مطمئن شدن از ساعتی که فرزندش به خونه می اومد . گفت :"_می تونید تا خورشید به میونه آسمونه برسه اینجا بمونید و مهمان من باشید اما... "

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&page=2
Copyright © http://forum.iranroman.com14 خواهر بزرگه با عجله گفت:"اماچی؟" غول شروع کرد به حرکت و هین اینکه از اونا به خونه ش دعوت می کرد ، اضافه کرد که : "_توی این سرزمین من و پسرم به تنهایی زندگی می کنم و پسرم اصلا از آدمی زاد خوشش نمیاد.... آخرین باری که گله رو به چرا برده بود چند نفری انسان دید و اونا رو برای شام آورده بود خونه ! اگر جونتون رو دوست دارید باید تا قبل از برگشتن اون از اینجا برید . در حالی که من از صدای کلفت کرده خانم جان غرق لذت بودم او با اشتیاق بیشتر ادامه را گفت : _ صدای هین کشیدن و پچ پچ بین دختر در گرفت: "_اگر خودش بخوردمون چی...؟ " یگی دیگه گفت:"_دیوا آدمخوران ، لابد اینم نقشه ای واسمون داره ! " ماهرخ به پهلوی یکی از خواهر که حروف رو زده بود زد و آروم گفت: "_یواشتر می شنوه ، زشته اگر کلکی تو کارش بود مشخص می شد . " یکی دیگه از دخترا گفت : "_بابا این اصلا نمی تون درست راه بره ، ببینن... بنظر مریض می زنه . " خواهرا از پشت پیر زن خمیده رو که تلو خورون راه می رفت رو نگاه کردن و در تایید حرف اون خواهرشون سری تکون دادن . همراه پیر زن داخل خونه ای بزرگ که با اشیاء زیبا و چشم گیر از زیورآلاتِ گران بهاء تزئین شده بود ، شدن . پیر زن از اونا پزیرایی کرد و دخترا که حسابی گشنه شون شده بود پر سر و صدا مشغول خوردن شد . در همین موقع بود که اشیاء روی میز شروع کردن به تکون خوردن ، انگار زلزله اومده بود ! من من کنان سوالی که مثل خوره به جانم افتاده بود را پرسیدم : _چیزه... می گم خانم جون ، غول و دیو یکیه ؟ حرفش را قطع کرد و گفت : _اره ، جفتشون یکیه . رگباری سوالاتی که ذهنم طی سخنانش ردیف شده بود را به زبان آوردم: _واقعا وجود دارن ؟ چه شکلی هستن ؟ می شه کشتشون ؟ بازدم عمیق بیرون فرستاد و پاسخ داد: _دیوا طبق افسانه ها ؛ خاکستری رنگ هستن و یه چشم وسط سرشون دارن... می گن وقتی خدا اجن های مختلف رو آفرید ، شیطان هم دیوا مختلفی رو به وجود آورد که هر کدومش یه کار خاصی رو می کردن . مثلا ، دیو ننک که مسئول ننگ بود یا دیو مرگ (وای بد) و دیوای دیگه... اما اینکه وجود دارن یا نه من نمی دونم و طبق افسانه هایی که برام تعریف کردن می دونم وجود دارن . اما این که چطوری کشتِ می شن بعضیا می گن آب جوش مثل کشتن اجنه... ولی بعضیا می گن با یه ضربه می میرن و یا احیاء می شن... در بحر کلامش رفتم:_اهوم . مادربزرگم گفت ؛ بعد از اینکه دخترها توسط پسر پیر زن غافلگیر شدند . با پنهان شدن زیر برنج و غلات سعی کردن بوی تنشان را پنهان کنند . اما غول پسر زیر بار نمی رفته و با بوییدن خانه مدام

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&page=2
Copyright © http://forum.iranroman.com15 می گفته که : "_بو می آد... بوی آدمی زاد می آد ." با هر نیرنگی که بوده مادر پسر را مجاب می کند که او اشتباه می کند . این بوده که بعد از رفتن دوباره ی پسر دختر ها تمام مال و منال غول را پس از کشتن پیر زن بیچاره که مانعشون شده بوده ، سوار بر اشتر ها و اسب ها می کنن و از آنجا پا به فرار می گذارند . دخترا بعدها ازدواج می کنند و افراد سرشناس و معرفی می شوند . اما به قول مادر بزرگم زمین گرد است و آدم ها یک روزی به همدیگر می رسند این است که وقتی ماهرخ دست دو فقیر را می گیرد و داستان چگونه ثروتمند و طرد شدنشان را توسط خانواده اش به او می گوید . متوجه اشک آن پیر زن و پیر مرد تهی دست و گدا می شود و آن گاه می فهمد که آن دو پدر و مادرش بوده اند . خانم جان می گویید از هر دست بدهی از همان دست می گیری به عبارتی دنیا دار و المکافات است . آن زمان ها من نمی فهمیدم منظورش چیست ؟ اما زمان به من فهماند که جواب بدی ، بدی است و هر آنچه دامان آدم ها را می گیرد نتیجه ی اعمال آن هاست . البته می توانم اطمئنان بدهم در زمان حال این مورد زیادی صدق نمی کند ! ممکن است شما به کسی خوبی کنید اما جواب بدی را در دنیا دریافت کنید خوب دیگر هر آنچه باشد زاییده تحول و ترقی بشر است... آن شب خستگی امان فکر و خیال بافی بیشتر را از من ربود . اما مدتها که از آن زمان سپری شد ، دانستم که مردمان قدیمی به اجساد ماموت ها ، غول می گفتند . آخر بعضی از ماموت ها و فیل ها یک شیار افقی بزرگ وسط جمجمه اشان داشتند که با دیدن اسکلتشان من هم بودم با آن مغز مفلوکم در آن زمان ، گمان می داشتم چنین موجودات عظیم جُثه ای به نام غول وجود دارند . می خوام از اولین شب ملاقاتمان بگویم ؛ دقیقا به خاطر دارم نیمه های شب بود که با غلغلک کف پایم از شدت خنده از خواب بر خواستم . به گمان خیالاتی شده بودم و اثرات خواب روی جسمم تاثیر گذارده بود . متعجب در جایم نشستم و گیج خواب دوبار در جایم آرمیدم . اندکی بعد یکی از انگشت های پایم کشیده شد که با لگد کلافه ای که پراندم اینبار پای راستم به وضوح چنان کشیده شد که سرم از بالشت لیز خورد و روی تشک افتاد

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&page=2
Copyright © http://forum.iranroman.com16 من که حالا رو تشک نشسته بودم شروع به آنالیز محیط کردم . اما انگار چیزی جز ظلمات نصیبم نشد . اخم کردم و موهای کوتاه ام را پشت گوش زدم ؛ لابد خیالاتی شده ام ! همان گونه که نشسته بودم خم شدم و خسته از نیافتن علت ، سرم را در بالش فرو کردم . با خود گمان کردم که لابد یا من زیادی خیال بافی می کنم یا به قول پدرم اثرات راه رفتن در خواب است هر آنچه که بود بعد ها فهمیدم پدرم و اطرافیانم اشتباه می کردند . در همان حال دستم را برای یافتن پتو به زیر پاییم سرراندم . نیافتنش اعصابم را بیشتر بهم ریخت و زیر لب غریدم : _ اِه... پا در آورده انگار . بی قید به روی شکم خوابیدم و خمیازه ای کش دار کشیدم . مادر بزرگم می گفت این گونه نخواب ! آخر او می گفت این مدل خوابیدن مال شیطان است یا حتی هرگاه سر پا آب می خوردم به دلایلی مشابه این مورد ، اعتراض می نمود و زیر بار نمی رفت کودک هشت ساله ای چون من عقل به این چیزها قد نمی دهد ، بگذرم... از آن شب هر چه بگویم کم گفته ام . فقط خدا می داند چقدر ترسیده بودم . زمزمه ای که اسمِ کوچکم را خواند ، شِکِم به یقین تبدیل شد . آب دهانم را پر سر و صدا قورت دادم و هر آنچه مادر بزرگم به من آموخته بود انجام دادن . در دل ون یکاد خواندم و سعی کردم آرام بگیرم اما نیرویی عجیب مرا کنجکاو کرد برای فتح ناشناخت ها... آخ کاش آن زمان ها اولین جرقه های مغزی ام زده نمی شد ، ای کاش... آرام به پشت سرم برگشتم بر خلافم تمام چیز هایی که بعد ها در تصوراتم نقش بست فهمیدم موجودی که آن زمان ها دیدم یک انسان نبود بلکه یک پسر بچه از طایفه جنیان بود . جوری خیره آن موجود ریز قامت مانده بودم که اگر مادر مرا می دید حتما داشت که فرزندش را برق گرفته است . همان طور که خیره او بودم دستش را نزدیک آورد و بعد خنده کنان به بیرون از خانه دوید ، این هم از آن موردها بود که فهمیدم از به سخره گرفتن انسان ها لذت می برند... البته فقط بعضیایشان... من که تازه به خود امده بودم ؛ آرام از جایم بلند شدم و به دنبال او رفت . خیلی عجیب بود آن وقت شب صدای عروسی می امد ؟! نگاهی به ستارگان انداخت ، هوا صاف و آسمان پر از ستاره های درشت و کوچک بود که آن قدیم ها که بچه تر بودم فکر می کردم آن ها کرم شب تاب هستند که بدنبال غذا بیرون آمده اند و خنده دارتر این است که همیشه با دستانم قصد چیدنش را داشتم . آن زمان من به صورت ناخواست در عروسی جنیان پا گذاشتم حالا بماند که چقدر از دیدن پاهای عجیب غریب شان که پرده داشت بهشان زل زدم که ای کاش نمی زدم چون بعدها آن چنان در ذهنم رنده حکاکی شد که قصد کنجک

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&page=2
Copyright © http://forum.iranroman.comالبته من نمی دانم این ها را همان پسرک کوچک که صبح روز سر ماجرای پیازها دیده بودم به من گفت . جالب اینجا بود که بعد از دوستی با عبدالله متوجه شدم چرا مادر بزرگم روی پیاز ها فلفل می ریخت آخر آن ها عاشق پیاز بودند و یواشکی از آشپزخانه آن را کش می رفتند ولی به شدت از فلفل بیزاری می جستند . آه... گفتم پیاز یاد یه چیزی افتادم همان زمانی که برادر کوچک عبدالله در قصر شیرین گم شده بود و از دست بر قضا من یافتمش... چیز عجیبی نیست آخر زمان های قدیم زیر قصر شیرین قبرستان هایی بود که محل اجتماع آنها بود و صد البته جنیان مومن ، خدا نکند که گیر کافرهایش بی افتی آن ظهر روز یکشنبه را هنوز در خاطر دارم وقتی یواشکی به زیر زمین رفتم و سر یه کودک انسان را در ظرفی پر از خون دیدم که دو جن دورش را گرفته بودند و بر جسد آن کودک خنده مـ ـستانه می کردند . فقط خدا می داند بعد از آن روز دیگر زندگی عادی نداشتم و بعد از آن روز دیگر هیچ وقت به خانه ی مادربزرگم پا نگذاشتم . بماند... اما وقتی خانواده عبدالله کودکشان را سالم نزد من یافتند آن شب مادرش یه گونی کوچک به من داد و گفت که بخاطر لطفی که به آنها کردم می خواند جبران کند ! حالا خوب فکر می کنم اگر آن شب آن پوست پیازها را دور می ریختم ، فردا صبح طلا نمی شدند که آنقدر خانواده ام در ثروت و روزی گم شوند که منِ بیچارهِ کنجکاو سر از گروه شیطان پرستان در بیاورم و آن ها ، وقتی خبر دار شوند که من نیم بیشی از هستی انسانی یم را از دست داده باشم . اصلا دافعه ی عجیبی وجود دارد بین انسانیت و ثروت ، مثل دو قطب آهن ربا که هر چی سعی کنی این دو قطب را بهم نزدیک کنی فقط خود را از کت و کول می اندازی . من معتقدم آدم ها وقتی بزرگ می شوند ، در همین ثروت و خوشی های دنیایی آنقدر غرق می شوند که حاضرند برای سگ ولگردی ادای حقوق و حمایت کنند الا هم نوع خودشان 

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&page=2
Copyright © http://forum.iranroman.com18 *** هر چه زمان بیشتر می گذشت و بزرگتر می شدم میل عجیبی مرا به سمت نقطه های تاریک و کور مغزم می برد . شاید یکی از دلایل واضح ترش احساس تنهایی بود که با وجود آمدن برادر کوچکم در من دو چندان شد . از این رو مدام سرکه می جنباند در چیزهایی که برایم گنگ و نامعلوم بود . بزرگترها فکر می کردند حالا که از آن نوزاد ، بزرگتر هستم پس باید رفتار های بزرگ منشانه ای از خود بروز دهم و مراقب برادر کوچکم باشم . همین امر پدرم را مصمم تر کرد که بارها و بارها مرا بخاطر کنجکاوی ، کارها و حرف هایم به خیال بافی متهم و سرزنش کند و در نهایت به کرات مرا تا سر حد نفرت از آن کرم سرخین روی که همیشه در پیله از پارچه تنیده ، آغـ ـوش مادر و توجه پدرم را به یغما برده بود ، شد . شعله های کینه در من آنقدر دوید بود که چشمه لطافت و احساسم خشکید . دلم می خواست آن کرم خاکی را با دستانم از روی زمین ساقط کنم . در خاطر دارم وقتی برای اول بار او را به من سپردند... چه می شود کرد من کودکی بودم لوس و یک دانه و حال نیز با آمدن او عنان زندگانیم را از دست داده بودم . منی که تا قبل از پیدایش آن موجود چروکیده و کوچک پیکر ، بیشتر وقتم را در گوشه ی کتابخانه ی پدرم یا در داستان ها و حرفای پیرزنی الزایمی چون مادر بزرگم می گذراندم حالا شده بودم یک دیو ، که در بد جنسـ ـی تا نداشت . به راستی چقدر یک کینه بخش خاکستری مغز را کوچک می کرد... ! حالا فکرش را می کنم ، متوجه می شوم چقدر آدم احمقی بودم که با وجود هزارن کتابی که خواندم ، چرا افسار آن کینه شتری را نکشدم...؟ آدم ها که کف دستشان را بو نمی کنند که بفهمند پس فردا چه اتفاقی انتظارشان را می کشد . اشتباه ما همیشه آنجایی بود که وقتی زالوهای رشک به جانمان می افتادن به امید خونسازی و نشاطی دیگر آن ها را بس نمی زدیم . اینگونه می شود که زالوی حسد تمام خون های زندگیت را آرام ، آرام می مکد و زمانی که مرگمان حتمی می شود به خود می آیی . در خاطر دارم که وقتی پدر و مادر برای خرید مایحتاج از خانه بیرون رفتند او را که تازه خـ ـوابیده بود به من سپردند . در که بسته شد کینه توزان سمت گهواره اش رفتم ؛ دلم می خواست آن زمان مدوسا باشم با سری پر مار که بخاطر تمام بی مهرهایی که نصیبم ساختند ، به تکه سنگی بی ارزش تبدیلش کنم . اما حیف... کودک که باشی آسمان دلت هم به یکبارِ با نور خورشیدی و یا درخششی پنهان تمام هوای ابری را کنار می زنی و سقف زندگیت را رنگین کمان می کنی و صاف می شوی همانند یه چشمیه زلال .

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&page=2
Copyright © http://forum.iranroman.comقلمرو_شیطان #19 همان طور که معصومیت آن کودک شیرخوار در آن زمان مرا از نیت شومم ، منقلب و پشیمان ساخت . به گمانم پاکی آن بچه دلم را از ریشه فشرد ، چرا که با خود گفتم چگونه می تونم موجود ضعیف را که نمی تواند یک مگس را از روی بینی اش تکان دهد و اور را آزرده می کند ، ِبِکُشم . دقت که می کنم باز شدن پای یاشار به زندگیم اولین ضربه ی کاری را خلاء روحیم زد . تخم حسادتش آنقدر سحر آمیز بود که با هر حرکت کوچک از جانب پدر و مادر آن چنان رویش ِ وحشتناکی داشت که تمام پیکرم را چون پیچک در خود کشید و وقتی به خود آدم که دیگر دیر شده و از من مخروبه ای بیش نمانده بود . صدای گریه اش را بیاد دارم از آن صدا هنوز حس بی معنایی دارم...! گاهی دلم مالش می رود و گاهی درد می کند ! نمی دانم چه مرض عجیبی بود که اشک هایم از ظالمی و نادانی کرده ام ، جاری می شد . کاش فقط یکبار که می شد پدرم می گفت ؛ دخترکش نمی دانست یا بلد نبود یه بچه گریان را آرام کند . آخر من از کجا باید می دانستم بچه ای که به یکبار گریه می کند نان نمی خواهد...؟ آخر از کجا باید می دانستم برای آرام کردنش باید شیشه شیر در دهانش می گذاشتم نه بالشت ؟ تقصیر من نبود که پدرم فکر می کرد آنقدر فهمید هستم که از نطفه باید بچه داری را بلد باشم یا در کتاب ها بفهممش اگر اینگونه بود تمام مادر های تحصیل کرده مملکت این چیزها را باید بلد می شدند...! پدرم آن روز دستانش نامهربان شد برای کودکی هشت ساله که برای ساکت کردن برادر کوچکش نان را در دهانش چپانده و برای اینکه آن را بخورد و صدایش قطع شود روی صورتش بالشت گذاشته بود ! _بچه م مرد داریوش... بچه م ؟ صدای نوزاد قطع شده بود و من دلیل ترسی که در چهره مادرم بود را درک نمی کردم . همان مقابل گهوار به پدر عصبی و مادر رنگ باخته م نگاه می کردم و باخودم می گفتم چرا از آرام کردن آن کودک نق نقو گریان خوشحال نیستند...؟!

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&page=3
Copyright © http://forum.iranroman.com




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
دوشنبه 30 اسفند 1395 09:35 ب.ظ
Nice
دوشنبه 30 اسفند 1395 01:06 ب.ظ
عشقه قلمتون دوسش دارممم
افرا ممنون لطف دارید
یکشنبه 29 اسفند 1395 01:56 ب.ظ
دلم واسش کبابه بمیرمم اخییی
افرا
یکشنبه 29 اسفند 1395 11:07 ق.ظ
سلام ، عالیه اما من قلمرو قبلی رو ترجیح میدم خیلی ترسناک بود اولین رمان ترسناکی بود که خونده بودم . منتظرم برسیم بخش کلبه دلم میخواد بدونم چه بلایی سرشون امده . خیلی عالی بود رمانتون من شب سرد رو خونده بودم اما الان وابند رو دیدم خیلی تغییرش دادید . دام میخواد هر چه زودتر بی راهه رو بخونم اگه میشه این سه رمانتو تمام کنید چون با دیالوگای که از رویای برفی و بیراهه دیدم عاشق موضوعشون شدم. دوستتون دارم و عاشق قلمتونم
شنبه 28 اسفند 1395 11:08 ب.ظ
حرف نداری دختر
افرا ممنون آتی یکم دیگه منتظر بمونی میزارم ادامه شو واست پیغام گذاشته بودما
شنبه 28 اسفند 1395 10:36 ب.ظ
شنبه 28 اسفند 1395 09:47 ب.ظ
کی ادامه میدی کچل شدیم
افرا سلام . ممنون از ابراز احساساتتون
شنبه 28 اسفند 1395 09:44 ب.ظ
ادامه اش رو زود تر بذار افرا جان
افرا چشم حتما برسم میفرستم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر