تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi - انتهای خیابان براکیت
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_

#انتهای_خیابان_براکیت_
مدت ها از اون ماجرا میگذره همون روزایی که قلبم بدجوری شیطونیش گرفته بود، اون روزایی که به هیچ صراطی مستقیم نبود حتی کشیده روزگار...
کی فکرش رو می کرد بعد از ۴سال دوری از وطن ، غصه بزرگ از دست دادن تو و هدف مهم که پیدا کرده بودم باعث بشه عاشق یه پسر مغرور و کشیده با کالج های مشکی بشم!
یادمه اول برف کریس مس بود. اره دقیقا یادمه !
_هی خانم حواست کجاست ؟
درست خوردم بهش! قد بلند و سینه ستبری با صورتی سفیده و موهای و مژه های بور که آبی نیلگون چشماش رو وحشی تر میکرد . به تبعیت از اون اخم کردم و گفتم: ببین آقای به ظاهر محترم تو خوردی به من هنوزم...
دسته به سینه شدم و به زبون فارسی غریدم : بازم دو قورت نیمش باقیه! 
یکم با اخم نگام کرد بعد بی تفاوت از کنارم رد شد یادمه به انگلیس خیلی آروم گفته بیشتر حواست رو جمع کن دختر خانم ! 
به فارسی گفتم:_یاد نگرفتی مغذرت بخواهی... بی نزاکت احمق !
اون روز از زمین و زمان شاکی بودم خودمم می دونستم دنبال بهانم با یکی گلاویز بشم. اصلا دوست داشتم هرچی تو کشورم محدود شده بودمو اینجا داد بزنم.
این اولین برخوردمون نبود و ماجرا به اینجا ختم نشد بعد از اون روز سر کلاس درس پیراشیمی نشسته بودم که بعد از دوسال پاس کردن دروس زبان بهم اجازه داده بودن بیام دانشگاه! 
هیچ دوستی نداشتم ؛ خیلی واسم سخت بود. چشمم به در کلاس خشک شد تا استاد بیادو بلکه من ازفضای کسلی بیرون بیام. 
خدای من اولی کسی رو که دیدم کی بود؟ آره خودش بود با موهای بور و همون دریای آبی چشماش! یه نگاه به کل کلاس انداخت و زوم شد رو من! حتما چهره شرقی من اونقدر گیرا بؤد که یه چند لحظه ای درگیرم شد وگرنه چطور میخواست بخاطر بیاره که من همون دختریم که تو براکیت یه بستنی۳ دلاریو  به سینه ش زدم !
راه افتاد سمت جایگاه و یه سلام بلند داد انگار ورودش برای بقیه هم سخت بود، استاد به این جونی تو این دانشگاه چیکار می کرد؟ حتما خیلی کله بود! آره همینه!
بعدا از احترام دانشجوا از کیفش یه ماژیک در آورد و گوشه ای از تخته به زبان فارسی نوشت.
_"یکی قشنگی مزرعه رو میبینه
و یکی کثیفی پنجره
این تویی که 
تصمیم میگیرى چی ببینی
امیدوارم همیشه قشنگ ببینی
حتی از پشت پنجره کثیف"
اون روز من با درک خود برداشت کردم ولی هیچ فراموش نکردم که بابت اون چند کلمه فارسی توی کلاس چه بلوایی به پا شد.
روزها گذشت و من به وجود استاد جذاب دانشگاه که تا اخرین دکمه پیرهنشو می بست و لباس مردونه ش رو تا آرنج تا میزد عادت کردم؛ حتی به بوی ادکلن سرد و شیرینش که حس خوبی تزریق می کرد.
یه روز صبح وقتی میخواستم برم دانشگاه بنز مشکیش رو دیدم درس زیر پنجره اتاقم!
بهش زل زدم مدتی بود بهم خیره مونده بودیم ؛ یه لبخند بهم زد و سوار ماشینش شد. نمی دونم من خیالاتی شده بودم یا واقعا خودش بود؟ هر چی که بود گاهی حوالی آپارتمان می دیدمش و حس می کردم دلیل برخورداری گرمش با من و این نزدیکی میتونه یه علامت خطر باشه دقیقا مثل گذشته !
اون روز یکی در اتاقم محکم کوبید ؛سرما خورده بودم و یه هفته دانشگاه نرفته بودم . اما اون... اون تنها کسی بود که انگیزه رفتن به دانشگاه و اون محیط غریب رو بهم می داد.نمی دونم چطوری یه هفته با بوییدن عطر کتاب پیراشیمی شب رو به صبح می گذروندم!
یه صدای گرم و آشنا از پشت در پیچیده.
_می تونم بیام داخل!
فکر کنم از بس به اون فکر کردم توهمی شدم! اما صدای رساش اجازه تعمل رو از من گرفت!
_فروز ان؟
با صدای گرفته که کنترولش از هیجان سخت شده بود جواب دادم :بیا داخل!
آومد جلو یه دست گل روز وحشی دستش بود از همونا که کم دیده بودم. یکی از اون لبخندای نادرش رو که به زور میشد ازش دیدو، زدن که فکر کنم ضربان قلب برای لحظه ای متوقف شد. کنارم رو تخت نشست ؛ خودمو جمع کردم اما با دستاش مانع شد و جواب نگاه حیرانم رو با یه لبخند کوتاه داد و گفت : یه گل همیشه به یه باغبون خوب احتیاج داره حتی اگه اون گل یه کاکتوس باشه!
_شما اینجا چیکار می کنید؟ نشونی منو...
پرید بین حرفم و به زبان فارسی که آ رو کشید تلفظ می کرد گفت: دخترهای شرق، زیبا هستن... مثل چشم تو فروا زان!
ابروهام بالا رفت اما من غافلگیرتر از پیش کرد .
_زمان چیزی است،که کم شد، اما من نگذاشت تو را دزدید!
این اولی ملاقات رسمی از رابطمون بود.از اون به بعد جاهای زیادیو با هم رفتیم از پیاده روی تو انتهای خیابون براکیت گرفته تا سر زدن به شهرهای حومه برلین! از خودمون مطمئن بودم چون برق رضایت و شور رو میتونستم از آبی براق چشماش بخونم اما..
من هیچ وقت از دنیا مطمئن نبودم چون صبح روز چهارشنبه یکی بهم زنگ زد و گفت اون تو سانحه ی قطار...
بعد از اون دیگه از تلفن استفاده نکردم.. 
  بعد از اون تقویم من ۶روز در هفته داشت..
از اون پس من برای همیشه چارشنبه رو فراموش کردم!
#نویسنده_افــــرا_



نوع مطلب :
برچسب ها : رمان، انتهای خیابان براکیت، داستان، نویسنده افرا، بخشی از رمان، کپی بدون ذکر منبع ممنوع و جریمه دارد،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 7 دی 1395
افرا
یکشنبه 29 اسفند 1395 03:29 ب.ظ
خیلی خوب بود . کوتاه و گیرا
شنبه 28 اسفند 1395 11:00 ب.ظ
دس طلا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر