تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - رمان انلاین : اشك آتش_فصل اول_پارت1
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
رمان: اشک آتش
نویسنده: Afra 

ژانر: درام ، عاشقانه

چنل تلگرام اشک اتش
http://telegram.me/romanashgk

خلاصه رمان:

سارینا دختری است ثروتمند و وارث زیبایی غربی... دختری بی غل و غش که مورد توجه بسیاری قرار دارد و در این میان بدلیل شوخی احمقانه ای طعمه هوس مردانگی شخصی به اسم آوش می شود که رفته رفته شیدای دخترک لجباز و یک دنده می شود . در این میان وجودی مردی به اسم عرشیا تعصب و غرور مردانه آوش را تحریک می کند تا جایی که آن ها یکدیگر را به طرز وحشتناکی از دست می دهند و زان پس دختری که دیگر جسم و روحش را باخته سر بر انتقام بر می آورد ....

**

اسیر شده ایم ماننده ماهی در دستان آب ، نه دل ماندن و بی مهری داریم نه دل رفتن و هراس از تنهایی مردن...
بدبختی هایم که یکی دوتا نیست! عاشق می شویم ، تهش هوس می شود و از تمام آدمای زمین روی برمی گردانیم.
یک نفر اشتباه کرده و دل را به ما گرم می کند، دلسردش می کنیم از تمام دلگرمی های زندگی...
خیانت می بینیم ، خود و دیگران را قربان شعله های خشممان می کنیم...
قضیه اینجاست که با وجود بطن عمیق فاجعه دست نمی کشیم و قربانی غرور احمقانه یمان می شویم تا شاید بخشی از درد ها ، خیانت و رنج هایی که متحمل شده ایم جبران کنیم آن هم به قیمت گزافی چون زندگی کسی که دیوارهای فاصله و خفغان را فرو ریخت تا تو را از انزوا بیرون آورد...
" تو یک اتفاق بودی... دلسپردنم را می گوییم که گاهی باران را بهانه جسته و تمام کوچه پس کوچه های خاطراتمان را خیس و نمناک می کند به امید آنکه شاید دوباره چتری بهانه باشد برای کنار هم بودن... می خوام اعتراف کنم زندگی من بی تو طعم غزل های حافظ را گرفته ؛ نمی دانم چرا فال من بی تو محتوایش خوش نیست ."

نه چایِ گسِ فنجانم می چسبد...
نه تلخی شکلات... نه!
دیگر هیچ مزه ای به نابیِ طعمِ بودنت نخواهد بود...

نگاه اش هنوز قفل آن در کزایی شده ؛ همه در تب جنب و جوش هستند اما هیچ کدامشان حاضر نیستند به او بگوییند چه بر سرش امده است . دکتر از اتاق بیرون می زند ولی سرش را برای حرف های احسان با تاسف تکان می دهد . چه خبر شده است ؟! زور می زند از صندلی جدا شود ولی انگار صندلی خیال ندار از هم آغوشی با او دست بکشد . اشک اش از ناتوانی جاری می شود و با دهان خشک شده سعی می کند یکی از دوستانش را متوجه خود کند . اما کاری بس بی فایده بود چون انگار روحی شده بود بی جسم که هر چه تقلا می کرد به چشم هیچ کس دیده نمی شد . 
صدای نگران احسان که چشمش به سارینا خورده بود بلند شد : 

_سارینا ؟  

جسم نیم بیهوش او را در بغل گرفت و چند ضربه به صورت کبودش زد . ناله ای خفیف کرد و میان پلک های خسته اش را باز کرد . باید بپرسد اینار شوخی نیست ، اگر او نباشد دیگر مرگش حتمی است... زور می زند به حرف بیاید اما مگر اشک های لعنتی مجال می دهند ؟ 
احسان سرش را به سینه می فشارد ، حالا چگونه به او بفهمند این زندگی سر مدارا با او ندارد .وای خدا... وای که اگر بداند... می میرد به خدا می میرد این دختر دیگر کشش بیش از این را ندارد . 
انگار طوفان چشم هایش بیخیال ساحل پیراهن سیاه احسان نمی شوند . 

_آروم باش ، هیچی نیست... آروم . 

ناز و نوازش نمی خواهد او فقط او را می خواهد این چیز زیادی است... ؟!
دستان احسان که به همراه لحن مغمومش روی موهای عریان گشته اش نشست ؛ با تمام قوا هق هق کرد و لباس او را در مشت فشرد . همه دروغ می گویند اما دل او که دروغ نمی گویید... حتما یه چیزی هست وگرنه شور به دلش نمی نشست .  
احسان با اشاره نیما که حسابی چهره اش مشوش بود ، سارینا را از خود جدا کرد . اشک های او را با دست پاک کرد و سعی کرد دروغ که حتی باورش هم محال بود ، به او بخوراند : 

_حالش خوب می شه و قرار نیست هیچ اتفاقی بیقته ، فهمیدی ؟ 

بی حال اما مصمم به چشمان قرمز او نگاه کرد و با صدای لرزان و از ته چاه بلند شده به حرف می آید : 

_را... راست می گی...؟ 

احسان کلافه شد ، رو نداشت بیشتر از این دروغ بگوید . نگاه از چشم های منتظر او گرفت . آخ که چقدر انتظار آدم را پیر می کرد بخصوص که آن انتظار ، انتظار عشق باشد و سال ها در سینه خاک خورده باشد... 
صورت احسان را که دزدیده بود به سمت خود گرداند و پر بغض نالید:
 
_پس چرا ، اگر هیچ اتفاقی نیفتاده ، دکتر... 

دستان رعشه گرفته او را بوسید و با لحنی غمگین به میان حرفش پرید : 

_ترو خدا بس کن... بس کن.. یه بلایی سر خودت می آری . 

 چشمان حیرانش را با سر و صدایی که از سمت آن اتاق که عزیز جانش را برده بودند و حال با برانکاری که ملحفه ی سفیدی رویش کشیده بود از آن خارج می شد ، داد . 

_ا...ا... احسان...؟ را با پشت پا بست و تلو خوران به سمت پیانوی رویال سفیدش رفت .

دستانش روی برجستگی و فرو رفتی هایش به رقص در آورد . آهی جگر سوز باعث شد چشمانش روی هم برود ، سپس از پشت آن پلک های مژه فر خورده دانه مروارید درشتی روی صورتش غلتید و تا انتهای چانه اش رودخانه ای کم آبی را طرح زد .

لب هایش روی همدیگر به لرزه افتاده .

چقدر خسته بود از فردایی که هیچ خورشیدی در آسمانش طلوع نمی کرد . پشت صندلی نشست و خیره عکس روی پیانو شد .

 

_تولد مبارک خانمی...

 

 تنش به رعشه نشست ، چه کابوسی بود این زهرماری ! بطری اسکاج نصف نیمه اش را کنار قاب عکس سفید گوشه مشکی گذاشت . لبانش روی هم لغزید هر چقدر سعی کرد تا با فرو دادن آن ها در دهانش ، جلو بمب فریادهایی که از حلقش صخره نوردی کرده بودند و دلشان برای فتح قله ی غرورِ متزلزلش لک زده بود بگیرد ، نتوانست و این بار بمب های اندوه گرفته سر شکسته از فتح ، در سکوت از دریاچه ی خاکستری پر از درختان سوخته و بی رنگ و روح پایین رفتند .

صفحه چوپی را بالا برد و روی ردیف کیبرد سیاه و سفید دست کشید .

 

_ببینم اصلا می تونی باهاش کار کنی خانم خانما یا فقط خون ما رو تو شیشه کردی ؟ 

 

خاطرات دور و نزدیک خیال رها کردنش را نداشتند . لعنت به مشروب که فقط اثر موقت داشت... لعنت به درد دوچندان و وحشتناکی که بعد از خلسه می آورد .

دستش را روی کلیدهای خوشبختی و بدبختی ها به حرکت در آورد اما زور فشار و بیقراری دلش امان دقت را از او ربوده بود .

یکی از دستانش را به شدت روی قلبش کوبید باید خفه اش می کرد که چرا وقتی که باید آرام بگیرد ، سکوت نمی کند و فقط رسوایی به بار می آورد . حالا که دستش به آن تکه گوشت گداخته نمی رسید ، پیراهنش را در دستانش مچاله می کند و با بینی بالا کشید و پس زدن به شدت اشک هایش شروع به لمس نُت ها می کند اما چشمان تارش اجازه دید بیشتر را برای نوازش گردها نمی دهد .

 

_هرجا بری می آم ، دلگرم و بی قرار...

 

***

_سارینا خانم ؟

 

تقه ای ریتمیک دوباره در را نشانه رفت و سپس صدای آرام زیور :

 

_ خانم جان... بیدارین ؟

 

سرش را در کتفش فرو برد چند دقیقه ای است صدای خدمتکار از بیرون اتاقش روی اعصاب نداشته اش خط کشیده . یکی از دستانش را در همان حالت که به علت خوابیدن دردناک و سوزناک شده است با صورت درهم شده از زیر سرش خارج می کند . از حالت کوفتگی که تنش را احاطه کرده دستان را از دو طرف کشید و به همراه آوای " اومـ " که از دهانش خارج کرد ؛ شانه های نحیفش را بالا برده و سپس دستانش را از گراند پیانو آویخت . 

 

زیور سرش را نزدیک در برد و به امید پاسخِ شخصی که در ورای در می پنداشت خواب است ، به همراه چند ضربه مخاطب قرار داد : 

 

_خانم جان ، می تونم بیام داخل ؟ 

 

پلکان بی رمقش را باز و در جستجوی چیزی که خود هم نمی دانست روی کیبرد را جست و جوی کرد . صدای مثل کشیدن دسته ی در فضا پیچید . سرش را نیمه تا جایی که از پشت پیانو به ورودی اتاق دید داشته باشد بالا گرفت و قبل از دخول زیور و نافرمانی وی با بوق ممتد راننده احمقی که خیال ناپرهیزی نداشت . غضبناک منفجر شد : 

 

_اه ، نمی ذارن بخوابم ، نمی ذارن !

 

_خـانم جـا...

 

با دیدن پایی که بین در خودنمایی کرد دندان قروچه ای کرد و قبل از سخن کوتاه کردن قرناق تمام حرصش را با وجود گرفتگی گردنش که خم به ابروهایش دوانده بود در صدایش ریخت.

 

_کی بهت اجازه ی داخل شدن داد ؟ کی می خوای یاد بگیری آدما حریم دارن زیور ؟ !

 

بسته شدن ناگهانی در و دست پاچگی زیور ، پوفتی کلافه و پوزخندی صدا دار روی صورتش نقش بست . 

زیور با گرفتگی زبان همراه مکثی که قصد داشت مثلا آب ها از آسیاب بیفتد ، گفت :

_چ... چیزه ، آآخه ، خانم...

 

 حال که اندکی هوشیار گشته بود با گرفتگی همراه با درنگ از جا برخواست اما بدلیل جمود بدنش و قولنج شدن کمرش ، لبش را گزید ، غران با فاصله ای که از آ ل ت موسیقی گرفته است ، به سمت تخت خواب رفت . لب زد :

 

_ ول کن نیست که ؛ زنیکه ی سمج !

زیور گوشه روسری گل دار درشت و قهوه ایش را دور انگشتش تاب داد و به حرف آمد :

_خوبه فکر کردم خواب هستین واسه این... واسه...

سرش را در تکان داد ، ریه هایش را پر صدا خالی کرد. دستی به گردنش کشید و با خود زمزمه کرد :

_من خوابم سنگین بوده ، خبر نداشتم ؟ !

زیور که سکوت سارینا را دید با احتیاط گلو صاف کرد تا جوابی قانع کننده برای بیدار کردنش آن هم در صبح خروس خان ، بدهد پس پشت بند حرفش را گرفت و یادآور شد :

_ خانم ، آقا آرشام پایین منتظرتونن .

دستی به پیشانی اش کشید .

_ که چی ؟ من که گفتم بود نمی خوا...

زیور حرفش را برید :

_ امروز قرار بود برین کوه ، دیرتون می شه ها !

 _اوف !

دستی به پیشنانیش کوبید ، چقدر فراموشکار شده است . از دردمندگی و ملولی خود را روی تشک رها کرد . تمام دیشب را از فکر و خیالات چشم بر هم نگذاشته بود و دم دم های صبح که هوا گرگ و میش بود بر اثر خستگی چیره شده [ روی یادگار دوران سرخوشیش ] خواب را به آغوش کشیده بود . 

 

دست و صورت ملتهب و تب دارش را روی خنکای ملحفه تخت به حرکت در آورد و با خود اندیشید که حالا با قولی که داده است ، چه کند ؟ غلتی زد و دستش را به چشمان که به لجاجت به سرخی نشسته بودند ، کشید . حتم داشت در عمل انجام شده قرار می گیرد . انگار زیور خیال رفتن نداشت که دوباره با لحن کم رنگ تر نالید :

 

_خانم کوچیکــ ، چی بهشون بگم ؟ 

 

 زیور با اشتباهش دو دستی به صورتش کوبید چه اشتباه نا بخشودنی کرد ! سریع با لکنت لاپوشانی کرد : خ... خ... خانم جانـ ؟

 

صورتش را نا امید جمع کرد ؛ نمی شود دیگر... نمی شود ، زیور هم امروزش را خراب کرده بود ، گند زده به تمام هیپوتالاموسش ، به تمام روانی درمانی هایش ، گند زد... حتی امروز ! اینگونه که خطاب می شد ناراحتی از سراسر وجودش لبریز می شد . آخر این چه تقدیری بود که هر چه بیشتر سعی در فراموشی آن خاطرات کم رنگ شده می نمود ؛ روز به روز پر رنگ تر از گذشته جان می گرفتند . 

 

دندان هایش را روی هم فشرد . انگار اوهام های آن تابستان نفرین شده بیش از پیش در جانش رسوخ می نمود . دست و پا زنان در میان آن خاطرات کزایی که همانند درختی قدیمی و تنومند در وجودش ریشه دوانده بودند و عزم شکستن سنگ وجودش را داشتند ، سکوت اختیار کرد . لب بر هم نهاد و دستش را حایل چشمان تب دارش کرد . دوست نداشت کنترل زبانش را به یکباره از دست دهد و با کلمات گزنده ، پیر زن بیچاره را که عمریست او را تر و خشک کرده مثل همه روزه های روزمرگیَش بیش از پیش ناراحت کند.

 

مرگ صدایی که به گوش می رسید زیور را نگران ساخت ؛ دست بر روی چانه اش گذاشت و لبش را گزید . آخر چرا شش دانگ هوش و حواسش را جمع نمی کرد ؟ نکند این زبان وا ماند دوبار قصد جانش را کرده است ! دمی عمیق گرفت و بازدمش خارج ساخت . انگشتانش را روی در گذاشت و سرش را نزدیک شیار در برد و آرام سماجت بخرج داد :

_ عزیزم ، دختـرم ؟

 

به محض شنیدن لحن ترحم انگیز زیور که می دانست از کدام بخش از زندگیش نشعت گرفته است ؛ چهره در هم کشید و قهر آلود داد کشید : دست از سرم بردار ، من نه عزیز کسی ام نه دختر توو ، صدبارر ! می خوام بخوابـم ، خسته م ، خسته. بفهــم... هنوز دو روز از برگشتم ، نگذشته ! چی می خواین از جونم ، بابا این که به زور، زورم می کنین درسته ؟ بهش بگو خسته اس ، اصلا بگو مرده ! ولم کنید ، تو رو جدتون !

چشمان از حدقه بیرون زده اش باور نداشت . با آنجا اشار زد و لال شد . چرا احسان حرف نمی زد ؟! نه یک چیزی هست ولی آن ها نمی خواهند بگویند ، چه شده ! اگر فکش یاری می کرد داد می زد ؛ مجازاتش نکنند حالا نه... حالا نه .
احسان پلک بر هم نهاد چه باید می گفت تا حجم عظیم غمش را کم کند .
دست و پا زد ، دست برد راه نفسش را باز کند . باید اول با چشمان خود ببیند بعد جان تسلیم می کرد به عزائیل به هر کسی که این جسم پا خورده را بخواهد ، اصلا مفت می داد . فقط او باشد... او باشد ، حتی برای یکبار دیگر .

_احسان از اینجا ببرش .

پلکش پرید ، نیما حق نداشت او را محروم کند . دِ ، لعنتی ها چرا نمی فهمید دل او تاب این شک و تردید ها را ندارد یا تیر خلاص را بزنید یا از ذره ذره کردن جانش دست بکشید . از روی شانه های احسان دید ، دید و جان داد... دید و مُرد برای هزارمین بار جنازه اش را دار زدند...  

"چه میشد؟
یک شب از رویِ وفا، مهمانِ من باشی..
تنِ ویرانه را در بَر بگیری،
جانِ من باشی...(امیری) "

_خدای من... یکی بیاد کمک ، پرستااار...؟ 

این بار صدای احسان بود که جسم نحیفی را در میان دستانش گرفته و گوش آسمان را کر کرده بود . 
****




نوع مطلب :
برچسب ها : اشک اتس، رمان، درام، عاشقانه، افرا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
یکشنبه 29 اسفند 1395 02:28 ب.ظ
سلام تهش تلخه؟؟؟
شنبه 28 اسفند 1395 11:12 ب.ظ
سلام کی فصل ۳ رو ادامه میدن به خدا یادم رفت
افرا سلام گلم ،ویرایش کنم ۹۳ پست رو ادامه می نویسم .
شنبه 28 اسفند 1395 09:54 ب.ظ
سلام من عاشق رماناتونم اما ترو خدا اخرش غمگین نشه... یه ماه منتظرم هربار لفت میدم اما بازم میام جوین میدم ببینم چی میشه قبلا براتون پیام دادم واقعا من واسم سخته از سر کار میام خسته و خورد دلم میخواد رمانی که میخونم آخرش خوش باشه حالا طرفا رو نرسیدن به هم مهم نیست فقط مثل مودبپور سکتمون ندید . رمان شب سرد جلد اول عاشق بودم . ولی اخلاقای شما جوریه که ادم نمیفهمم قرار چی بشه یعنی رماناتمو مثل خودتون مال سوپراز می کنید و حرص میدین .دوستتون دارم افرا خانم خیلی
افرا سلام ، ممنون نگین جان
شنبه 28 اسفند 1395 09:47 ب.ظ
قلم گیرایی دارید جزء اون نویسنده هایی هستید که یک کارش رو بخونم دوست دارم بقیه رو هم دنبال کنم.
افرا سلام , ممنون عزیزم
شنبه 28 اسفند 1395 08:48 ب.ظ
مرسی دس خوش
افرا سلام ، ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر