تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - رمان قلمرو شیطان_قسمت سوم
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
رمان ترسناک

■⇦⇦۩ قسمـــــت ســـــوم ۩⇨⇨█ 

● قلمرو شیطان ●
#قلمرو_شیطان #پارت_6 وقتی از پاسخم نا امید گشت ، مرا از مادرش جدا ساخت و با صدای پر محبت دوباره مرا مخاطب قرار داده . _دخترم ، با بابا قهری ؟ نگاهم را از چشمان تیز بینش پایین گرفتم و با لب و لوچه ای آویزان شکوه کردم . _منو همیشه میاری اینجا ، مامان بزرگم با من بازی نمی کنه... تازه نمی زاره تو زیر زمینا با خودم قائم باشک کنم ، همیشه حوصله م سر می ره تا تو بیای ، خب من چیکار کنم ؟ پدرم تبسمی کرد و گفت :_خانم بزرگ که مثل تو جون و پر انرژی نیست... ! سنی ازش گذشته نباید انقدر اذیتش کنی . من که دارم میرم یه داداش واست بیارم که تنها نباشی این بده... هومـ ؟ لجاجت کردم ، پاهایم را به زمین کوبید و دست به سیـ ـنه با روی برگردانه از وی غریدم :_نمی خوام . از گوشه چشم حواسم به او بود که نالان چشم در حدقه گرداند و دستم را گرفت. _یعنی اگر واست همون عروسک خرسی بزرگی رو که دیروز بهونه گرفتی ، بگیرم بازم قهر می کنی ؟ صورتم به لبخند باز شد . اما همچنان اخم هایم را نگهداشتم ؛ مبادا پدرم دیر بیاید ! صورت سمتش کردم که تک خنده ای کرد و گفت :_پدرسوخته باز اخم می کنی ؟ خنده ی شیطنت باری تحویلش دادم که آرم زمزمه کرد :_آا... ای کلک آخر به مراد دلت رسیدی نه ، خوب شد حالا ؟ گونه ام را بـ ـوسید که دست به کمـ ـر شدم و صدایم را گلفت کردم ، همانند مادرم با ابرویی قفل هم شده زبان کشیدم . _داریوش دیر نکنیاا ، وگرنه من می دونم و تو ، تو می دونیو... بینی م را میان انگشت اشاره و شصتش گرفت و ادامه حرف مرا تقلید وار از تن صدایم با من هم آوا شد :_تو میدونی و پارک سر کوچه... اندکی بعد از شیرین زبانیم پدرم با کلی سفارش دو سویه که مادرش را اذیت نکنم و وی نیز مراقب من باشد ، ما را ترک کرد . _بیا تو اونجا واینستا . چشم از ماشین پدرم که در دور دست ها نمایان بود ، گرفتم و پشت سر مادر بزرگم به داخل خانه دویدم . به آستانه در که رسیدم . گفت :_در رو هم پشت سرت ببند دخترم . چشم بلند بالایی تحویلش دادم و در را محکم بهم کوبیدم . به او که اعصا زنان به داخل خانه می شد ، کمک کردم . دستش را گرفتم و به همراه خودم کشیدم . شروع کرد به موعظه :_حواست باشه در رو باز نزاریا... سنگا رو هم بی هوا پرت نمی کنیا اول بسم الله می گی و چیزایی که قبل بهت گفتم ، باشه ؟ دور از چشم وی که اندکی دید داشت ؛ سری تکان دادم و نفسم را با بی علاقگی به بحث همیشگیش بیرون دادم

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&pid=801776#pid801776
Copyright © http://forum.iranroman.comقلمرو_شیطان #پارت_7 _افرا ، شنیدی چی گفتم ؟ در هال را باز کردم و گفتم :_آره... چشم ، چشم ، چشمم... فهمیدم همه رو بلدم صدر بار گفتین دیگه ، نگین هم ، همه رو فوت آبم . _خب ، بگه باید سرش داد بزنی . ابروان از فرط تعجب بالا پرید و شاخک هایم فعال شد . چه کسی بود که سخن گفت ؟! اطراف را به امید شخصی چک کردم اما کاری بس بی فایده بود . از پشت به مادر بزرگم چسپیدم و با نا امیدی از اینکه گوش هاش سنگین است ، بلند گفتم :_ شما هم شنیدید ؟ به جلو هلم داد . _چی رو ؟ به دنبالش به داخل مطبخ رفتم . خانه او ، بزرگ و فرسوده با طاق های هلال بود که از هر گوشه اش یک صدایی بر می خواست . آخ... زمـ ـستان ها را بگو که در زیر زمین های تو در تویش هر آنچه گربه در قصر شیرین یافت می شد به آنجا می آمدند و در گروه سرودشان تمرین جیغ های زنان زائو را می کردند . همان طور که عقب را دید بانی می کردم ، پاسخ دادم :_ همون صدا رو . مادربزرگم می دانست منظورم چیست اما حرف را عوض کرد و گفت :_از تو سبد دوتا دونه پیاز بزرگ جدا کن ، بعد از وسط قاچشون کن بد من . بلاتکلیف ، بازدمم رو بیرون دادم و درون کمد بلندی که روبه رویم به دیوار میخ شده بود ؛ دنبال پیاز گشتم . _خانم جون ، این پیاز که گفتین... کجاست ؟ تا صدای معترض مرا متوجه خود دید در حالی که چیزی زیر زبانش زمزمه می کرد و شنیدنش برای من سخت بود ، سمت آمد و گفت:_ مگه می شه بچه جون ! تو قفسه پایین اخرین طبقه سمت راسته . _نـــــیست... بابا نیست ! با اعصایش چند ضربه به زمین زد . _دقت کن دخترم تو یه کارتونه سرشم پوشوندم ، روش فلفل قرمز ریختم . تایی ابرو بالا دادم همه چیز این خانه مانند او عجیب و غریب بود حداقل برای کودک 8 ساله چون من که ساکن یک آپارتما 150 متری بودم . _فلفله ؟ دستم را درون کارتون ، میان فلفل ها به حرکت در آوردم و آرام زبان درازی کردم :_خوب زودتر می گفتید دنبال فلفل بگردم... دستم در میان فلفل ها قفل چیز سردی شد ؛ با چشمان درشت شده از شگفتی به الکن افتاده ، مادر بزرگم را فراخواندم. _مـ... مـمان بزرگ ایـ... اینجا... کورمال کورمال با اعصایش سمت آمد و گفت :_چیه ، چرا داد می کشی ؟ دستان دزدیده ام را در آغـ ـوش کشید و پاسخ دادم :_یه چیزی از تو کارتون دستمو گرفت ! _ برو کنار ببینم . کنارم زد و دانه ای درشت از پیاز را به دست گرفت و سر به سمتم تشر زد :_ این چیه پس ؟ گیج با لبی آویزارن قصد جواب کردم :_ول... ولی آخه.

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&pid=801776#pid801776
Copyright © http://forum.iranroman.comپارت_8 گیج با لبی آویزارن قصد جواب کردم :_ول... ولی آخه... به میان حرفم پرید :_حواستو جمع کن . به سمت رو شویی که سمت چپ کمد واقع شده بود ، رفت و از جا ظرفی کارد میوه خوری ، بدست گرفت . برایم سخت بود مادربزرگم با آن چشم کم سو و نابینایش چگونه جای همه چیز را می دانست . پدرم می گفت همه آدماها توانایی های شگرفی دارند و تا وقتی که از آن محروم نشوند بخوبی از تواناهی های دیگرشان استفاده نمی کنند حق با اوست وگرنه زن سیاه چرده به کهولت سن او که رو به رویم پیاز ها را برش می زد حال باید کاسه چه کنم ، چه کنم دست بگیرد و وبال دیگری شود . با احساس ضربه ای خفیف به پهلویم ، چشم از وی گرفته و به دنبال علت گشتم . چشمم به سنگ صیغل داده شده ای که کنار پایم قرار داشت افتاد . دور تا دور اتاق را دید زدم که بی هوا پسر بچه ای که دستش با دیدن من در هوا معلق مانده بود ، در نظرم نقش بسته . با دهانی باز به چشم های گردش خیره ماندم. _افرا ، مادر... یه تشت بزرگ تو حیاط هست می تونی اینا رو توش بریزی ؟ توجه ام به دستان سیاهش بودم ؛ دستش را به نشانه ی سکوت روی لبـ ـانش قرار داد . قدمی جلو نهادم که صدای مادربزرگم منجرب به امتناعم شد . _افرااا ؟ نیم رخم را به سمت او چرخاندم و گفتم :_بـ... بله ؟ بشقاب را به دستانم نزدیک کرد و گفت :_تو امروز یه چیزیت می شه بچه... دنبالم بیا . زیر لب آرام با خود ، غرید :_از دست تو داریوش با این بچه درست کردنت . به داخل حیاط که رفتیم در حصین (تشت بزرگ مسی ) که نزدیک اولین درب زیر زمین بود خالی کرد . _دِ ، چرا اینا رو اینجا خالی می کنید ؟ مگه نمی خواستین واسه غذا ؟! بشقاب رویی را دستم داد و درآمد که :_این سهم کسی دیگه ست ، دیگه نبینم کنجکاوی کنیا ؟ طره ای از موهای چتری جلوه پیشانیم را کنار زدم و با لحنی مظلومانه ، بلبل زبانی کردم :_من که بچه نیستم ، تازه شم شما گفتین تو خونه تون به جز شما کسای دیگه هم هستن . مادربزرگم ترش کرده عزم ساکت کردنم را نمود :_هیـــــس... حرف نباشه همین که گفتم . ظهر را در فکر به انسان کوچکی که دیده بودم در کنار غرغرهای آن پیر زن حواس پرت سپری کردم . شب هنگام که شده بود ؛ جایم را کنار خودش و در گوشه ی اتاق انداخت . _آخ... وای... در جایم نیم خیز شدم و گفتم :_چی شده خانم جون؟ دست از مالش پاهاش کشید و متذکر شد:_مادر الهی پیر نشی... این پاهام همیشه وقتی زیاد سر پا می شم ، می درده . دستان تپل و بلوریم را به ساق پاهاش گرفتم .

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&pid=801776#pid801776
Copyright © http://forum.iranroman.comقلمرو_شیطان #پارت_9 _می خواین من کمکتون کنم ؟ لبخندی با عطفت به رویم پاشید و گفت :_خوبه معلومه ، نوه گلم . لبخندم روی صورت جان گرفت . _خوب ، شما اول به من بگین ؛ وازلین تون کجاست ؟ به طاقچه اشاره زد و گفت :_ رو به رو تو اون قوطی سر سبزست ؟ کنجکاو به طاقچه خالی نگاه کردم و فکری که ذهنم را مشغول خود ساخت بود ، بیان نمودم . _شما رنگش رو از کجا می دونید ؟ دستی به پلکانش کشید و موهایش را زیر روسری داد . _بابات گفته بود رنگش سبزه وگرنه من کور رنگی دارم و با این چشما هم جایی رو خوب نمی بینم . لـ ـبم را در دهانم جمع کردم و نگاهم را از او ستاندم . حالا باید چگونه می یافتمش ؟ دستم را به زانویم گرفتم و قصد بلند شدن کردم . _خانم جون ، مطمئنی جای دیگه نزاشتید ؟ به بالشتش تکیه زد و با اخمی ظریف که حتم داشتم از درد ناشی از پاهایش است ، پاسخ داد :_نه ، چطور ؟ بازدمم را کلافه بیرون دادم و دست به کمـ ـر ، زیر لب غر زدم :_باز الزایمرش اوت کرده ، مطمئنم جای دیگه گذاشتتش . دستم را متفکر به چانه ام زدم و به این فکر کردم که ممکن است کجا قرارش داده باشد . نگاهم را دور تا دور اتاق چرخاندم . با چشمانی گشاده شده از فرط تعجب چندبار پلک زدم ؛ آنجا... آنجا چه کار می کرد ؟ به سمت والور رفتم . هنوز عجیب است که این چراغ سالم مانده و جایش را به علاء الدین نداده بود آخر پدرم می گفتم در اواخر دهه بیست به دستور دکتر مصدق برای استفاده از نفت این چراغ انگلیسی را ممنوع ورود کردند. قوطی یاد شده توسط مادربزرگم را دست گرفتم و با لبخندی گج ، شانه ای بالا انداختم و بدون تعمل بیشتر عقب گرد کردم . روری زمین کنار مادربزرگم چهار زانو شدم و شروع به ماساژ عضله های زانویش کردم . بارها شاهد این عمل بودم بنابراین انجامش انقدر ها سخت نبود البته اگر بخش خستگی دستانم را فاکتور بگیرم . _نوه ی گلم . بـ ـوسه ای را مهمان سر عریانم ساخت و ادامه سخنش را از سر گرفت : ـ قربون اون دستای گلت که شفاء بخشه . خنده ای ملس تحویلش دادم که صورتش را از سرم فاصله داد . (البته دقیقا بخاطر ندارم مدت زیاد از آن زمان می گذرد ، شاید هم شادی م ملس بود یا قهقه وار . ) _بهتر دیگه لامپ ها رو خاموش کنیم بخوابیم . بهانه گرفتم و دستانم را در آغـ ـوش کشیده معترض به سیـ ـنه ام زدم :ـ من خوابم ن م ی ی ا د . به چهره اش خیره بودم که با صورتی پر اخم ، پاسخ گفت : _اگه باز بونه می گیری که واست قصه بگم و بعد دردسر درست کنی ، حتی فکرشم نکن . بق کرده سرم را زیر انداختم که صدایش در آمد .

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&page=2
Copyright © http://forum.iranroman.comقلمرو #10 _پاشو لامپ رو خاموش کن ، باید بخوابیم . از عمد نفس را بلند و صدا دار بیرون فرستاد . بعد از اینکه تاریکی اندرونی خانه را فرا گرفت ، پلک بر هم فشردم و پشتم را به او کردم . چه می شود اگر برایم مانند پدرم قصه ی هفت خان رستم را تعریف می کرد ؟ مادر معتقد است ؛ مادر بزرگم برای این چیزها افکارش قدیمی است و چگونگی تربیت فرزندان امروزی را بلد نیست ! او می گوید : " اگر مادر عزیزت زیر گوش این بچه اون چیزای عجیب غریب رو نمی خوند ، پچه نصف شبی با یه صدا زایده پا نمی شد بره تو دستشویی بس بشین که جن ببینه . صد بار گفتم مادرت رو از بچه من دور کن روش های قدیمی و حرفای اون بجزء آسیب روحی به این طفل معصوم کارایی دیگه ای نداره ! " خب ، مادر هم بی ربط نمی گفت که هی مدام جریان آن شب را به رخ پدرم می کشید . مادر بزرگم که او را در ، در و همسایه خانم جان می خواندند . برایم نقل کرده بود ؛ که اجن نیم شب ها در حمـ ـام تاریک و اطراف دشتشویی دور از نور زندگی می کنند . من نیز طبق گفته های او تصمیم گرفتم ، نیم شب در تنهایی و ظلمات به آن جا برم و با روشن کردن کبریت و زمزمه کردن نامشان آن ها را نزد خود بخوانم . البته می دانم کار احمقانه ای بود ؛ چرا که اجنِ هیچ گاه در خانه های بافت نو و تازه ساخت ، یافت نمی شوند ؛ مگر اینکه تصمیم گرفته باشیم که آن ها را از طریق مراسم احضار ارواح به آنجا دعوت یا عزمت کرده باشیم که خانه ای متروکه و به ظاهر خالی از سکنه را ویران و به جایش قصری مجلل روی آن بنا کنیم . کف دستم را زیر صورتم بردم و به این فکر کردم اگر تمام داستان های او را که از اجدادش ، گوش به گوش شده است به تحریر در آورم حتما یک نویسنده یا شاعر خواهم شد ؛ درست مثل " سیمین دانشور یا فردوسی " . لبخندی ابلهانه به رویای کودکانه ام زدم ، فکرش را بکن... صادق هدایت و نویسندگان مشهور دیگر که کتاب هایشان در قفسه کتابخانه ی عمومی شهر دیده ام . از ثورت لـ ـبم را به دندان کشیدم ؛ به احتمال زیاد اسمی دهان پر انتخاب می کنم تا مانند آثار مادرم روی دستم باد نکند ! به قول مادرم : " این مردم اگر ارزش کتاب رو می دونستن وضع ما این نبود که... ببین داریوش این همه زحمت کشیدم واسه چندر غاز که تهش دو نفر پیدا شه بخر و واسم فحش بفرست که کتابت فلانه ! آخه من نمی دونم اونایی که ادعا می کنن کتاب می خونن دو تا چیز ازش یاد می گیرن ؟ من دیگه نمی نویسم که خواننده هام فحش های رنگینشون نثارم کنن ! " با لبخند وسعت داده شده طاق باز خوابیدم ؛ به نظر من که مادرم زیاد خودش را گول می زد چون هر سری بعد از چاپ آثارش همین حرف ها را

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&page=2
Copyright © http://forum.iranroman.comقلمرو_شیطان #پارت_11 با لبخند وسعت داده شده طاق باز خوابیدم ؛ به نظر من که مادرم زیادی خودش را گول می زد چون هر سری بعد از چاپ آثارش همین حرف ها را از داغ دلش به پدرم می گفت اما باز هم از علاقه ی خاصی که به نوشتن داشت ، قلمش را زمین نمی گذاشت . البته تا به امروز ، فردا یا پس فردا که برادرم یاشار به جمع مان اضافه شود ، نمی دانم . شاید بشود گفت کودکی به سن من زیادی کنجکاو و باهوش بنظر می رسد ! خب دیگر هر چه باشد از شیش سالگی خواندن را از پدرم آموخت و از آن پس به هر کتابی که به دستم می رسید سرک می کشیدم. _افرا،مادر به چی می خندی؟ لب گزیدم و صدایم را خاموش ساختم . به سمتش چرخیدم :_چیزه... دستم را بر لـ ـبم نهادم دقیقا باید بگویم به چه چیزی می خندیدم ؟ اها ، یافتمش . _داشتم فکر می کردم اون داستانی بود گفتین ، اسم دختره مه تی تی بود ! متعجب ، پرسید :_خب ؟ داشتم دنبال یک جای خنده دارش می گشتم که از دهانم در رفت . _کتابش کنم چقدر می خرنش ؟ اندکی مکث کرد و گفت : تو هم که شدی لنگه ی مامانت ! من از این چیزا سر در نمیارم . بگیر بخواب بچه جون ، فردا کلی کار داریم . تقلا کردم :_نمی شه یکی از اون داستاناتون بگین ؟ بازدمش را بیرون داد بنظر عصبانی شده بود از این سماجت ژنتیکی که از پدرم به ارث برده بودم . قبل از اینکه چیزی بگوید مانع تراشی کردم . _قول می دم دیگه لام تا کام چیزی واسه کسی نگم ، تازشم دیو و پری که وجود ندارن که من بخوام کنجکاوی کنم و مامانم شما رو سر زنش کنه اگر هم چیز از زیر دهنم لو رفت ، می گم از اون کتابه که کلی عکس داره خوندم . ترو خدااا... التماس در او اثر کرد . _ خیلی خب ، یکی می گم اما بعدش می گیری می خوابی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی .

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&page=2
Copyright © http://forum.iranroman.com




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
دوشنبه 30 اسفند 1395 01:14 ب.ظ
سلام... عیدتون پیشاپیش مبارک... همچنان منتظریم... موضوع رمان خیلی خوب خیلی مدت قبل دنبال یه رمانی بودم که ترسناک باشه کلی رمان خوندم اما رمان ترسناک شما یه چیز دیگه بود من از وقتی رمانو استارت زدید تو چنل بودم فقط از نوید بدم میاد بس بی دستو پا بود . یاشار خیلی باحال بود و افرا شخصیت مرموز گروه بود . یه دنیا ممنون که نا امید نمی شید و مینویسید .
افرا سلام، لطف دارید
دوشنبه 30 اسفند 1395 01:05 ب.ظ
ایولا
شنبه 28 اسفند 1395 09:47 ب.ظ
وششششششششششش عشقمممم
شنبه 28 اسفند 1395 09:45 ب.ظ
هیجان انگیز موفق باشی
شنبه 28 اسفند 1395 08:46 ب.ظ
جوننننننننن عالیه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر