تبلیغات
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
 
رمـــــان: novel_writer_afra-ebrahimi
۞۩۞درگـــــیر آدمـــــها نبـــــاش ، دلگــــــــــیر مے شـــــوے... ۞۩۞
درباره وبلاگ


متولد1371افرا
نویسنده رمان هستم . تمام نوشته های من
در انجمن های رمان بصورت انلاین وجود دارند
اما در حال حاضر فایل ندارند .
هر گونه کپی از نوشته های حرام می باشد .

"لطفا حفظ حقوق را با ذکر نام رعایت کنید ."

■نظر و نقدی دارید با من در میان بگذارید و چنانچه مایل به خواند از چنل هستید در قسمت پیوندها ایدی کانال های رمان موجود است ■
((مطالب که در وبلاک قرار می گیرد : رمان ، داستان، شعر، دیالوگ،دلنوشته، عکسنوشته من .))
" مطالبی که نویسنده اش هستم زیرش قید می کنم . "

مدیر وبلاگ : افرا
نظرسنجی
از روند رمان ها راضی هستید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
_1_ _100_ _99_ _26_ _101_ _200_ 102_
رمان  وابند
قسمت چهارم



■■ادامه مطلب رمان ■■


نوع مطلب :
برچسب ها : رمان وابند، قسمت چهارم، رمان عاشقانه، رمان روانی، رمان، ابراهیمی، افرا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 12 فروردین 1396
افرا
قلمرو شیطان


پست چهارم


■■ادامه مطلب■■


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 7 فروردین 1396
افرا
 رمان وابند 

قسمت سوم 



●●ادامه مطلب●●رمان وابند ■ پست سوم ■


نوع مطلب :
برچسب ها : رمان عاشقانه، رمان وابند، رمان روانی، رمان اجتماعی، افرا، ابراهیمی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 4 فروردین 1396
افرا
       نظرات
پنجشنبه 3 فروردین 1396
افرا

_بعضی وقتا یه چیزی رو جوری تو خودت گم می کنی که اگه خود خدا هم همت کنه ، دیگه پیداش نمی کنی ... متاسفم شهاب من انسانیتم رو گم کردم .
_ببین شادی...
_شادی مُرد ، همون وقت که رهاش کردی . من الان فقط یه جسمم که دیگه روح نداره ، میفهمی ؟




[لینک ضمیمه]
IMG_20170320_003627_619.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها : رمان بیراهه، عاشقانه، افرا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 30 اسفند 1395
افرا
قسمت دوم اشک آتش

نویســــــــــنده :Afra





•○●ادامه مطلب●○•


نوع مطلب :
برچسب ها : اشک اتش، رمان درام، رمان عاشقانه، افرا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 29 اسفند 1395
افرا
رمـــــان ترسناکـــــ قلمـــــرو شیـــــطانـــــ
نویســـــنده : Afra
قسمــــــــــت چــــــــــهارم


■■ادامه مطلب■■قسمت چهارم■


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
رمان ترسناک

■⇦⇦۩ قسمـــــت ســـــوم ۩⇨⇨█ 

● قلمرو شیطان ●


■■ادامه مطلب■■قسمت سوم■


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
 رمـــــان ترســـــنـاکـــــ

قلمـــــرو شیــــــــــطانــــــ
●●《 قسمتــــــــــ دومـــــ 》●●
 



●■ادامه مطلب■●[قسمت دوم قلمرو شیطان]


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
                                                               

رمان: قلمرو شیطان
ژانر: ترسناک نویسنده:afra 
ایدی تلگرام قلمرو:
http://telegram.me/Tars_agin: 
داستان از آنجایی شروع شد که برای اولین بار یک چیزی عجیب را زیر راه پله دیدم . همیشه فکر می کردم مادر بزرگم زن بدجنسـ ـیست که بخاطر تنهای و ساکت کردن من داستان های ترسناک تعریف می کند . اما من باور داشتم چیزهایی که می یبینم عادی نیستند و دیگران آن ها درک نمی کنند . شاید هم به قول پدرم از همین داستان های مادرش و قوه تخیل بالای من ، منشاء حرف های بی سر و ته ام است . بزرگتر که شدم چیزای بیشتری را دیدم انجا بود که فهمیدم یک آدم معمولی نیستم که فقط قوه تخیلش قوی است . برای همین مرز بین جن و انسان را شکستم می تونم بگویم اول کار اشتباه من ورود به گروه شیطان پرست ها بود . یک مدت بعد از اولین مراسم شیطان پرستی مادربزرگم به طرز وحشتناکی مرد..

undefined



■■ ادامه مطلب ■■


نوع مطلب :
برچسب ها : قلمرو شیطان، رمان ترسناک، افرا، رمان،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
رمـــــان وابـــــنـــــد 
نویسنده :Afra

قســــــــــمت دوم

   


■○■ ادامه مطلب ■○■پست دوم رمان وابند■


نوع مطلب :
برچسب ها : وابند، رمان عاشقانه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
#نویسنده :  (afra)

#رمان : وابند     
      
#ژانر:اجتماعی/روانی 

#آدرس چنل رمان وابند:
http://telegram.me/Shabsardroman

خلاصه : این داستان حکایت دختری است که برای رهایی از بند فشار و ظلم های نابجای خانواده اش با کسی که فکر می کند می تواند ریشه های از هم گسیخته زندگی او باشد از خانه متواری می شود.اما روزگار با او یار نبوده و از چاله به چاه می افتد وقتی که برای فروش و استفاده از جسمش او را به شیخ های عربستان فروختند... اما او تنها قربانی خی*ان*تمردانی که نیاز ، یک ناز هستند ، نبود...

مقدمه:دو نفر درخفا، یکی بوی اجبار و زندگی سراسر ترس از سنت و دیگر با هـــ ــوســ ـــی مردانه که یکی شدنشان می شود من و امثال من...

طرد شدم برای جنسـ ـیتم... عذاب کشیدم و لایه و پوسته ظریفم را از دست دادم...آنقدر زمخت شدم که کودک بازیگوش خیالم کنج مغزم کز کرد برای همین دیواری بلند کشیدم برای تمام پیجک های متظاهر عاشقی که دیوار شناس نبودند . اما گاهی هر کاری هم کنی ، هر چقدر هم خودت را نگهداری و آن طرف دیوار مقاومت کنی... بلاخره یک نفر پیدا می شود ؛ کسی که از جنس دیوار است و دیوار مقابل خوشبختی اش را می شکند...من نفهمیدم از کجا و چوب چه را خوردام فقط می دآنم که فکر می کردم تو دیواری هستی در امتداد کامل کردن رویاهای خوش دخترانه ام... اما نمی دانستم بهای یکی شدن روزی دو خط موازی باشد...

به امید وابندی دوباره اینجا زنی عاشقانه هایش را فلک می کند... 

 

 

_توضیحات:

_وابند یعنی محل رسیدن دو دیوار به یکدیگر می خواستم نامش را هبائب بگذارم اما با خودم فکر کرد این موضوع به جلد سوم رمان بیشتر می خورد .

_نائیریکا یک نام اصیل پارسی است که به معنای پاکدامن می باشد .((در فرهنگ ایران باستان دختری زیبا و دانا که پس از مرگ برشخص نیک گفتار و نیک کردار و نیک پندار ظاهر شده و او را از پل چینوت (صراط) می‌گذراند.))


■●■ادامه مطلب■●■


نوع مطلب :
برچسب ها : وابند، روانی، عاشقانه، اجتماعی، افرا، رمان،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
رمان: اشک آتش
نویسنده: Afra 

ژانر: درام ، عاشقانه

چنل تلگرام اشک اتش
http://telegram.me/romanashgk

خلاصه رمان:

سارینا دختری است ثروتمند و وارث زیبایی غربی... دختری بی غل و غش که مورد توجه بسیاری قرار دارد و در این میان بدلیل شوخی احمقانه ای طعمه هوس مردانگی شخصی به اسم آوش می شود که رفته رفته شیدای دخترک لجباز و یک دنده می شود . در این میان وجودی مردی به اسم عرشیا تعصب و غرور مردانه آوش را تحریک می کند تا جایی که آن ها یکدیگر را به طرز وحشتناکی از دست می دهند و زان پس دختری که دیگر جسم و روحش را باخته سر بر انتقام بر می آورد ....

**

اسیر شده ایم ماننده ماهی در دستان آب ، نه دل ماندن و بی مهری داریم نه دل رفتن و هراس از تنهایی مردن...
بدبختی هایم که یکی دوتا نیست! عاشق می شویم ، تهش هوس می شود و از تمام آدمای زمین روی برمی گردانیم.
یک نفر اشتباه کرده و دل را به ما گرم می کند، دلسردش می کنیم از تمام دلگرمی های زندگی...
خیانت می بینیم ، خود و دیگران را قربان شعله های خشممان می کنیم...
قضیه اینجاست که با وجود بطن عمیق فاجعه دست نمی کشیم و قربانی غرور احمقانه یمان می شویم تا شاید بخشی از درد ها ، خیانت و رنج هایی که متحمل شده ایم جبران کنیم آن هم به قیمت گزافی چون زندگی کسی که دیوارهای فاصله و خفغان را فرو ریخت تا تو را از انزوا بیرون آورد...
" تو یک اتفاق بودی... دلسپردنم را می گوییم که گاهی باران را بهانه جسته و تمام کوچه پس کوچه های خاطراتمان را خیس و نمناک می کند به امید آنکه شاید دوباره چتری بهانه باشد برای کنار هم بودن... می خوام اعتراف کنم زندگی من بی تو طعم غزل های حافظ را گرفته ؛ نمی دانم چرا فال من بی تو محتوایش خوش نیست ."

نه چایِ گسِ فنجانم می چسبد...
نه تلخی شکلات... نه!
دیگر هیچ مزه ای به نابیِ طعمِ بودنت نخواهد بود...



■○■ ادامه مطلب■○■


نوع مطلب :
برچسب ها : اشک اتس، رمان، درام، عاشقانه، افرا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 28 اسفند 1395
افرا
▇▇▇═─Sharan┣▇:




نوع مطلب :
برچسب ها : رمان اشک آتش، افرا، کپی ممنوع،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 7 دی 1395
افرا
▇▇▇═─Sharan┣▇:
وقتی فقر بر روی سقف دلت سنگینی کند دیگر جایی برای عشق ، عاشقی و احساس باقی نمی گذارد.
_تو حسی به من نداری!
_: اگه تو هم فقیر بودی اونقدر درد حس می کردی،دیگه جایی واسه یه حس جدید نداشتی.
#نویسنده_افرا




نوع مطلب :
برچسب ها : رمان، دیالوگ، رویای برفی، نویسنده افرا، کپی ممنوع،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 7 دی 1395
افرا

#انتهای_خیابان_براکیت_
مدت ها از اون ماجرا میگذره همون روزایی که قلبم بدجوری شیطونیش گرفته بود، اون روزایی که به هیچ صراطی مستقیم نبود حتی کشیده روزگار...
کی فکرش رو می کرد بعد از ۴سال دوری از وطن ، غصه بزرگ از دست دادن تو و هدف مهم که پیدا کرده بودم باعث بشه عاشق یه پسر مغرور و کشیده با کالج های مشکی بشم!
یادمه اول برف کریس مس بود. اره دقیقا یادمه !
_هی خانم حواست کجاست ؟
درست خوردم بهش! قد بلند و سینه ستبری با صورتی سفیده و موهای و مژه های بور که آبی نیلگون چشماش رو وحشی تر میکرد . به تبعیت از اون اخم کردم و گفتم: ببین آقای به ظاهر محترم تو خوردی به من هنوزم...
دسته به سینه شدم و به زبون فارسی غریدم : بازم دو قورت نیمش باقیه! 
یکم با اخم نگام کرد بعد بی تفاوت از کنارم رد شد یادمه به انگلیس خیلی آروم گفته بیشتر حواست رو جمع کن دختر خانم ! 
به فارسی گفتم:_یاد نگرفتی مغذرت بخواهی... بی نزاکت احمق !
اون روز از زمین و زمان شاکی بودم خودمم می دونستم دنبال بهانم با یکی گلاویز بشم. اصلا دوست داشتم هرچی تو کشورم محدود شده بودمو اینجا داد بزنم.
این اولین برخوردمون نبود و ماجرا به اینجا ختم نشد بعد از اون روز سر کلاس درس پیراشیمی نشسته بودم که بعد از دوسال پاس کردن دروس زبان بهم اجازه داده بودن بیام دانشگاه! 
هیچ دوستی نداشتم ؛ خیلی واسم سخت بود. چشمم به در کلاس خشک شد تا استاد بیادو بلکه من ازفضای کسلی بیرون بیام. 
خدای من اولی کسی رو که دیدم کی بود؟ آره خودش بود با موهای بور و همون دریای آبی چشماش! یه نگاه به کل کلاس انداخت و زوم شد رو من! حتما چهره شرقی من اونقدر گیرا بؤد که یه چند لحظه ای درگیرم شد وگرنه چطور میخواست بخاطر بیاره که من همون دختریم که تو براکیت یه بستنی۳ دلاریو  به سینه ش زدم !
راه افتاد سمت جایگاه و یه سلام بلند داد انگار ورودش برای بقیه هم سخت بود، استاد به این جونی تو این دانشگاه چیکار می کرد؟ حتما خیلی کله بود! آره همینه!
بعدا از احترام دانشجوا از کیفش یه ماژیک در آورد و گوشه ای از تخته به زبان فارسی نوشت.
_"یکی قشنگی مزرعه رو میبینه
و یکی کثیفی پنجره
این تویی که 
تصمیم میگیرى چی ببینی
امیدوارم همیشه قشنگ ببینی
حتی از پشت پنجره کثیف"
اون روز من با درک خود برداشت کردم ولی هیچ فراموش نکردم که بابت اون چند کلمه فارسی توی کلاس چه بلوایی به پا شد.
روزها گذشت و من به وجود استاد جذاب دانشگاه که تا اخرین دکمه پیرهنشو می بست و لباس مردونه ش رو تا آرنج تا میزد عادت کردم؛ حتی به بوی ادکلن سرد و شیرینش که حس خوبی تزریق می کرد.
یه روز صبح وقتی میخواستم برم دانشگاه بنز مشکیش رو دیدم درس زیر پنجره اتاقم!
بهش زل زدم مدتی بود بهم خیره مونده بودیم ؛ یه لبخند بهم زد و سوار ماشینش شد. نمی دونم من خیالاتی شده بودم یا واقعا خودش بود؟ هر چی که بود گاهی حوالی آپارتمان می دیدمش و حس می کردم دلیل برخورداری گرمش با من و این نزدیکی میتونه یه علامت خطر باشه دقیقا مثل گذشته !
اون روز یکی در اتاقم محکم کوبید ؛سرما خورده بودم و یه هفته دانشگاه نرفته بودم . اما اون... اون تنها کسی بود که انگیزه رفتن به دانشگاه و اون محیط غریب رو بهم می داد.نمی دونم چطوری یه هفته با بوییدن عطر کتاب پیراشیمی شب رو به صبح می گذروندم!
یه صدای گرم و آشنا از پشت در پیچیده.
_می تونم بیام داخل!
فکر کنم از بس به اون فکر کردم توهمی شدم! اما صدای رساش اجازه تعمل رو از من گرفت!
_فروز ان؟
با صدای گرفته که کنترولش از هیجان سخت شده بود جواب دادم :بیا داخل!
آومد جلو یه دست گل روز وحشی دستش بود از همونا که کم دیده بودم. یکی از اون لبخندای نادرش رو که به زور میشد ازش دیدو، زدن که فکر کنم ضربان قلب برای لحظه ای متوقف شد. کنارم رو تخت نشست ؛ خودمو جمع کردم اما با دستاش مانع شد و جواب نگاه حیرانم رو با یه لبخند کوتاه داد و گفت : یه گل همیشه به یه باغبون خوب احتیاج داره حتی اگه اون گل یه کاکتوس باشه!
_شما اینجا چیکار می کنید؟ نشونی منو...
پرید بین حرفم و به زبان فارسی که آ رو کشید تلفظ می کرد گفت: دخترهای شرق، زیبا هستن... مثل چشم تو فروا زان!
ابروهام بالا رفت اما من غافلگیرتر از پیش کرد .
_زمان چیزی است،که کم شد، اما من نگذاشت تو را دزدید!
این اولی ملاقات رسمی از رابطمون بود.از اون به بعد جاهای زیادیو با هم رفتیم از پیاده روی تو انتهای خیابون براکیت گرفته تا سر زدن به شهرهای حومه برلین! از خودمون مطمئن بودم چون برق رضایت و شور رو میتونستم از آبی براق چشماش بخونم اما..
من هیچ وقت از دنیا مطمئن نبودم چون صبح روز چهارشنبه یکی بهم زنگ زد و گفت اون تو سانحه ی قطار...
بعد از اون دیگه از تلفن استفاده نکردم.. 
  بعد از اون تقویم من ۶روز در هفته داشت..
از اون پس من برای همیشه چارشنبه رو فراموش کردم!
#نویسنده_افــــرا_



نوع مطلب :
برچسب ها : رمان، انتهای خیابان براکیت، داستان، نویسنده افرا، بخشی از رمان، کپی بدون ذکر منبع ممنوع و جریمه دارد،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 7 دی 1395
افرا
تولدت مبارک  {-7-}  



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 30 آذر 1395
افرا
مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم
چند ساعـــت شده از زندگیــــم بی خبرم

این همه فاصله، ده جاده و صد ریل قطار
بال پرواز دلـم کو که به سویت بپرم ؟



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 29 آذر 1395
افرا
گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟
گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من توام ، تو من . . .
500x442_1482073693821484[1].jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 29 آذر 1395
افرا
باشی و نباشی، تو بدان عاشقت هستم 
ای باعث بودن تو بدان عاشقت هستم

گوش شنوای منی و سنگ صبورم 
ای محرم رازم تو بدان عاشقت هستم

بی تو تن من سرد و دلم بی ضربان است 
ای قلب تپنده، تو بدان عاشقت هستم 

از نور وجودت شده این خانه منور 
ای نور مجسم، تو بدان عاشقت هستم 

از عشق تو سرمستم و خندانم و خوشحال 
ای حال خوش من، تو بدان عاشقت هستم 

تو در من و من در تو و ما با هم و بی غم 
ای عشق درونی، تو بدان عاشقت هستم 

تو خاص ترین عشق سماوات و زمینی 
ای خاص ترینم، تو بدان عاشقت هستم
1482147951648.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 29 آذر 1395
افرا


( کل صفحات : 2 )    1   2