تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - رمان انلاین : وابند _ فصل اول_پارت اول
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
#نویسنده :  (afra)

#رمان : وابند     
      
#ژانر:اجتماعی/روانی 

#آدرس چنل رمان وابند:
http://telegram.me/Shabsardroman

خلاصه : این داستان حکایت دختری است که برای رهایی از بند فشار و ظلم های نابجای خانواده اش با کسی که فکر می کند می تواند ریشه های از هم گسیخته زندگی او باشد از خانه متواری می شود.اما روزگار با او یار نبوده و از چاله به چاه می افتد وقتی که برای فروش و استفاده از جسمش او را به شیخ های عربستان فروختند... اما او تنها قربانی خی*ان*تمردانی که نیاز ، یک ناز هستند ، نبود...

مقدمه:دو نفر درخفا، یکی بوی اجبار و زندگی سراسر ترس از سنت و دیگر با هـــ ــوســ ـــی مردانه که یکی شدنشان می شود من و امثال من...

طرد شدم برای جنسـ ـیتم... عذاب کشیدم و لایه و پوسته ظریفم را از دست دادم...آنقدر زمخت شدم که کودک بازیگوش خیالم کنج مغزم کز کرد برای همین دیواری بلند کشیدم برای تمام پیجک های متظاهر عاشقی که دیوار شناس نبودند . اما گاهی هر کاری هم کنی ، هر چقدر هم خودت را نگهداری و آن طرف دیوار مقاومت کنی... بلاخره یک نفر پیدا می شود ؛ کسی که از جنس دیوار است و دیوار مقابل خوشبختی اش را می شکند...من نفهمیدم از کجا و چوب چه را خوردام فقط می دآنم که فکر می کردم تو دیواری هستی در امتداد کامل کردن رویاهای خوش دخترانه ام... اما نمی دانستم بهای یکی شدن روزی دو خط موازی باشد...

به امید وابندی دوباره اینجا زنی عاشقانه هایش را فلک می کند... 

 

 

_توضیحات:

_وابند یعنی محل رسیدن دو دیوار به یکدیگر می خواستم نامش را هبائب بگذارم اما با خودم فکر کرد این موضوع به جلد سوم رمان بیشتر می خورد .

_نائیریکا یک نام اصیل پارسی است که به معنای پاکدامن می باشد .((در فرهنگ ایران باستان دختری زیبا و دانا که پس از مرگ برشخص نیک گفتار و نیک کردار و نیک پندار ظاهر شده و او را از پل چینوت (صراط) می‌گذراند.))

فصل_اول(جوانه یک عشق )

 

نگاهم را از پنجره می گیرم ، باید عادت می کردم به جای خالی آدم ها... چقدر سخت بود و سخت خواهد شد تا به خودت بجنبی زمانِ آن چنان انگشت به دهانت می گذارد که نمی دانی خوشحال باشی برای داشتن زیبایی ، خوشبختی ،مال و امول و یک شریک زندگی عاشق یا غمگین و نالان باشی برای از دست دادنشان...

هیچ وقت نمی شود به چیزهای فانی دل بست... یک عشق هر قدر هم جاودانه در قلب کسی بماند باز هم دلیلی پیدا می شود که روزگار نامروت ، شریک زندگیت را بدزدد .

" قدم هایش را تند بر می دارد باید کار را یکسره می کرد . مدت زیادی می گذرد که در انتظار این خلوت مانده است . شاید همه چیز از امروز صبح شروع شد... بوی عطر شیرینی را چشانده بود که حل شد در چهارچانه ی های چهارشانه مردی را به کامش تلخ کرده بود . "

 

_عزیزم ، کجایی ؟

 

صدایش را می شنونم باز هم مرا غافلگیر می کند و از در نیم باز اتاق سرک می کشد :

 

_به به چشمم کف پاتون... نمی شه جواب من رو بدی ماه پیکر ؟

 

با کلمه ای که به من نسبت داده است ، چشمکی حواله ام می کند و شاداب با تن صدایی که شیطنت ازش می چکد ، می گوید :

 

_عافیت باشه خانمی ، معلومه شب خوبی رو...

 

مجال خوشمزگی نمی دهم و معترض می شوم ، شانه ام را سمتش نشانه می روم اما او دستم را می خواند ، از سن و سالش خجالت نمی کشد و با صدای بلند در حالی که سرش را می دزدد ، می خندد و من چقدر زود ، دلم ضعف می رود برای بوسیدن جا جای صورتش...

لبخندی بی اراده روی صورتم می نشیند ، سرم را به افسوس و خوشی فانی تکان می دهم . به صورت خسته ی قاب گرفته ام در آینه چشم غره می روم . گرد پیری گرفته ام... دستم را روی چروک های پیشانی ام می کشم . همیشه می گفتی ؛ دوست داری با یکدیگر پیر شویم و من چقدر ابلهانه باور داشتم که ماندنی هستی برای دل ساده و بی نوایم .

چقدر احمقانه که هر روز صبح استرس داشته باشی چگونه از خواب بیدار شوی ، چه غذایی را بپزی که به دل بنشیند و چقدر ظالمانه که با شوق و ذوق موهایت را رنگ ، صورتت را آرایش ، کنی اما کسی که باید متوجه شود ، نمی شود جوری که دقتش را از تو می گیرد و نصیب دختر همسایه می کند .

آه... بی مهریه های کسی که از صمیم قلب می خواهی یش ، نبض زندگیت را در سینه خاطرات به زنجیرِ بازی می گیرد و روح را از تن بیرون می کند .

زمان که می گذرد و چشم هایم به روی حقیقت تلخ زندگی باز می شود تازه به جایگاهمان پی می برم . کسی که قلب تپنده یک خانه باشد باید همیشه عطر عشقش را در بوی سیر و پیاز داغ ، حفظ کند و وقتی که به خانه حیاط می دهد باید حواسش باشد صدای شستن ظرفش بلند نشود ، چون مردی گوشه ی مبل خوابش گرفته...

گاهی با خودم فکر می کنم اگر آدم ، آدم بود شاید چون حوایش فقط یک هوا داشت آن هم هوای آدمی که اگر حوای دیگری وجود داشت ، عشقش را به آغـ ـوش سیب سرخی می فروخت .

پلک بر هم می فشارم و بغض کوچکی را که در پس گلویم بالا آمده با لیوانی از هوا پایین می رانم . این موهای مشکی من عجیب به دستان بی مهرت عادت کرده بودند . دستی بر پیج و خمشان می کشم و از کمرگاه به میان دستانم می گیرم و مصمم تر می شوم در کوتاه کردنشان ، آری باید کوتاه کنم دستانت را... دستانی که " دوستت دارم " هایش را در میان موهای زنی دیگر جا گذاشت .

***

_می خوام چشمات رو ببندی و سعی کنی بخاطر بیاری تمام اون اتفاق هایی رو که واست افتاده . پس آرامشت رو حفظ کن ، فکر کن تو این اتاق کسی نیست . فقط خودتی و در و دیوارای اینجا .


همراه با حرف هایش توجه ام را به شهاب می دهم او نیز مصر گردیده که به حرف های پسرکِ لاغرِ روپوش سفیدِ روبه رویم عمل کنم . چشم هایم را می بندم و هر آنچه او می گوید را انجام می دهم ، مرحله به مرحله . 


_آفرین خوبه ، فکر کن تو یه اتاق خالی هستی . رو به روت یه تلویزیون قدیمی مجسم کن...


مکث می کند تا من شش دانگ حواسم را به کار بگیرم . نمی دانم باید چه را تصور کنم ؟ در و دیوارهای کدر اتاقی که خلاقیت طراح سیاه دل و افسرده اش را به رخ می کشید یا آن تابلوی لیلی و مجنون که روی دیوار سمت چپ درست مخالف میزکار اشباع از لیوان و پرونده با سخاوتمندی به دلبری از یار افسانه ایش مشغول بود !


_خب ، حالا سعی کن تلویزیون مورد علاقت رو روشن کنی و فیلم زندگی خودت رو تصویر سازی کنی ، می تونی صداهاشون کم کنی یا زیاد . می تونی تصویر هر جا رو دوست نداری کمرنگ کنی اصلا می تونی دیالوگاشونم تغییر بدی و هر جا اذیت شدی حذف کنی یا عقب و جلو ببریش...


پوزخندی صدا دار مهمان لب های می شود . تلویزیون و سریال های شیرینش کجا که ته ی هم قصه های تلخش هم خوش است... و ورطه ی زندگی باتلاقه گونه من کجا که با هر تلاشی مرا بیشتر به قعر کثافت می کشاند !

حدس می زنم موج تمسخرم سلول به سلول به گوشش می رسد که دست از عمل محو کردن آهسته ، آهسته ی خاطراتِ تیره ام می کشد .  


_برای امروز کافیه... !


چشم هایم را باز می کنم و اولین چیزی که توجه ام را جلب می کند اخم های درهم تنیده ی شهاب است در آن کت و شلوار اسپرت آبی کاربنی که با رنگ لباس زیر مشکی اش چشم هر دختری را با خود درگیر می سازد .


_یاسین جان واقعا نمی دونم چی بگم...


چقدر صدایش خسته به گوش می رسد... از من خسته است یا زندگی ؟ 


با چشم دنبالش می کنم . پسرکی که تازه نامش را شنیده بودم به میان حرف شهاب می پرد و همان طور که از پشت میز بیرون می آید ، لبخندی دوستانه می زند و می گوید :


_بهتره هر روز تمرین کنه اونقدری که تمام چیزهایی رو که تو خاطر ، داره پاک شه . هر بار یکی از آپشنایی رو که گفتم انجام بده . به مرور زمان ، به جایی می رسه از همه کابوس ها ش خلاص می شه .


مگر امکان داشت ! گذشته ای که هنوز که هنوز است ، پرونده اش باز بود را بسته ؟ مگر ممکن است آن " زمان " مزخرفی را که بر زبان می رانند به من آرامش دهد ؟ من که چشمم آب نمی خورد به گذشته ای که سراسر ترس و تاریکی است ، باز نگردم... من تکلیفم با گذشته معلوم نیست و تا مادامی که آن را حل نکنم نمی توانم درگیر آیند و زندگی شوم .


" از جایش بلند می شود ، بدون توجه به پسرکِ چشم مشکی که روی صورت سفید و گردش تبسم نشسته و در حال فشردن شانه های شهاب است ، بیرون می رود . دوست نداشت آن لب های کوچک که مدام روی هم به رقص در امده بودند را بفهمد چون می دانست چیز جزء امید واهی عایدش نمی شود .

  آن ها چقدر سرخوش هستند که فکر می کنند تعمییر کردن یک بزرگ سال راحت است . چطور با خود گمان کرده اند با تداعی آن همهِ زخم ، جای ردهای شلاق روزگار از تن او زدوده می شود ؟! واقعا علم داشت به کدامین سوی می تازید که درک نمی کردند ، درد جسم یک انسان را می شود با زمان ، تمرین ، دارو درمان کرد . اما مرگ روح را نه... حالا بماند که گاهی زمان هم خودش زخم می شود برای بعضی ها... 

 دنیای ماشین ها آنقدر با دانش تکامل یافته است که اکثر تحصیل کردگانِ مملکتش گمان می کنند انسان ها نیز مانند ماشین اند ؛ نه حسی... نه فکری ! پس طبق برنامه ای که به یکی شان می دهند می توانند دیگران را برنامه ریزی کنند . به راستی که مشکل درد محبتِ بنیان خانواده که مانند هر کالایی برچسپ محتوایش است را هیچ مهندسی نمی تواند حل کند... هیچ مهندسی... !"


_نائیری... مگه با تو نیستم ؟


دستش که دور مچم گره می خورد از خشونتش عاصی می شوم و با چهره مچاله شه دستم را بالا می آورم ، تقلا می کنم :


_شکستی دستمو ، ولم کن... !

چشمانش را محکم روی هم می فشارد و دم و بازدمی می گیرد تا به خود مسلط شود . با ملاطفه لب تر می کند و می گوید :


 


_عزیز من ، تو چته ؟ ! چرا واسه درمان همکاری نمی کنی ؟


 


نگاه از ساحل چشمانش می گیرم ، دندان روی هم می فشارم و چینی بر بینی ام می اندازم . اگر نخواهم با روش مزخرف آن ها خوب شوم باید چه کسی را ببینم ؟


سکوتم که بیش از حد طولانی می شود ، دستانم را در دستانش قفل می کند و می نالد :


 


_باشه حرف نزن ، اما من هر کاری می کنم برای آرامش تویه ، می خوام از شر کابوسات خلاص شی همین...


 


از دست آزادش که با ضرب پایین می اندازد و حرصش را بر صورت هوا خالی می کند چشم می گیرم . ابروهایم که حتم دارم همدیگر را به آغوش کشیده اند ، طلبکارانه بالا می اندازم و می غرم :


 


_به من گفتی بیا بریم خرید ! اون وقت سر از مطب روانپزشک در می آرم ! مگه من روانیم ؟


 


به دنبالش کشیده می شوم ؛ دارد از زیر حرف هایم شانه خالی می کند . انگار دوست دارد با فرار از آنجا قایله را ختم کند . سعی می کنم بدون توجه به عابرین فضول از دستش خلاص شوم . دستانم را پیچ و تاب می دهم تا از گرمای متصاعد شده از وی رها شوم . نفسش را پر صدا بیرون می دهد و من ضعف می کنم... شک دارم ، آری شک دارم او خود هوا است که با بازدمش ، دم هایم را وابسته اش کرده . با سری چرخیده به عقب و صورت درهم ، متذکر می شود :


 


_مگه هر کی می ره پیش روانپزشک روانیه ؟ پس این همه آدم که روی کره زمین به همچین جاهایی مراجعه می کنن ، روانی هستن... ؟


صدایم از حد معمول بالاتر می رود وبا پرخاشگری می گویم : آره !


 


به ماشین می رسیم ، شنانه ام را می گیرد و از آسمانِ نگاهِ نیلگونش به قهر چشمانم پلی می سازد و با آرامش جواب می دهد :


 


_ دِ ، نه عزیزم ، نه خانمم ، تنها دلیل بر طرف کردن مشکلشون وقتی تو نمی خوای به من بگی چته خب من از کی می تونم کمک بگیرم جز کار دونش ... ؟!


 


صورتم را با دلخوری سمت دیگر می گیرم و دست به سینه می شوم . دلم نمی خواهد نگاهش کنم ممکن است مثل ماهی تشنه ی آب بیقرارش شوم . اخم هایش را دوست دارم ، شخصیتی آرامی و پر شیطنتی دارد بر عکس من که همیشه لجبازم ، نا آرامم و گوشه گیرم ! او اکثر وقتش را در جمع و میان دوستانش می گذراند . کم عصبانی می شود اما وقتی هم عصبانی و منفجر می شود ، رِبّ و رُبّ نمی شناسد درست نقطه ای مقابل من !


درب ماشین را باز می کند و وادارم می سازد به نشستن . پشت رول جاگیر می شود و گوش زد می شود :


 


_به جای اخم و تخم اون کمربندت رو ببند . بریم خونه باهم حرف می زنیم .


 


دنده را که یک می کند من نیز روی دنده لج می روم و با رویی ترش از او صورت می گیرم .





نوع مطلب :
برچسب ها : وابند، روانی، عاشقانه، اجتماعی، افرا، رمان،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
دوشنبه 30 اسفند 1395 01:08 ب.ظ
جان جان جان
یکشنبه 29 اسفند 1395 02:26 ب.ظ
تازه خوندمشون ، منتظر ادامه شم
افرا لطف دارید
شنبه 28 اسفند 1395 11:15 ب.ظ
سلام عزیزم ، خوبی؟ دیگه نیستی؟ چیزی شده؟ به گروه یه سری بزن کارت دارم خانمی :)
شنبه 28 اسفند 1395 09:58 ب.ظ
سلام افرا خانم ، ستاره سهیل شدین .موفق باشید و قلمتون سبز باشه .
افرا سلام . همچنین
شنبه 28 اسفند 1395 09:49 ب.ظ
عاشق اینجور رماناممممزودتر بزار
افرا حتما...
شنبه 28 اسفند 1395 09:46 ب.ظ
موضوع جالبیه
افرا لطف دارید
شنبه 28 اسفند 1395 08:47 ب.ظ
وای وای واییییی
افرا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر