تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - رمان انلاین: قلمرو شیطان _ قسمت اول
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
                                                               

رمان: قلمرو شیطان
ژانر: ترسناک نویسنده:afra 
ایدی تلگرام قلمرو:
http://telegram.me/Tars_agin: 
داستان از آنجایی شروع شد که برای اولین بار یک چیزی عجیب را زیر راه پله دیدم . همیشه فکر می کردم مادر بزرگم زن بدجنسـ ـیست که بخاطر تنهای و ساکت کردن من داستان های ترسناک تعریف می کند . اما من باور داشتم چیزهایی که می یبینم عادی نیستند و دیگران آن ها درک نمی کنند . شاید هم به قول پدرم از همین داستان های مادرش و قوه تخیل بالای من ، منشاء حرف های بی سر و ته ام است . بزرگتر که شدم چیزای بیشتری را دیدم انجا بود که فهمیدم یک آدم معمولی نیستم که فقط قوه تخیلش قوی است . برای همین مرز بین جن و انسان را شکستم می تونم بگویم اول کار اشتباه من ورود به گروه شیطان پرست ها بود . یک مدت بعد از اولین مراسم شیطان پرستی مادربزرگم به طرز وحشتناکی مرد..

undefined

#پارت_1 _دیوونه مون کرده ، مطمئنی می خوای ببینیش ؟ نگاه اش را از پیشخوان گرفت و مصمم گفت : _ آره ، پرونده ش رو واسم بیار . به سمت راهرو رفت و در همان حال بلندتر ادامه داد : _ اتاق 203 بود ، درسته ؟ طاها که قفسه را به دنبال مدارک پزشکی آن زن قاتل می گشت ؛ پاسخ داد : _ آره ، همونه . امیر حسین دستانش را در جیب روپوش سفیدش فرو برد . این مورد خاصی بود ؛ باید از نزدیک بیمار را می دید . شنیده بود حرف های بی سر و ته از موجودات خیالی می زند ، گاهی در خواب راه می رود و صداهای آزار دهنده و متفاوت از صدای خود تولید می کند که منجر به اذیت و شوریدگی بیماران دیگر می شود . به در رسید و از قسمت شیشه ای نصب شده در بالایش به داخل نگاهی انداخت ؛ همه چیز مرتب به نظر می رسد . کلید را در قفل چرخاند و وارد اتاق شد اما با دیدن قفسی که تقریبا تا نصف اتاق امتداد یافته بود ؛ متعجب به میله ها دست کشید . به نظر و تحلیل محیط دست زد ؛ تا جایی که می دانست بیماران حاد را با مهارکنند و در اتاقی جدا برای ادامه درمان حبس می کنند . اما قفس... ؟ صدایی خرناس مانندی او را متوجه قامت نحیف خم شده در گوشه ی تاریک قفس که پشت به او مشغول کاری بود ، کرد . _هی ، تو ؟ حرکت دستانش متوقف شد و نیمی از صورتش را به سمت صاحب صدا که مردی چهارشانه و درشت اندام بود ، گرفت . لبخندی خبث روی صورتش نقش بست . امیر حسین سعی کرد توجه اش را با کلمات هر چند کوتاه جلب کند ، شاید اینگونه می توانست او را سمت خود بکشد و چهره اش را ببیند . _اسمت چی بود ؟ آآم... دستش را به چانه اش گرفت و زیر چشمی زن چروکیده و زخمی را دید می زد ؛ به دنبال اسمش که نمی دانست چه بود ، گشت . _اوم... خب فراموش کردم ، چطوره خودت بهم بگی . ها ؟ یکی از دستانش را به زانو زد و به سمت پایین موازی با خطی که وی در امتدادش بود ، خم شد و به چهره کریه نمایان گشته زن خیره شد . چشمانش را به جهت دقت زیزتر ساخت ؛ چهره اش آشنا می زد ، او را کجا دیده یا شبیه چه کسی بود ؟ زن با چهره مبهم نزدیک تر آمد . سرش را به سمت پایین خم کرد و وارانه در حالی که سرش از تنش آویزان بود به او نگریست. امیر حسین روی دو زانو شد و دستانش را به میله ها گرفت . قصد تحریک کردنش را نمود . _می گن یه قاتلی ‌، به نظر نمی رسه تنهایی همسرت... در چشمان سبز رنگ کدر شده اش دقیق شد ؛ شاید امیدی واهی در نظرش کم رنگ می شد . ادامه کلام را از سر گرفت : باورش سخته که همسرت... و دوستات رو کشته باشی ! باید یه همدست این وسط بوده باشه ، به من بگو اون کیه ؟

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&pid=801776#pid801776
Copyright © http://forum.iranroman.comپارت_2 _... سکوت در قفس به ضجه زانو زده بود . انگار زن روبه رویش در عالم خود نبود و انرژیش را بیهود صرف توجه او نموده . _ نمی خوای حرف بزنی ؟ نگاهش را از صورت خون مرده اش تا نوک انگشتان پایش ، پایین گرفت و زل زده به لباس سفید بلندی که به تن داشت . آرام گفت :_ جن زده ها هم اینجوری نیستن . چشمان زن ، درشت شد و سفیدی چشمانش تمام فضای حدقه را پوشاند . خیر خیر به امیرحسین دهانش را تا جایی که امکان داشت باز نمود . امیرحسین اخم کرد و گفت : ببینم شنیدی چی گفتم ، هی موجود به ظاهر انسان ؟ صدای جیغ زن ، کلمات پایانی امیر حسین را در خود حل کرد . عقب رفت و هراسان غرید : _ آروم باشه... هی آروم . صدای مردانه و اکو شده زن به همراه خرناس بلند شد ؛ در حالی که به زبانی ناشناس حرف می زد سر خود را به قفسه کوبید . _چیکار می کنی دیونه ؟ با تو ام ! امیرحسین قفس را دور زد و سوزن بی هوشی را که محض اطمئنان در جیب داشت ، بیرون کشید . باید او را مهار می ساخت . درب قفس را گشود و با احتیاط وارد شد . _اون تو چه غلطی می کنی امیر ؟ زن ، کینه توزانه فریاد سوزناک و زمختی سر داد : می میریـــــ... تـ... توو... در آتش خشم ارباب ما بائل... طاها حواس امیر حسین را پرت ساخته بود و متوجه فریاد های زلزله وار زن که انگار کسی دست بر گلویش نهادت بود و او را با نام می خواند ، نشد . _احمق بیا بیرون اون خطر ناکه ، تنهایی نمی تونی بهش نزدیک بشی؟ با شنیدن صحبت های مردی که نگران سعی داشت شخصی که داخل قفس با سرنگی به سمتش می آید را بیرون بکشد ؛ به جانب مرد سفید پوش یورش برد و به محض فرو رفتن سرنگ به گردنش گاز محکمی روی دستان او کاشت و با جدا ساختن تکه گوشتی از محل اتصال انگشت شست ، عقب کشیده . با فاصله از مردی که فریاد می کشید خنده ای وحشتناک سر داد . طاهر به کمک دوستش امیر حسین که روی زمین بیقراری می نمود ، شتافت و پرونده های پخش و پلا را همان جا رها ساخت و از آنجا خارج شدند . _خوبی ؟ بانداژ را دور دستش محکم کرد و با صورت جمع شده از درد ؛ گفت : فکر کنم اگر اون تکه های باقی مونده لای دندونا اون عفریته که قلوه کن کرد رو پس بگیرم بهتر می شم . طاهر با ضرب سوزنه بقیه را روی میز تجهیزار انداخت و غرولند کرد : مگه بهت نگفته بودم خطرناکه چرا حرف گوش نمیدی... اگه من نبودم چی ؟ امیرحسین غرق صورت خشمگین دوستش شد و گفت : پیش اومده ، می گی چیکار کنم ؟ صورت در هم ، دست کش استریل را بیرون کشید و زهره چشم گرفت . _با یه اشتباه دیگه... مطمئن باش دیگه اینجا نیستی که بقایات رو از زیر دندون بیمارا بیرون بکشم .

انجمن ایران رمان: http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=133282&pid=801776#pid801776
Copyright © http://forum.iranroman.comپارت_3 ظرف تجهیزات را به دست گرفت و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب امیر حسین شود از او روی گرداند . به سمت در خروجی رفت که صدای امیر حسین بلند شد . _طاهر ؟ طاهر صورتش را از قهر درهم کرد ؛ اگر اتفاقی برای امیر حسین می افتاد خواهرش او را مقصر می گماشت . او بود که بعد از فارق التحصیلی امیرحسین را جهت استخدام به اینجا معرفی نموده بود . نیم رخش را به طرف او چرخاند و توپ پر ، توپید : _ چیـــــه ؟ از غضب چیره شده بر طاهر ، پر درد تک خنده ای کرد ؛ او نیز گاهی چون خواهرش لجباز می شد . سر زبانی کلام مختصر کرد : پرونده و توضیحات... بسته شدن محکم درب ، در سکوت طاهر نشانگر دلگیری وی بود . ساعاتی ست که از پشت شیشه باز به اتاق 203 به زن رنگ باخته که پشت به شیشه سرش را عقب و جلو می برد و زمزمه وار با کسی سخن می گوید می نگرد . _اسم کوچیکش افرا ست ، سابقه ی جالبی نداره . شیطان پرست و فارغ تحصیل از رشته باستان شناسه بوده . دنبال علم متافیزیک بوده این رو میشه از دفترچه ای که یه سر نمادها و مطالب شیطانی و ماورائی توش وجود داره ، فهمید . شواهد نشون می ده از بیماری شیزوفرنی رنج می بره ؛ واکنش مثبتی به بهبود نشون نمی ده . پلیس ها هم مدرکی ندارن که ثابت کنه اون قاتله ولی با توجه به این و جملاتی که توش نوشته شده احتمال داده شده اون تمام دوستانش به اون کلبه برده و... نشستن دستی بر روی کتفش او را از فکر کردن به حرفایی که طاهر برایش زده بود ، بیرون کشید . از جا پرید و به پشت چرخید . _شمایین ؟ پرستار شیفت شب که پیر مرد خوش رویی بود به رویش لبخندی پاشید و جواب داد : دیگه وقتشه بری خونه ، اینجا واستادی به چی زل می زنی ؟ پیر مرد جلو امد تا به بیمار ی که توجه امیرحسین را جلب کرده بود ، بنگرد . امیر حسین دفتر چه و مدارک را در دستش جا به جا کرد و به او گوش زد کرد . _ مراقب باشین ؛ اون یکم خطرناکه ! پیرمرد متعجب گفت :_ بار اولم که نیست پسرم ، اینجا پر از بیمارهای خطرناکه یکیشم این بنده خدا... همه که از اول خطرناک نبودن این زمان و آدمان که دست به دست هم میدن و یه هیولا رو تحویل جامعه می دن . برو خیالت راحت . امیر حسین شانه پیرمرد را به گرمی فشرد و به سمت رخت کن رفت تا با تغییر لباسش به منزل بازگردد دیگر شیفتش به پایان رسیده بود . او مدتی چند در این تیمارستان بود براستی که حرف های پیر مرد صحت داشت . ماشین را در پارکینگ گذاشت و از آنجا سوار بر آسانسور به طبقه بیست آسمان خراش ، جایی که سکوت مطلق فریاد می کشید رفت . موهایش را با حوله خشک نمود ،






نوع مطلب :
برچسب ها : قلمرو شیطان، رمان ترسناک، افرا، رمان،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
شنبه 31 تیر 1396 03:29 ب.ظ
سلام ممنوت از داستات زیباتون ولی میشه خواهش کنم تو کانال تلگرامتونم داستان رو ادامه بدین چون من واقعا برای دریافت داستان اینحا مشکل دارم...
ممنون از لطفتون
موفق باشین...
دوشنبه 30 اسفند 1395 01:07 ب.ظ
جیغغغترسیدم امشب جامو خ... میکنم
یکشنبه 29 اسفند 1395 01:57 ب.ظ
ویی عجب عکسی خو من شب بیام اینجا دوتا سکته میزنم وای وای خانم
یکشنبه 29 اسفند 1395 11:02 ق.ظ
سلام من واقعا از رمانتون خوشم میاد خیلی جالبه فقط زودتر پارت بزارید:-*:-*:-*
شنبه 28 اسفند 1395 11:06 ب.ظ
منتظر ادامه مم
شنبه 28 اسفند 1395 09:46 ب.ظ
شنبه 28 اسفند 1395 08:44 ب.ظ
عالیه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر