تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - رمان قلمرو شیطان _پست دوم
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
 رمـــــان ترســـــنـاکـــــ

قلمـــــرو شیــــــــــطانــــــ
●●《 قسمتــــــــــ دومـــــ 》●●
 

موهایش را با حوله خشک نمود ، زیر نور چراغ مطالعه پرونده بیمار را نگاه می کرد به عکس روی پرونده خیره گشت این عکس چندان به آن زن زرد شده و سرما زده ، شباهت نداشت . قهوه اش را سر کشید که متوجه فامیلی زن شد . _علیزاده ؟ فنجان نیمه خورده را روی میز گذاشت و محل تولید او را چک کرد . او ؟ نه این امکان نداشت ! به یاد آورد خنده های آن دخترک بی غل و غش را . یک خاطره کوچک تداعی شد . آری خودش بود ، همان که سال ها پیش در قصر شیرین ملاقت کرده بود . _جناب دکتر همیشه اینقدر دست پا چلوفتی هستند ؟ چشمانش را بر هم فشرد و حال بدی را که بر دلش سنگینی می کرد با دم و باز دمی عمیق خارج کرد . _چطور ممکنه قاتل شده باشه ؟ خود را با تحلیل های مغزی و قلبیش به رگبار بسته بود . صدایی مثل شکستن طرفی از آشپز خانه به گوش رسید ؛ چهار دانگ حواسش پی آشپزخانه شد . از جا برخواست و به سمت منبع صدا رفت . *** در بیمارستان بلبالی به پا شده آن زن بیمار به هنگام گرفتن غذا ناپدید شده بود و جسد پرستار مسن شیفت را به سرد خانه حمل می کردند . _به اقای نامداری زنگ زدین ؟ زن وحشت زده از فریاد طاهر ، شماره امیرحسین را فورا گرفت ، اما کسی پاسخ گو نبود و در نهایت گوشی روی پیغام گیر رفت . صدای تماس گوشی و زنگ خوردنش از اتاق کار شنیده می شد . اما امیر حسین متعجب و دست به کمـ ـر ، نگاهش درگیر کف پارکت های کثیف شد ، بود . سرش را خاراند لابد کار گربه پشمالو نامزدش است ؛ از اول هم نباید وجود آن موجود مزاحم را در خانه اش می پذیرفت . مشغول تمیزکاری شد که تلفن روی پیغام گیر رفت . اشغال ها را در پلاستیک زباله ریخت و کمـ ـر صاف کرد . _هوفـ... تمام شد . از یخچال برشی از کیک نامزدیشان در پیش دستی گذاشت و به همراه کارد و چنگال به اتاق کارش برد . پشقاب را رو میز گذاشت و پشت صندلی جای گیر شد . دکمه تلفن را زد تا ببیند چه کسی و چه پیغامی برای وی گذاشته است ، اما به جز صدای خش خش طولانی ای چیزی نشنید . کنجکاو چند ضربه ای آرام به تلفن زد اما بازهم جز همان صدا ، چیزی عایدش نشد . منصرف شد و شانه ای بالا داد ؛ دفترچه خاطرات را باز کرد تا شروع به خواندنش کند . شاید اینگونه می توانست بخشی از گذشته او را بداند ولیکن احساس سرمایی در اطرافش وی را رنجیده ساخته بود . جویای حس مور موری که بر تنش نشسته بود او را وادار ساخت که به پشت سرش برگردد . با حرکت جسم سیاه و برق چشمانی چون گربه سان ها در تاریکی اتاق او را از جا جهاند ، کلید لامپ را زد . صدای میو میو زننده و بی وقفه گربه که از زیر تخـ ـت به بیرون اتاق دوید حس آسودگی را در او القاء کرد

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&pid=801776#pid801776
Copyright © http://forum.iranroman.comقلمرو_شیطان #پارت_5 نگاهی به پدرم انداختم لبخندی مصلحتی زد و بار دیگر در را کوبید . می دانستم پدرم اگر مجبور نبود مرا نزد مادرش نمی فرستاد . مادر بزرگم زنی فرتوت و گوش پشتی بود که چشمان تقریبا نابینا و گوش هایی سنگین داشت . البته او معتقد است که چشمان ، زیبایی و سلامتیش را اجن به دلیل افشای رازشان از او ستانده اند . صدای خسته و لرزان مادربزرگم و عصایش از پشت در آمد . _کیـه ؟ پدرم با استرس لبش را گاز گرفت و دو دلی را کنار گذاشت به نظر می رسید پشیمان شده اما با صدای مادر بزرگم که گفت :_ کیه ؟ کلافه پاسخ داد :_مامان منم داریوش باز کن . _الان میام پسرم . دستم را در دست پدرم تکان دادم و منتظر باز شدن در ، به مدل قدیمی درب چوبی زوار در رفته ی دو تکه که وسطش با نواری فلزی زنگ زده که روی آن ها دایرهای فلزی کنده کاری شده قدیمی موجود بود ، خیره شدم . مدتی طول کشید تا در را باز کرد . _پسرم ؟ مادربزرگم در آستانه در ایستاده و با دستانش در جستجوی پسرش بود . _اینجام مادر . دستان مرا رها ساخت و دستان پیر مادرش را میان دستانش کشید و بـ ـوسه ای روی آن ها نهاد . او نیز متقابلا سر پدرم را که خم شده بود تا وی را ببیند بـ ـوسید و گفت :_خوش اومدی مادر ، بچه ها کجان ؟ به دنبال ما پلک هایش را به اطراف تکان داد . پدرم قدمی عقب نهاد ، دستان کوچک مرا در دستان زمخت مادرش گذاشت و سپس با اشاره به من برای تعادل با او توضیح داد . _مامان جان ، راستش نسترن وقت فارغ شدنشه . دکتر گفته ، بخاطر استرسی که داره زودتر از موعد بچه به دنیا می آید . اینکه اومدم افرا رو پیشت بزارم با خیال راحت برم به کارام برسم . او بعد از شنیدن حرف های پدرم ، دستی روی موهای بور کوتاه شده ام کشید و همان طور که صورتم را به شکمش چسپانده بود ، گفت :_نوه ی گلم ، جاش پیش من امنه... خیالت راحت پسرم . صورتم را سمت پدرم چرخاندم و بغ کرده قبل از اینکه اشک هایم روان شود دوبار صورتم همان جا قایم کردم . از دو طرف پاهای مادربزرگم را در مشتان ضعیفم کشیدم . _لطف می کنی مامان . افرام قول میده مادربزرگش رو اذیت نکنه ؛ اگه دختر خوبی باشه بابا واسش یه هدیه ی قشنگ می خر ، قول ؟ چشمانم را چند بار به جهت جوشش اشك لغزید . من دلم نمی خواست در خانه بزرگ مادربزرگم تنها بمانم . او با من بازی نمی کرد و مدام به من گوش زد می کرد که فلان گوشه و کنار خانه نرو ! به گمانش من نیز گوش می کنم . البته گاهی که مچم را می گرفت شکایتم را نزد پدرم می برد و وی نیز مرا نکوهش می نمود . _افرا ، بابا ؟

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&pid=801776#pid801776
Copyright © http://forum.iranroman.com#قلمرو_شیطان #پارت_6 وقتی از پاسخم نا امید گشت ، مرا از مادرش جدا ساخت و با صدای پر محبت دوباره مرا مخاطب قرار داده . _دخترم ، با بابا قهری ؟ نگاهم را از چشمان تیز بینش پایین گرفتم و با لب و لوچه ای آویزان شکوه کردم . _منو همیشه میاری اینجا ، مامان بزرگم با من بازی نمی کنه... تازه نمی زاره تو زیر زمینا با خودم قائم باشک کنم ، همیشه حوصله م سر می ره تا تو بیای ، خب من چیکار کنم ؟ پدرم تبسمی کرد و گفت :_خانم بزرگ که مثل تو جون و پر انرژی نیست... ! سنی ازش گذشته نباید انقدر اذیتش کنی . من که دارم میرم یه داداش واست بیارم که تنها نباشی این بده... هومـ ؟ لجاجت کردم ، پاهایم را به زمین کوبید و دست به سیـ ـنه با روی برگردانه از وی غریدم :_نمی خوام . از گوشه چشم حواسم به او بود که نالان چشم در حدقه گرداند و دستم را گرفت. _یعنی اگر واست همون عروسک خرسی بزرگی رو که دیروز بهونه گرفتی ، بگیرم بازم قهر می کنی ؟ صورتم به لبخند باز شد . اما همچنان اخم هایم را نگهداشتم ؛ مبادا پدرم دیر بیاید ! صورت سمتش کردم که تک خنده ای کرد و گفت :_پدرسوخته باز اخم می کنی ؟ خنده ی شیطنت باری تحویلش دادم که آرم زمزمه کرد :_آا... ای کلک آخر به مراد دلت رسیدی نه ، خوب شد حالا ؟ گونه ام را بـ ـوسید که دست به کمـ ـر شدم و صدایم را گلفت کردم ، همانند مادرم با ابرویی قفل هم شده زبان کشیدم . _داریوش دیر نکنیاا ، وگرنه من می دونم و تو ، تو می دونیو... بینی م را میان انگشت اشاره و شصتش گرفت و ادامه حرف مرا تقلید وار از تن صدایم با من هم آوا شد :_تو میدونی و پارک سر کوچه... اندکی بعد از شیرین زبانیم پدرم با کلی سفارش دو سویه که مادرش را اذیت نکنم و وی نیز مراقب من باشد ، ما را ترک کرد . _بیا تو اونجا واینستا . چشم از ماشین پدرم که در دور دست ها نمایان بود ، گرفتم و پشت سر مادر بزرگم به داخل خانه دویدم . به آستانه در که رسیدم . گفت :_در رو هم پشت سرت ببند دخترم . چشم بلند بالایی تحویلش دادم و در را محکم بهم کوبیدم . به او که اعصا زنان به داخل خانه می شد ، کمک کردم . دستش را گرفتم و به همراه خودم کشیدم . شروع کرد به موعظه :_حواست باشه در رو باز نزاریا... سنگا رو هم بی هوا پرت نمی کنیا اول بسم الله می گی و چیزایی که قبل بهت گفتم ، باشه ؟ دور از چشم وی که اندکی دید داشت ؛ سری تکان دادم و نفسم را با بی علاقگی به بحث همیشگیش بیرون دادم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
شنبه 28 اسفند 1395 11:10 ب.ظ
عالی می نویسید... ادامه ادامه ادامه...
شنبه 28 اسفند 1395 11:01 ب.ظ
خیلی رمان باحالیه . تکه بخش های کلبه شو دوست داشتم تنها رمانی بود که میترسندم اما بین خیلی فاصله میندازید حس ادم میپره... موفق باشی.
شنبه 28 اسفند 1395 09:48 ب.ظ
ماچ کنم . جیگرت درادت
شنبه 28 اسفند 1395 08:46 ب.ظ
گرمممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر