تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - رمان انلاین : وابند_پست دوم
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
رمـــــان وابـــــنـــــد 
نویسنده :Afra

قســــــــــمت دوم

   
_نترس تو این فاصله نمی میرم که خرج رو دستت بزارم .

نفسش را کلافه بیرون می دهد و نیم رخش را به نمایش می گذارد .

 

_این چرندیات ، نیش و کنایه ها چیه که مدام می گی ؟ کی می خوای دست از لج و لجبازی برداری ؟ 

 

توجه ام هنوز معطوف بیرون است ؛ اما از گوشه ی چشم فشاری که به شقیقه هایش می آورد ، می بینم .

سرعتش را زیاد می کند تا شاید من از خر شیطان پایین بیایم ولی من مرغم یک پا دارد .

 چند بار با حرص و جوش نفسش را پر صدا خالی می کند ولی در نهایت تسلیم دیوانگی من می شود . خیز بر می دارد و تمام خشم ، آز و هر آنچه که سر دردش را تشدید کرده است بر کمربندم خالی می کند .

لحظاتی چند در سکوت مرگباری که بوقِ ماشین های رانندگان عصبی می شکند به خانه می رسیم .

جلوتر از او راه می افتم و از پارکینگ مسیر راه پله را پیش می گیرم چرا که حاضر به بحث و جدل های همیشگی نیستم .

خسته و نفس زنان به جلوی در خانه می رسم اما او را جلو در می بینم ؛ هنوز درب را باز نکرده است . به سویش می روم ، به نظر می رسد از آسانسور آمده اما نمی دانم چه در سر دارد که منتظر من ، پشت درب مانده است .

از نقشه ای که در سر دارد نفسم در سینه حبس می شود مگر می شود مردی را که تمام مدت جز لمس دست و موهایم چیزی بیشتر نخواسته بود را دوست نداشت ؟

درب را باز و نیم نگاهی حواله ام می کند . آرامش دریای چشمانش به پاهایم جرات می دهد . مانند گرگی عاشق شده است که از ترس فراری ندادن بره ی مورد علاقه اش فاصله و حریم بینمان را حفظ کرده .

 به درب می رسم ، دستش را که عصبی برای دخولم به جلو نشانه می رود با اخمی نادیده می گیرم . بلاخره که من قصدم همین است ، حالا او به من دستور می دهد ؟

خیره اش می شوم . دلم می خواهد سر به سرش بگذارم و از آزارش لذت ببرم . نگاهم تا زیر لب های خوش رنگ درشتش پایین می آید و روی چانه ی مربعیش می نشیند . آزمند بازدمم را از دهانم خارج می کنم نمی توانم با حس دوگانه ای که با او دارم کنار بیایم ، زیر لب جوری که بشنود با غیض هد و مرزش را یادآوری می کنم :

 

_چقدر ترسیدم ، هیچ کس نمی تونه من رو مجبور به کاری کنه تو که... هه !

 

با زهره خندی و لبی بالا رفته ، کیف را از دستم آویزان می کنم و راهی اتاق می شوم . همین که حضورش را پشتم حس می کنم بر می گردم و شکَ م به یقین حاصل می شود . 

با پلکی بسته در را داخل صورتش می بندم و با رویی منزجر و متنفر خودم را وسط اتاق رها می کنم .

 من روانی بودم ؟ لعنت به تو... لعنت به رنگ قرمزی که نسبت ساز است ، لعنت به واژه ای که روح و جسمم را بیمار کرد .

 

" دستان شهاب که به جهت زدن در بالا می آید نا امید از صدا زدن هایی که پاسخی نداشت پایین می افتد . چقدر به یاسین گفته بود این کار اشتباه است اما او قبول نکرده و این ملاقات را ترتیب داده بود .

با افکار محصور شده برای تعویض لباس هایش به اتاق خود رفت . چگونه می بایست به او بفهماند که از روی دوست داشتن دست به آن اقدام زده بود .

***

به سمت کمد لباس ها رفت شاید مجال فکرهایی که چون موریانه به جان مغزش افتاده بودند از خود می گرفت . 

مگر این خواب های لعنتی به جز درد ، سوهان روح و رسوایی قصدِ دیگری داشتند ؟ دستش را به دندان کشید اگر شهاب بداند چه می شود ؟

نا امید با نیم تنه ای برهـ ـنه خود را روی تخت انداخت . ممکنه است تمام گذشته اش را روی این زندگی بالا بیاورد ؛ وای چه می شود ؟ نه اینگونه نمی شود باید یک فکر درست و حسابی بکند . 

در که باز می شود تیز ، هراسان سمت در می چرخد و دست از سر جویدن ناخون های نداشته دستش بر می دارد .

 

شهاب که از چشمان گرد شده نائیریکا به صرافت افتاده بود گفت :

 

_نمی خواستم اینجوری بیام تو ، ببخشید !

 

 پس از حرفش در را آرام روی هم می گذارد و به آن تکیه می کند لابد باز هم صدایشان بالا می رود .

 نگاه برق افتاده ی شهاب که پوست خوش رنگ او را لمـ ـس می کند . لبخند کمرنگ می زند. نائیریکا به خود می آید و با حواس پریشان و دستان لرزان پیراهنش را سپر خود می کند او از این نگاه ها می ترسید ، دلهور می گیرد...

لبخند شهاب که نمکین می شود ، سر به زیر نزدیک می رود . و چه مسحور می کند آن نجابت...

نائیریکا با اخم و الکن می گوید :

_بـ... برو بیرون !

کسی چه می داند این مرد بیقرار نیاز می شود اما مغزش ، غریزه اش را نهیب می زند " حالا زود است ! "

جلویش زانو می زند و دستانش که میل عجیبی به پرسه و بـ ـوسـ ـه زدن روی شن های شانه های گندم گونش دارند ، غلاف می کند . 

 

_ببین من...

 

نمی داند با کدام کلمه به او حالی کند که از نظر او بیماری روانی ندارد ولیکن ممکن است در آیند آنقدر حاد شود که به چشم همه بیاید ؛ به خصوص اگر مادرش بفهمد باز هم مثل همیشه در زندگیشان سرک می جنباند و دوباره آن سر کوفت ِ کزایی را نثارش می کند ؛ " دیدی گفتم این دخترِ بدرد تو نمی خوره... دیدی گفتم وصله ما نیست... " .

دستانش را در جیب شلوار گرم مشکی ورنی اش می کند . 

سن چه بود که هر کس از راه می رسید به بهانه ی اینکه هم پیمان ها ، جوان و خام اند در زندگیشان دخالت می کنند و نصحت های خود را آنقدر ادامه می دهند که بین زوجین اختلاف ایجاد و آن ها را از یکدیگر دل زده می کند .

به چشمان سیاه اش که گرد استیزاء از آن معلوم است ، خیره می شود و به ناچار می نالد :

 

_من همه ی این کارا رو می کنم که تو حالت خوب باشه... واسه خوب شدن حال تو ، میفهمی ؟

 

نه او نمی فهمد ، وقتی اینگونه در چشمانت غرق می شود . با انگشتانش لبه ی تخت را به بازی می گیرد و برای فهماند عواطفش به شهاب ، آن شئ بی جان برای منتقل حالش و مهار قلب بازیگوشش ، انتخاب می کند . 

یعنی آگاه می شود که چه می خواهد ؟

چشم بر هم نهاده و محکم می گوید : 

 

_ دلم نمی خواد به گذشته م سرک بکشی ، دلم نمی خواد بفهمم رفتارام مثل یه روانپریشه که نیاز به...

 

نگاه یشان که در هم تلاقی می کند ؛ کودکان درونشان به خلوت یکدیگر رفته و بنا بر عشق بازی می گذارند .

شهاب دستش را جلو می برد و باز هم نمی داند او از وی چه می خواهد که این چنین سکوت کرده است و با نگاه اش حرف ها دارد .

کاش زبان بدن مونث ها همه یشان یکی بود . آن وقت بود که دیگر مجبور نبود ، بفهمد چه اجباری در تلویحاتی دارند که دانستنش سال ها زمان می برد !

همانا اگر او مانند اغلب دخترهایی بود که از رفتارش حین لمس لب با انگشت یا حتی لمس هر شئ دیگری دارند که انتقال احساس کند ، متوجه می شد این همان چراغ سبزی است که می گویید ؛ " با من چگونه باش ، مرا لمـ ـس کن و... " 

 ولی او فرق داشت ! نائیریکا نامعادله ای حل نشدنی بود که در کف حل کردنش هر روز تشنه تر از دیر روز می شد . حتم داشت اگر او نیز مانند هزاران دختری که زیر و روی کرده بود ، ساده حل می شد یقینا تا حالا تمام جذابیتش را برای کشف ژرفای فرمولش از دست داده و رهایش کرده بود . "صورتم را با دست می گیرد و می گوید :

 

_باشه هر چی تو بخواهی ، اما...

 

" صدایش در نطفه خفه و خیره ی مردمک او که در حدقه به رقص در آمده بود ، شد . حق با یاسین بود کلماتی که بعد از اما می آید مهم نیست ! کلمه ی اما به اندازه کافی رعب آور است که او را بترساند . "

 

با نگرانی به او زل می زنم ، انگار خیال ادامه حرفش را ندارد . نامرد کمر به شوکه کردنم بسته است . پیش دستی می کنم و می نالم :

 

_اما چی ؟

 

سرش را کج می کند ، دستش را به بازویم می گیرد و با خالی کردن نفسش که نشانگر پژمردگیش است سخنش از سر می گیرد .

 

_هیچی فقط می خوام بدونی من کنارتم .

 

لبخندی با آرامش مهمانم می کند که جوابش جز نگاه و نگاه بیش نیست . گونه ام را با انگشت شصت به بازی می گیرد و اندکی نزدیک تر می آید .

 

_لازم نیست با انکار کردن صورت قضیه رو کوچیک کنی یا با خودت بگی که " من بهتر از پس کارم بر می آم " ، "خودم یه پا مشاورم که به همه مشاوره می دم... "

 

چشمانم به آن گرد و در نهایت نمی توانم از صدای زنانه ای که برای خود ساخته است ، خنده ام را کنترول کنم . او دستم را خوانده بود ؛ بیچاره وی که از دست غر زدن هایم ، همه ی حرف هایم را از بر بود . تقصییر من هم نبود گاهی آنقدر حضورش کمرنگ می شد که نمی دانستم باید با که درد و دل کنم شاید اگر یلدا نبود تا به حال از زیر بار این زندگی استعفاء می دادم .

عقب می کشد و غرقِ نظاره ام می شود .

 

_به من می خندی ؟

 

پشت سر هم سر به نشانه مثبت تکان می دهم .

 

دوباره می پرسد :

 

_ به چی ؟

 

از گوشه ی چشمم قطره اشکی از ثورت بیرون می چکد . میان خنده ام بریده ، بریده ؛ می گویم :

 

_بـ... به... قیافه ی... تو...

 

چشمانش را با شیطنت ریز می کند و چروک هایش را با سخاوتمندی به رُخم می کشد .

 

_که اینطور...

 

روی تخت پخش می شوم و با حرکت دستانش رو پهلویم فراموشم می شود لباسی به تن ندارم .

 

_شهاابـ...

 

نفس ، نفس می زند و با رگ های خنده می گوید :

 

_جانم ؟

 

او می گویید " جان " و من شک می کنم آیا به راستی جان مردی می شوم ؟ 

در خود جمع می شوم و گاهی دست و پا می زنم شاید رهایم کند . دست می کشد و من مسخ شیطنت نگاهش می شوم . آخ که چقدر دوست داشتنی ، تن زدن به دریایی که آرامش محض است حتی اگر شنا کردن بلد نباشی...

 

_چیه چرا اینجوری به من زل زدی ؟

 

خیمه می زند در نی نای چشمانم و سکوت می کند . می ترسم غرق در دریایش شوم آن وقت مطمئنم دیگر هیچ غواصی مرا یاری ( کمک رسان ) نیست...

با لبخندی کوتاه ، دستی به میان موهای بهم ریخته اش می کشد و خود را از بستر جدا می کند . به نظرم او هم می ترسد... آری او از دختر بچه ی دم دمی مزاج چون من اطمینان ندارد ! حق با یلداست او مرا اینگونه آن هم نصف و نیمه با عقل نارسم تصاحب نمی کند... !

 

_اومـــ...

 

با نگاهم همراهیش می کنم ، به سمت میز توالت می رود و در همان حال که زیر چشمی من را دید می زند . یادآور می شود :

 

_مگه امروز قرار نبود با محسن و یلدا بریم بیرون ؟

 

هول می شوم و به ساعت ال ای دی پا تختی ، توجه می کنم . به عادت دیرینه دستی به صورتم می زنم و با گفتن " ای وای دیگر شد " از جایم می جهم . به قول او که دیگر هیچ وقت نیامد ؛ " چون تیری از گلوله برای شکار لحظه ها رها شدم . "

 

تند، تند لباس هایم را عوض می کنم و زیر لب غر می زنم :

 

_همه ش تقصییر تو بود شهاب... وای یلدا باز ، حرف بارم می کنه .

 

اگر اینار جلوی محسن تاب نیاورد و به من بگوید شوهر ذلیل آبرویم بر باد هوا می رود . آخر این چه دوست دهان گشایدی بود که نخود در دهانش خیس نمی خورد... ؟! عجب شانسی... عجب اقبال خوشی... !

 یک لنگه پایم را در شلوار دمپا می کنم و در همان حال کمد را بهم می ریزم ، شال آبی فیروزه ایم را نمی یابم ! یادم است چند دقیقه پیش از سرم بیرون کشیدم اما مگر فکر و خیال های احمقانه حواسی برای آدم می گذارد... ؟! با حرص او را صدا می زنم مصوب گم شدن وسایل و حواس من شهاب بود .

 

_شهاابـ... ؟

 

شلوارم را یک دستی بالا می کشم .

 

_جانم ، نفسم ؟

 

آهنگ صدایش که کنار گوشم بلند می شود ، از درب کمد سرک می کشم .

 

_شال آبی فیروزه ایم بودا ، همونی که امروز سرم بود... 

 

با چشمانش به چهره ژولیده ام ریسه می رود این را دیگر نمی تواند در نگاهش پنهان کند من تمام موج ها ، برآمدی و فرو رفتگی های آن آبی بیکران را می شناسم . در حالی که مثل دزدان سرک کشیده ، می گوید :

 

_خب... ؟

 

برندازش می کنم و ابرو نازک می کنم :

 

_خب به جمالت ، نیستش... !

 

شانه ای بالا می اندازد و بی قید جوری که جری ترم کند ، پاسخ می دهد :

 

_من از کجا بدونم ؟ یه جوری می گی هر کی ندونه فکر می کنه من هوتم و دزدیدمش... !

 

با دستانش شالی فرضی رو سر می کند و سر و گردنی برایم می شکند . امان از بذله گویی و شیطنت های محسن که به قدری چشم گیر است در دوستانش هم ریشه دوانده .لب کش آمد از خنده ام را با اخم مهار می کنم و باز مشغول می شوم . از او آبی گرم نمی شود و محال است من از وی کمک بخواهم .

 

پس از مدتی کلنجار با کمد و لباس ها ، آخر پفی کلافه می کشم و روسری مشکی ای را روی دست می اندازم . اصلا به درک که پیدا نمی شود... 

صورتم را دوباره بزک می کنم ، با کیف نیم باز و روسری به آستانه در که کنارش آینه قدی وجود دارد ، می روم .

 

_خانمِ حواس پرت ؟

 

نگاهم میخ آینه است . روسری را روی سرم عقب می برم تا موهای درشت فرم مشخص تر شود . و در همان حال با حرص می گویم : 

 

_منظورت عمه ی گرامیته؟

 

نزدیکم می شود این را از بوی عطر شیرین و خنکش متوجه می شوم . چروک مسخره ی کنار روسری و لغزندگیش آنقدر توجه ام را می چیند که متوجه دستی که شالی فیروزه ای را روی سرم می کشد ، نمی شوم .

با ابروهایی از تعجب بالا رفته خیره صورتش که روی کتفم می افتد ، می شوم . توجیه می کند :

_روی دسته مبل بود ، خانم بد اخلاق وقتی رفتی تو اتاقت خونه بابا جونت قهر... اونجا جاش گذاشته بودی .

دست از اشاره بر می دارد . او می گوید خانه پدر و من تنم رعشه می گیرد که نکند با او قهر کنم و خدایی نکرده چنان شود... !

زهله نصف و نیمه ترکیده ام را با قورت دادن آب دهانم به دست فراموشی می سپارم . 

 

تبسم ابله هانه ی زورکیم را با بوسه ای روی شانه ام جواب می دهد و سعی می کند ، خود داری کند در مقابل وسوسه ی برچیدن لب هایم .

عقب گرد می کند و می گوید : 

 

_ من پایین منتظرما ، بدو خانمی .

 

نگاهی به ساعت مچی اش می کند و از در خارج می شود . ولیکن صدایش که موج عجله گرفته بالا می رود تا دل من را از آینه بخت شومم بکند .

 

_ بدو دیره ، نائیریـ...

***

 

" با بوق سوم آن طرف خط جواب می دهد :

 

_بله ؟

 

دست از سر موهای خیسش می کشد و حوله را دور گردنش رها می کند . باید به خود بقبولاند وقتی کشوری حامی آدم هایش نیست چه فرقی دارد خارج از کشور چه باشند یا چه قیمتی روی خود بگذارند ؟ آن ها یه کارگر اجتماعی بودند و مثل تمامی آدم ها زیر سقف کبود یه جایشان را می فروختند ، این که جرم نیست ، هست ؟

دست به پیشانی بین ابروهای بغل کرده اش را مالش می رود ، شاید از همدیگر دل بکند . روی مبل با شبکه تلویزیون ور می رود تا شاید میل عجیب به فریادش را سرکوب کند .

 

_ منم ، مگه قرار نبود دیشب بنالی ببینم این قزمیت هاف هافو چی می خواد ؟

 

فرزین تک سرفه ای می کند و به خنده ای که فکر می کند لحن او را نرم می کند به حرف می آید :

 

_اخ... یادم رفته بود بهت بزنگم ، شرمنده تم . 

 

گوشی را بین سر و کتفش می گیرد و آب گوشش را با حوله ی دستی می گیرد . 

 

_بگو چی شده فرزین ؟

 

صدای بازدم محکم او از پشت تلفن در گوشی می پیچد و وی را مصمم می کند که خبرهایی که شنیده ، حقیقت داشته است .

 

_فرزین ؟ لال مونی نگیر بگو باز دستم تو کدوم پوست گردو گذاشتن ؟

 

آن ور خط با احتیاط و مکث نچندان طولانی که کاسه صبرش را لبریز می ساخت . جواب داد : 

_آروم باش تا بتونیم دو کلوم حرف منطقی باهم بزنیم .

 

تلویزیون را خاموش می کند ، این شغل اعصاب خورد کنِ تجارت اول آخر دمار از روزگارش که در می آورد ، هیچ... دودمانش را به باد می دهد . کنترول را گوشه مبل شوت می کند .

 

_خب ، آروم شدم . می شونم ، بگو ؟

 

چشمانش را روی هم می گذارد تا به اعصاب دم صبحی اش گند نزند و آن کیف شبانه اش نخوابد .

 

_ چیزی نشده باز همون آش و همون کاسه ، سید خالد و یکی از مشتریا جنس رو پس فرستاده !

 

دندان قروچه می کند باز زیر پوست مشتریانش آب رفته است ؟ غرولند می کند :

 

_باز این مردک چی می گه ؟

 

فرزین مکثی می کند تا او از جوشش خشم آرام بگیرد .

 

_اگر فقط منظورت شیخ خالده ، باید بگم می گه عروسک های پرتر واسه توریستا می خواد . می گه اینا کارش رو راه نمی ندازِ ، ضعیف هس...

با پرخاش میان حرف او می پرد :

 

_ضعیف... ؟ اون مردک اگر آدما رو با خر اشتباه نگیره ، اینجوری نمی شه الان می گه ؟ اون وقتی که واسشون له له می زد سایز مینی علاء بود ولی الان که حرص و طمعش واسش شکم بالا آورده دو ایکس لارج می خواد ؟ مگر لباسن ؟

 

گوشی به دست سرپا می شود ، در هال قدم رو می رود و ادامه می دهد :

 

_ببین فرزین من با این یارو آبم تو یه جوب نمی ره . هر سری دار من رو می زاره تو منگنه که به خواستش برسه . من جنسام خوبه فقط اون عرب پاپتی جدیدا خوش اشتهاء شده... بگو بر دنبال فروشنده دیگه .

 

فرزین با احتیاط خاطر نشان می شود :

 

_اما اون پولش نقده و خوبم پیاده می شه !
در جایش می ایستاد ، گوشی را در دست جابه جا می کند شاید از این دست به آن دست فرجی شود و اشتباه شنیده باشد . برای یک تاجر چون او که شغل پرمخاطره ای داشت پس فرستادن کالا چیز کمی نبود به خصوصا رضایت مشتریان خاصش....

لب باز کرد تا محکم حرف بزند اما از ذهنش گذشت ؛ " آن پیر خرفت که فقط هنر عیاشی و شکم گنده کردن را دارد . برایش سودمند است اما با این شرایط و دبه کردن نمی توانست کنار بیاید .

 

_الو ، هستی ؟ الو... ؟

 

دستی کلافه بین موهایش می کشد حالا باید دل را به دریا می زد و جواب درست و درمانی تحویل فرزین می داد . علل خصوص که با از دست دادن شیخ باید قیمت سنگینی را در آیند متحمل می شد ولی هر چه باشد بهتر از اعصاب درب و داغون است .

 

_ هستم ، ببین فرزین من تصمیم رو گرفتم جهنم و ضرر...

 

دستش را عصبی تکان می دهد و با صدای نچندان بلندی که سعی در کوتاه کردنش دارد می افزاید :

 

_دیگی که واسه من نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه . اگر هر بار بخوام واسه چندر غاز به مشتریا بهای گزاف بدم یا باج چیز از اعتبارم نمی مونه . بهش بگو دیگه دور من رو خط بکش چون مشتری نیست که اگر بود این رفتار غیرحرفه ای ازش سر نمی زد...

 

_ خیلی خب ، حالا تند نرو... !

 

فرزین صدایش در گوشی دور می زند ؛ انگار که تمام داد و بیدا ها وی را با فاصله دادن تلفن جبران کرده است .

 

به سمت آشپزخانه می رود باید لیوانی آبی خنک مهمان جسم برآشفته اش نماید ؛ شاید اندکی از التهاب درونش را کم کند . کاش فرزین اینقدر با زبان نفهمی اش بنزین روی آتش زبانه کش درونش ، نریزد .

 

_فرزین... فرزین... فرزین ؟

 

_چیـــــه ؟

 

درب یخچال را باز می کند و در حین اینکه بطری را خارج می کند ، می توپد : 

 

_ من می گم نره تو می گی بدوش ؟ 

 

فرزین طاقتش طاق می شود و می گوید :

_من می گم با این شیوه پیش بریم تمام مشتریامون از دست می دیم... فکر کردی فقط ما تو کار صادرات پاچه و مخلفاتشیم ؟

 

بطری را سر می کشد و با پشت دست دهانش را پاک می کند .

 

_همین که گفتم ، هر چی فرصت بود ، دادم... اگر هر بار اشتباه آدما رو ببخشی ، عادت می کنن مدام اشتباه کنن به فرج اون بخشایش اولیه . اما دیگه از این خبرا نیست باید همون وقت که آرق بو دار می زد بهش می فهموند که همیشه از غذا لذیذ خبری نیست . 

 

پف صدا دار فرزین که در تلفن طنین انداز می شود نمودگر بحث بی نتیجه با اوست ، وی یک خود رٵی به تمام معنا بود...

 پس مسیر حرف را تغییر می دهد و سخن کوتاه کرد :

 

_اوکی حالا حرص و جوش نزن این موضوع رو خودت با جان حل کن . بگو ببینم کی بلیت داشتی باید مدارک رو جور کنم .

 

صندلی را عقب کشید و بطری را سر جایش می گرداند .

بازدمی رها می کند ؛ بازگشت... آن هم به ایران... وطن و آن خاطرات چرکینی که قلبش را به بازی می گرفت !

 

_واسه فردا ، پس فردا ردیفش کن .

 

_عزیزم ؟

 

گوشی را فاصله می دهد ؛ آه گندش بزنند باز صدای بلندش کار دستش داده است . 

 

صدای ظریف معشوقه اش در آن لباس حریر کوتاه که خساست خیاط را نشان می داد ، داغ دلش را تازه کرد و پس از یک خداحافظی سرسری از فرزین تماس را قطع می کند .

 

_زود بیدار شدی !

 

گوشی را در جیب شلوار گرمکن سورمه ایش سر می دهد و به چشمان خمار و خسته او که خرامان به سویش می آید ، می نگرد .

 

به سمت قهوه ساز می رود و می گوید :

 

_خوابم نمی اومد ، چند جا هم کار دارم زودتر بیدار شدم به همه شون برسم . 

 

انگار که چیزی یادش آمده باشد ، اخم و عقب گرد می کند ، برای اطمینان می پرسد : 

 

_تو از کی اینجا واستادی ؟

 

دستان سفید دلبرش که دور گردنش حلقه می شود مجال حرف بیشتر را از او می ستاند .

 

_ با صدای سر و صدات بیدار شدم . گفته چی شده باز آمپر چسپوندی و صدات رو انداختی پس سرت ، این که امدم ببینم چه خبر شده کل سحر نمی زاری یکی بخوابه... !

ساعت از هشت می گذشت آن وقت کله ی سحر بود... ؟ ! چشمانش را ریز می کند این جوابی نبود که دنبالش است . او را از خود جدا می کند .

 

_ گفتم از کی اینجایی ؟

 

لبخند دخترک از چهره ای جدی او جمع می شود و تیز جواب می دهد :

 

_تازه یه چند دیقه اس !

 

لبش را داخل دهانش فرو می برد چه زود وسواسی شده است . وی را که درمانده شده است ، برانداز می کند و نادم می گوید :

 

_بیا اینجا ؟

 

با دستانش آغوشش را باز می کند و اشاره می زند . 

گاهی مهربانی از سر ترحم نیز بد نبود... حداقل برای یک هم وطن جذاب که او را از گذشته دور می کرد .

دستی درون موهای لخت بور او که تا میانه کمرش کشیده شده بود ، می برد .

 

_هیچ وقت بی اجازه وارد حریم خصوصی من نشو . می دونی که عصبیم می کنه ؟

 

سرش را به نشانه مفهوم بودن بالا و پایین می برد و با لحنی دلکش به همراه عشوه ی ماهرانه می نالد : 

 

_چشم بدعنق...

 

خنده ای از سر قلقلک سینه ی ستبریش سر می دهد و تسلیم وسوسه ی زنانه او می شود . "

 

***




نوع مطلب :
برچسب ها : وابند، رمان عاشقانه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
دوشنبه 30 اسفند 1395 09:36 ب.ظ
عالی...✌
دوشنبه 30 اسفند 1395 01:08 ب.ظ
ای جان ... زودتر ادامههه
یکشنبه 29 اسفند 1395 02:25 ب.ظ
عزیزم قلم گیرایی دارید . تبریک میگم
شنبه 28 اسفند 1395 11:03 ب.ظ
کارت بیسته عزیزم مشتاقم
شنبه 28 اسفند 1395 09:57 ب.ظ
این رمانتون عالیه با اینکه جلد اول قبلا خوندم اما بازم میخوام بخونمش قلمتون هر روز بهتر از قبل میشه جز نویسندهای عالی هستید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر